تبلیغات
پیامهای قرآنی

پیامهای قرآنی

[ دوشنبه 18 بهمن 1389 ] [ 05:57 ب.ظ ] [ حمید مظاهری راد ] [ نظرات ]
بهترین و کامل ترین دفترچه راهنمایی که برای انسان طراحی شده قرآن کریم است. در این کتاب آسمانی بهترین روش‌های ممکن در اختیار انسان قرار داده شده تا اینکه انسان به وسیله آن به برترین جایگاه و منزلت انسانی برسد. خداوند متعال در خصوص راهبری و هدایت بخشی قرآن کریم می فرماید: «وَ نَزَّلْنا عَلَیْكَ الْكِتابَ تِبْیاناً لِكُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى‏ لِلْمُسْلِمینَ؛[نحل :89] و ما قرآن را كه بیان‏كننده هر چیزى است و هدایت و رحمت و بشارت براى مسلمانان است بر تو نازل كرده‏‌ا‌یم.» در این نوشتار مختصر سعی داریم در مورد برترین و زیباترین نعمتی که خدای متعال در اختیار انسان قرار داده صحبت کنیم. با اندک توجهی در نعمت هایی که خدا به انسان ارزانی داشته به روشنی می‌توان به این مطلب دست یافت که همه نعمت‌ها از زیبایی و ارزش بالایی برخوردار هستند؛ چرا که این نعمت‌ها در جهت رفاه و آسایش انسان می‌باشند، تا اینکه انسان روزگار را به سختی و مشقت نگذراند. در مورد ارزش گذاری نعمت‌هایی که در اختیار انسان است این سوال مطرح می‌شود که کدام یک از جایگاه برتری برخوردار می‌باشند؟برای جواب این سوال خوب است کارایی نعمت هایی که در اختیار انسان است را مورد مطالعه قرار دهیم. بعضی از نعمت ها که در اختیار انسان قرار داده شده با توجه به اهمیت و فوائد فراوانی که دارند بیشترین استفاده‌ آنها مختص به زندگی دنیایی است.خدای سبحان در سوره مباركه «الرّحمن» فهرستی از موجودات جهان آفرینش و مجموعه‌هایی از نعمت های مادی و معنوی خود را بیان می‏‌فرماید؛ از دنیا و آخرت، از انسان و فرشته و جنّ، از آفرینش انسان و سیر كمالی او، از بهشت و سعادت های ابدی، از نعمت‌های ظاهری و باطنی و....در صدر این سوره و پس از ذكر صفت «رحمانیّت» خداوند، سخن از تعلیم قرآن به انسان در میان آمده است. «الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الْإِنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَیانَ؛ [الرحمن/4-1] خداى رحمان، قرآن را یاد داد. انسان را آفرید، به او بیان آموخت.»این آیات نورانی نشانگر این نكته است كه قرآن كریم، اولین و مهم‏ترین و پربارترین نعمت الهی است؛ زیرا انسان، تنها در سایه تعلیم خداوند و دریافت و تلقّی قرآن، به كمال نهایی خویش می‏رسد و تا قرآن نباشد، كسی به مقام انسانیّت راه نمی‏یابد.[1]
 جایگاه و اهمیت قرآن
همان طور که در ابتدای سخن نیز بیان شد بعضی از نعمت ها بیشترین کارایی و اثر آنها در دنیا خلاصه می‌شود، ولی این مطلب در خصوص قرآن کریم صادق نیست؛ چرا که خدای متعال در آیات نورانی قرآن مجید بهترین برنامه و آخرین نسخه شفا بخش خود را به بندگان ارزانی داشته که با به کار بستن فرامین شفا بخش آن می‌توان به سعادت دنیا و آخرت نائل شد. خدای متعال در آیات فراوانی جایگاه و اهمیت و ارزش این نسخه شفا بخش را این چنین بیان می‌فرماید: «یَا أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءتْكُم مَّوْعِظَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَشِفَاء لِّمَا فِی الصُّدُورِ وَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِّلْمُوْمِنِینَ؛ [یونس آیه/ 57] ای مردم، برای شما از جانب پروردگارتان موعظه ای آمد و شفایی برای آن بیماری که در دل دارید و راهنمایی و رحمتی برای مومنان.»
 قرآن وسیله هدایت انسان
هیچ نعمتی توان مقایسه و مقابله با قرآن را ندارد چرا که خدای متعال آن را برترین وسیله هدایت معرفی می‌نماید: «ذلِكَ الْكِتابُ لا رَیْبَ فیهِ هُدىً لِلْمُتَّقینَ؛ [بقره/2] این است كتابى كه در [حقانیت‏] آن هیچ تردیدى نیست [و] مایه هدایت تقواپیشگان است». سرتاسر قرآن در بردارنده‌ آیات نورانی است که راه و رسم زندگی الهی و نوید حیات ابدی را به انسان بشارت می‌دهد. جناب سید رضی در کتاب شریف نهج البلاغه از امام علی علیه السلام در خصوص شأن و منزلت قرآن این چنین می فرماید: «إنَّ اللّه سبحانَهُ لَم یَعِظْ أحَدا بمِثلِ هذا القرآنِ؛[2] خداوند سبحان هیچ كس را به چیزى چون این قرآن اندرز نداده است.»
 قرآن نسخه شفا بخش انسان
از آنجا که بیماری‌هایی که انسان با آن مواجه می‌شود تنها در بیماری‌های جسمی خلاصه نمی شود، بلکه خطرناک‌ترین بیماری ‌هایی که می تواند انسان را در معرض هلاکت و نابودی قرار دهد بیماری‌های روحی و روانی است خدای متعال قرآن را شفای آن امراض خطرناک قرار می‌دهد و می‌فرماید: «وَ نُنَزِّل‌ُ مِن‌َ الْقُرْءَان‌ِ مَا هُوَ شِفَآءٌ وَ رَحْمَة‌ٌ لِّلْمُوْمِنِین‌َ وَ لاَ  یَزِیدُ الظَّـَـلِمِین‌َ إِلآ  خَسَارًا؛ [اسرأ/82] قرآن را نازل می‌كنیم كه شفا و رحمت برای مومنان است‌».امام على(علیه السلام) در سخن بسیار جامع این حقیقت شفا بخشی قرآن را با شیواترین عبارات بیان فرموده است: «فَاسْتَشْفُوهُ مِنْ أَدْوائِکُمْ وَ اسْتَعِینُوا بِهِ عَلى لاَ وائِکُمْ فَإِنَّ فِیهِ شِفاءً مِنْ أَکْبَرِ الدّاءِ وَ هُوَ الْکُفْرُ وَ النِّفاقُ وَ الْغَیُّ وَ الضَّلالُ»؛ [3] (از این کتاب بزرگ آسمانى، براى بیمارى هاى خود شفا بخواهید و براى حل مشکلاتتان از آن یارى بطلبید؛ چرا که در این کتاب درمان  بزرگترین دردهاست: درد کفر، نفاق، گمراهى و ضلالت».
 راهنمایی صادق و نیکو
بهترین و کامل ترین دفترچه راهنمایی که برای انسان طراحی شده قرآن کریم است. در این کتاب آسمانی بهترین روش‌های ممکن در اختیار انسان قرار داده شده تا اینکه انسان به وسیله آن به برترین جایگاه و منزلت انسانی برسد. خداوند متعال در خصوص راهبری و هدایت بخشی قرآن کریم می فرماید: «وَ نَزَّلْنا عَلَیْكَ الْكِتابَ تِبْیاناً لِكُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى‏ لِلْمُسْلِمینَ؛[نحل :89] و ما قرآن را كه بیان‏كننده هر چیزى است و هدایت و رحمت و بشارت براى مسلمانان است بر تو نازل كرده‏‌ا‌یم.»‌در کتاب شریف نهج البلاغه جناب سید رضی در خصوص هدایت بخشی قرآن کریم از امام علی(علیه السلام) این چنین نقل می‌کند: «اِنَّ اللّه‏ تعالى اَنْزَلَ كِتابا هادیا بَیَّنَ فیهِ الْخَیْرَ وَ الشَّرَّ، فَخُذوا نَهْجَ الْخَیْرِ تَهْتَدوا وَ اَصْدِفوا عَنْ سَمْتِ الشَّرِّ تَقْصِدوا؛ [4] خداى تعالى كتابى راهنما فرستاد و در آن خوب و بد را روشن ساخت. پس راه خوبى را پیش گیرید تا هدایت شوید و از راه بدى دورى جویید تا به مقصد برسید.»
 سخن آخر
نکته بسیار مهمی که در خصوص این نعمت ارزشمند الهی باید مورد توجه قرار داد این است که، نباید برخورد و استفاده ما از این کلام الهی به شکل یک کالا و تجارت باشد، به این معنا که تنها به دنبال بهره بردن از ثواب قرائت آیات نورانی آن باشیم، بلکه سزاوار است با تدبر و تفکر در آیات نورانی و انسان ساز آن، روح خود را جلا داده و زنگارهای غفلت و دنیا زدگی را از روح و قلب دور سازیم؛ تا اینکه با زنده شدن قلب، روح زیبای الهی در کالبد جسمانی صفا و قوت یافته و پله‌ های کمال و سعادت با معرفت و شناخت واقعی طی شود.
پی نوشت ها:[1]. جوادی آملی، قرآن در قرآن، ص 23.[2]. نهج البلاغة(صبحی صالح)خطبة 176، ص254.[3]. همان.[4]. نهج البلاغه، خطبه 167.
فاطمه محمدی

[ یکشنبه 9 آذر 1393 ] [ 04:22 ق.ظ ] [ حمید مظاهری راد ] [ نظرات ]

• نگاهی به رویکرد هرمنوتیکی پرفسور فضل الرحمان در تفسیر قرآن

مهمترین راه‌کار فضل‌الرحمان برای اصلاح روش‌شناسانه، ارائه نظریه دو حرکتی برای تفسیر هرمنوتیکیِ قرآن است. براساس این نظریه، عمل تفسیر طی دو حرکت انجام می‌گیرد. در حرکت اول، مفسر از زمان حاضر به عصر نزول می‌رود و در حرکت دوم از عصر نزول به زمان حاضر بر می‌گردد.

او می نویسد:
قرآن واکنشی بود که خداوند در برابر اوضاع اجتماعی- اخلاقی عربستان عصر پیامبر به ویژه نسبت به مشکلات جامعه اقتصادی مکه نشان داد واکنشی که در ذهن پیامبر نمود یافت. قرآن واکنشی است به آن شرایط زیرا اغلب آیات آن شامل مطالب اجتماعی، دینی و اخلاقی است که به مشکلات برهه تاریخی خاصی پاسخ می‌دهد. گاهی پاسخ قرآن به مسایل و مشکلات، ساده است. اما معمولاً دلیل صدور پاسخ‌ها را به صراحت یا نسبتاً صریح بیان کرده است. هر چند که گاه و بی‌گاه قوانین کلی مشخصی را نیز اعلام می‌کند اما با بررسی شرایط تاریخی حتی می‌توان به دلیل همان پاسخ‌های ساده نیز پی برد در نتیجه احکامی کلی را از آن‌ها استنباط نمود که مفسران این کار را به درستی و روشنی برای بخش اعظم آیات قرآن انجام داده‌اند.

پس نخستین مرحله از تفسیر دو بخش دارد نخست اینکه معنا با پیام گزاره معینی از قرآن با مطالعه شرایط با مسأله تاریخی که گزاره یاد شده پاسخی به آن بوده است، فهمیده شود. البته پیش از مطالعه تاریخی نصوص قرآنی باید درباره نحوه زندگی و شاخصه‌های اصلی آن اعم از جامعه، دین، آداب و رسوم و سنت‌های اعراب در آستانه ظهور اسلام و به ویژه در مکه و پیرامون آن مطالعه اجمالی صورت گیرد.

گام دوم، تعمیم آن پاسخ‌ها و بیان آن‌ها به صورت اهداف و مقاصد کلی اخلاقی- اجتماعی است که می‌تواند با توجه به پیش زمینه اجتماعی و تاریخی و دلیل صدور آن پاسخ‌ها - که در اغلب موارد بیان شده است- از نصوص قرآنی به دست می‌آید. در واقع اولین گام یعنی فهم پیام بخش معینی از قرآن، خود مستلزم گام دوم است و ما را به آن رهنمون می‌کند. طی این فرآیند باید نسبت به مفهوم کلی آموزه‌های قرآنی به عنوان یک کل واحد، توجه لازم صورت گیرد به طوری که هر پیامی که فهمیده شود، هر حکمی که بیان گردد و هر هدفی که طرح شود، با بقیه هماهنگ باشد چرا که قرآن به عنوان یک کلِ واحد، جهان‌بینی معین و نگرش خاصی نسبت به زندگی دارد. در این مرحله باید از برداشت کلی حاصل از مرحله پیشین، به برداشتی که در شرایط حاضر قابل عرضه و تحقق باشد، رسید؛

... این تلاش یا جهاد فکری که عناصری از گذشته و حال را در بر دارد اصطلاحاً «اجتهاد» نامیده می‌شود. «اجتهاد» یعنی تلاش برای فهم معنای متن یا سنتی مربوط به گذشته که حکمی را شامل است و اصلاح و قبض و بسط آن حکم و یا به عبارت دیگر جرح و تعدیل آن، به گونه ای که بتوان با استفاده از راه حل‌های جدید، آن را بر مسایل مستحدثه تطبیق داد.» (Rahman, 1982, 6-10)

[ یکشنبه 8 تیر 1393 ] [ 06:06 ب.ظ ] [ حمید مظاهری راد ] [ نظرات ]
فَبِما رَحمَةٌ مِن اللهِ لِنتَ لَهُم وَ لَوکُنتَ فَظاً غَلیظَ القَلبِ لاَنفضَُّوا مِن حَولِکَ فَاعفُ عَنهُم وَاستَغفِرلَهُم شاوِرهُم فی الاَسرِفإذا عَزَمتَ فَتَوَکَّل عَلَی اللهِ إنَّ اللهَ یُحِبُّ المَتَوَکِّلینَ.
به(برکت)رحمت الهی،در برابر آنان [مردم] نرم شدی؛و اگر خشن و سنگدل بودی،از اطراف تو پراکنده می شدند.پس آنان راببخش و برای آنان آمرزش بطلب؛و در کارها با آن ها مشورت کن؛اما هنگامی که تصمیم گرفتی (قاطع باش)و بر خدا توکل کن؛زیرا خداوند متوکلان را دوست دارد.(آیه 159،سوره ی آل عمران).

- این نکته ی روانشناسانه را می توان به خوبی از این آیه استفاده کرد، افرادی که با دیگران به مشورت می پردازند،نرمخو و قابل انعطاف هستند و کسانی که از مشورت با دیگران سرباز زده و خود را از رای دیگران بی نیاز می بینند،تند خو وسنگدل هستند.

-نکته ی دیگر این که طرف مشورت ما لزوما نباید برتر از خود ما باشد؛بلکه در مواردی لازم است انسان با افراد پایین تر از خود نیزبه مشورت و رایزنی بپردازد.
در این آیه خداوند به پیامبر(ص) دستور می دهد که با کسانی مشورت کند که باید آنان را مورد عفو و گذشت قرار دهد و برای بخشش آنان طلب مغفرت نماید«فَاعفَ عَنهم واستَغفِر لهم ون شاوِرهم فی الامر».

-بالاخره از این آیه به خوبی اهمیت و جایگاه ویژه ی مشورت استفاده می شود؛زیرا زمانی که پیامبر اکرم (ص)،با آن عظمت و عصمت و عقلانیت،مامور به مشورت و نظرخواهی از مردمی باشد که همه ی هستی و دانش وآگاهی خود را از وجود پر برکت او دارند،پیروان او و افراد عادی به طریق اولی باید به این موضوع اهمیت دهند.

[ یکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 01:47 ب.ظ ] [ حمید مظاهری راد ] [ نظرات ]

چکیده
واژه بهداشت و سلامتی به ویژه بهداشت روانی، همیشه انسان را در طول تاریخ به خود مشغول کرده است، تدوین برنامه های تربیتی - بهداشتی برای حفظ سلامتی و بهداشت روان نمونه ای از این اقدام بشری است و در این میان دین باوری و آموزه های قرآنی نقش بسزایی در تأمین بهداشت روانی دارند.
در این مقاله، سلامت روان در قرآن و نشانه های آن و نیز رابطه قرآن و معنادرمانی و راه های درمان افسردگی از دیدگاه قرآن و نقش باوردرمانی در بهداشت روان به تفصیل مورد بحث و بررسی قرار گرفته و در نهایت نیز به جلوه هایی از شفابخشی قرآن پرداخته شده است.
کلید واژه ها
بهداشت، بهداشت روانی، معنادرمانی، روان درمانی افسردگی، شفابخشی قرآن.

مقدمه
واژه ی بهداشت و سلامتی همیشه انسان را در طول تاریخ به خود مشغول کرده است. تدوین برنامه های تربیتی - بهداشتی برای حفظ سلامتی و مطالعه، جلوگیری و درمان بیماری ها نمونه ای از این اقدامات بشری است.
بهداشت در یک تقسیم کلی به دونوع بهداشت جسمی و بهداشت روانی تقسیم می شود ولی آنها همپوشی های زیادی با هم دارند و بر یکدیگر تأثیر می گذارند. بهداشت روانی از آن جهت که رابطه مستقیمی با عملکرد فردی - اجتماعی و سیستم های روانی - اجتماعی دارد، از اهمیت زیادی برخوردار است و این اهمیت باعث تدوین و اجرای برنامه های متعدد بهداشت روانی در ابعاد مختلف می شود.

برآنیم تا در این مقاله تأثیر آموزه های قرآنی بر بهداشت و سلامت روان و نیز جنبه های مختلف این تأثیر گذاری را بررسی کنیم.

سلامت روان در قرآن
 قرآن فردی را سالم و سلیم النفس می داند که با تکیه بر فطرت توحیدی از ایمان قلبی برخوردار بوده و در رفتار با ایجاد تعادل میان قوای متضاد درونی و نیز تقابلات بیرونی و درونی برخاسته از غرایز و محیط بهترین شیوه را در دستیابی به خوشبختی و قرب الی الله برگزیند. از نظر قرآن کسانی که در عقیده، کفر و در عمل، نفاق را برگزیدند از سلامت روانی برخوردار نبوده و دچار بیماری روانی هستند:
«فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا».(بقره: ده)
روان رنجوری تنها در رفتار نیست بلکه در عقیده و ایمان نیز راه می یابد. ازآنجایی که تعادل شخصیت یعنی تعادل فرد در ایمان به خدا و عمل صالح، پس عدم تعادل در هر یک از آن دو موجب «روان رنجوی» فرد بوده و فرد از سلامت روانی برخوردار نخواهد بود.(مجمع البیان، ج یک، ص چهل وهفت)

نشانه های سلامت روان
سلامت روان آن چنان که پیش از این گفته شده، تنها سلامت در رفتار نیست بلکه یکی از نشانه های سلامتی روان، سلامتی رفتار است. بنابراین کسانی که از توحید و ایمان درستی برخوردار نیستند همانند کافران و منافاقان حتی مؤمنان ضعیف الایمان، از رنجوری روان برخوردارند.
این رنجوری خود را در مظاهر بیرونی و رفتاری و واکنش های عملی به خوبی نشان می دهند. وجود اضطراب، ترس، نگرانی، وسوسه و افسردگی، همه نشانه ای از روان رنجوری فرد دارد (بهداشت روان، ص سی ودو) این نشانه ها خود را در دو صورت فردی و اجتماعی بازتاب می دهد.

ما در اینجا به برخی از نشانه های سلامت روانی از منظر قرآن اشاره می کنیم تا افزون بر یافتن نشانه های منفی به نشانه های اثباتی سلامت روانی در برابر رنجوری آن اشاره داشته باشیم.

الف. آرامش روحی
 آرامش زمانی در انسان پدید می آید که به واجب دینی، نفسی و اجتماعی خود عمل کرده باشد در صورتی که انسان هر یک از این موارد را نادیده گیرد دچار بیماری های روحی گشته و روان رنجور می گردد. اعراض از یاد خدا و دستورهای او یا عدم ایمان به خدا می تواند فرد را دچار بیماری نماید و سلامت روانی اش را در معرض خطر قرار دهد، چنان که یاد خدا موجب آرامش دلها و آرامش روحی می گردد. «الا بذکر الله تطمئن القلوب»(رعد: بیست و هشت): همانا با ذکر خدا دل ها آرام می گیرند.
و اما منظور از ذکر الله چیست؟ چگونه دل انسان با یاد الله آرام می گیرد؟ اگر شخصیت انسان شبیه به یک کوه یخ باشد و ضمیر ناخودآگاه آدمی، نه دهم که یخ مستور و مخفی در آب، اگر ضمیر ناخودآگاه بر وجود آدمی سیطره داشته باشد و تعیین کننده و کارگردان پشت صحنه باشد، اگر انواع اختلالات رفتاری و بیماری های روحی و روانی تجلی تیره شدن روابط خودآگاه و ناخودآگاه تلقی گردد و اولین گام در تخفیف این بیماری ها انتقال موضوعات و مسائل درون ناخودآگاه به سطح آگاه بیمار باشد، معنا و اهمیت ذکر معلوم و روشن می گردد.
ذکر الله به طور خاص یعنی با خبر ساختن، خبر گرفتن و توجه کردن ارادی و معتمدانه ذهن هشیار از آن چیزی که در ناخودآگاه آدمی وجود دارد. (اصول کلی بهداشت روان در اسلام، ص پنجاه و سه) ذکر یعنی اعتراف به حضور او، به محض اینکه الله حاضر در ناخودآگاه آدمی، اما غایب از سطح آگاه ذهن به یاد آورده می شود، ناگهان ابهامات از بین می رود، یک احساس شعف، آرامش طمأنینه، احساس معنادار بودن زندگی شخص و کل هستی، یک احساس تعالی به انسان دست می دهد و قلب متلاطم، ناآرام و مضطرب، آرام می گیرد(انوار درخاشن ج نه، ص دویست و بیست) و همراهی و پذیرش ولایت الله، ترس، خوف، غم و اندوه را از دل ها می زداید. (تفسیر نمونه، ج هشت، ص سیصد و سی وسه) «الا ان اولیا الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون، الذین امنوا و کانوا یتقون، لهم البشری فی الحیاه الدنیا و فی الاخره لا تبدیل لکلمات الله ذلک هو الفوز العظیم».(یونس: شصت و دو تا شصت و چهار). و ذکر، او را به آینده امیدوار میسازد؛ چون ترس از آینده همواره هر گونه آرامش و آسایش را از انسان سلب می نماید.
وقتی انسان همواره از آینده مبهم و نامعلومی در رنج باشد، آسایش و آرامش کنونی بر او سخت و دشوار می گردد و از وی سلب می شود در حالی که ایمان به آینده او را امیدوار و توانایی بهره گیری از لذت های حال را در او افزایش می دهد (المیزان، ج هفده: ص 415). «ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکه الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنه التی کنتم توعدون». (فصلت: سی)
آرامش روحی در سه چیز نمودار می شود:
1. توانایی در برخورد با بحران ها، و این به توانایی فرد در استواری و بردرباری و مقاومت در برابر رنج ها، مصیبت ها، سختی ها و شکست های گوناگون بر می گردد، بدون آنکه تعادل روانی، سلامت روحی خود را از دست دهد. این حالت جز با این باور تحقق نخواهد یافت که هر چه انسان بدان دچار می شود به قضای الهی و از باب آزمایش و ابتلای او است، و این که تنها او قادر به دفع شر و ضرر است و باید به خداوند اتکا نماید، چه بسا آن شر و مصیبت دریچه ای به سوی خیر و سعادت ابدی او باشد (تفسیر منهج الصادقین، ج یک، ص چهار صد و نود) «و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم والله یعلم و انتم لا تعلمون» (بقره: دویست و شانزده)

2. توانایی بر شکیبایی و تحمل سختی ها، زیرا صبر و شکیبایی در برابر سختی ها نشان دهنده ی سلامت روانی است. انسان صابر به این درجه از کمال دست یافته است که همه این سختی ها برای رهایی و آزادسازی توانایی های بالقوه ای است که در او نهاده شده است، و این توان و قدرت نهان جز به هنگام بروز شداید و سختی ها آشکار نمی شود. پس سختی ها را ابزاری برای خروج توانمندی ها از قوه به فعلیت می بیند و با این شیوه توان و تعقل و خردش فزونی یافته و استعدادهای نهفته اش آشکار می شود. «ولنبلونکم ء من الخوف و ا لجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرین»(بقره: صد و پنجاه و پنج) در حقیقت صبر و شکیبایی در برابر شداید و سختی ها نشان دهنده ی سلامتی ایمان و تعادل شخصیتی اوست که با به کارگیری از توان و قدرت نهفته می تواند راه کاری مناسب برای برون رفت از آنها یافته است و عمل صالح و درستکاری نیم دیگر از ایمان خویش را آشکار می سازد، زیرا ایمان کامل در سلامت عقیده و عمل صالح است که صبر و شکیبایی بخش نخست یعنی سلامت عقیده و نیز عمل صالح و درست در حل مشکل، نشان دهنده ی کمال ایمان اوست.

3. توانایی و درک درست آینده و خوش بینی به آن، زیرا کسی که از سلامت روان برخوردار است به آینده امیدوار است و هدف از زندگی را تلاش برای درک محبوب و لقاء الله می بیند، از این رو سختی ها را ابزاری برای رسیدن به آینده ای روشن می یابد که: «ان مع العسر یسرا» (انشراح: شش): با هر رنجی آسانی است.

ب. خودکفایی و استقلال در فعالیت ها و بهره گیری از نتایج
 یکی دیگر از نشانه های اثبات سلامت روح و روان آدمی، خودکفایی و استقلال در کارها و بهره گیری از نتایج درست آن است، به این معنا که بر پایه ی آنچه توانایی های فرد و امکانات و مهارت هایش اجازده می دهد در کار خویش استقلال را حفظ نماید. از راه کار و استقلال در عمل فرد می تواند به اهداف حیاتی خویش دست یابد. «لیاکلوا من ثمره و ما عملته ایدیهم افلا یشکرون». (یس: سی و پنج)

ج. خوشنودی از خود و دیگران
 یکی دیگر از نشانه های سلامت روان آن است که انسان از خود، استعداد، امکانات و توانایی های خدادادیش خرسند و خوشنود بادشد و شکر و سپاس آن را به جای آورد. سپاس و خرسندی از این نعمت ها بهره گیری درست و کامل از آنهاست. کسی که از خود و نعمت هایش خرسند و خوشنود نباشد همواره در آرزوی چیزی خواهد بود که گاه برون از توان اوست، از این رو دچار حسد، افسردگی و مانند آن می گردد. کسی که از خود و نعمت های خود خشنود و خرسند است نه تنها سپاس گزار آن می شود بلکه اعتماد و عزت نفس در او افزایش می یابد که این مسائل موجب آرامش وی می شود. اعتماد و عزت نفس موجب می شود که همکاری و تعامل بادیگران نیز در او شدت یافته و از دیگران بیش از آنچه که هستند متوقع نباشد.

د. توانایی بر کنترل نفس
کسی که از تعادل روانی و سلامت روحی برخوردار است، می تواند بر کشش ها و گرایش های شهوانی کنترل داشته باشد و آن ها را در جهت اهداف عالی خود به کار گیرد. نه تنها غرایز خویش را سرکوب نمی کند بلکه با کنترل و هدایت آنها به بهترین شیوه، آن قوا و غرایز را به خدمت خود در می آورد و غرایز نفسانی را نعمت های دنیایی برای تکامل رشد خود می یابد. (تفسیر راهنما، ج دو، ص سی و چهل و نه) «زین اللناس حب الشهوات من النساء البنین و القناطیر المقنطره من الذهب و الفضه و الخیل المسومه و الانعام و الحرث ذلک متاع الحیاه الدنیا و الله عنده حسن الماب».(آل عمران: چهارده)

هــ. توانایی بر پذیرش مسؤولیت
 توانایی برای پذیرش مسؤولیت ها یکی از مهمترین نشانه های سلامت روانی فرد از دیدگاه قرآن است. «فوربک لنسالنهم اجمعین، عما کانوا یعملون» (حجر: 92 و 93)؛ «ولو شاء الله لجعلکم امه واحده واحده ولکن یضل من یشاء و یهدی من یشاء ولتسالن عما کنتم تعملون»(نحل: نود و سه) پس هر فردی که مسؤولیت اندیشه، عقیده، رفتار و گفتارش را بپذیرد، دارای سلامت رفتار است.

و. توانایی بر فداکاری و ایثار
 از آنجایی که انسان متعادل در ایمان و عمل از سلامت روانی برخوردار است و به اصل توحید در همه ی امور اعتقاد دارد و به آن پایبند می باشد، در مقام عمل این توان و قدرت را داشته باشد تا با بذل و بخشش به دیگران کمک نماید و نیز از جان و مال خود برای تکامل فردی و اجتماعی جامعه ایمانی اش بکوشد و در این راه جانفشانی نماید.(مجمع البیان، ج یک، ص سیصد و ده) «ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه»(توبه: صد و یازده) «یا ایها الذین آمنوا هل ادلکم علی تجاره تنجیکم من عذاب تومنون بالله و رسوله و تجاهدون فی سبیل الله باموالکم و انفسکم ذلکم خیر الکم ان کنتم تعلمون». (صف: ده و یازده)

ز. توانایی بر ایجاد ارتباط درست با دیگران
کسی که از سلامت روان برخوردار است به راحتی و آسانی می تواند با دیگران ارتباط برقرار نماید و در رفع نیازهای خود و دیگران با آنان همکاری کند. «وتعاونوا علی البر و التقوی ولا تعاونوا علی الاثم و العدوان و اتقوا الله ان الله شدید العقاب».(مائده: دو) زیرا انسان همواره نیازمند به دیگران است. این ارتباط و تعامل و همکاری باید بر پایه دوستی و اعتماد باشد.(المیزان، ج پنج، ص صد و هفتاد و دو) «انما المومنون اخوه فاصلحوا بین اخویکم و اتقوا الله لعلکم ترحمون». (حجرات: ده)

ح. گزینش اهداف واقعی
 یکی از شرایط سلامت روانی آن است که فرد بتواند هدف واقعی و حقیقی را تشخیص داده و انتخاب نماید و در انتخاب هدف دچار گمراهی نگردد، از این رو هدف های زودگذر را اصل قرار نمی دهد. «انما الحیاه الدنیا لعب و لهو». (محمد: سی و شش) (المیزان، ج هجده، ص دویست و هفتاد)

ط. احساس خوشبختی و سعادت
یکی از نشانه های بارز و صحت و سلامت روان آن است که فرد احساس خوشبختنی و سعادت نماید.

قرآن و معنا درمانی
 قرآن کریم، نسخه هایی شفابخش برای درمان دردها و رنج های ما دارد. قرآن تلقی و باور سطحی آدمیان از امور را دگرگون می سازد و به طوری که آنان به سهولت قادر بر تغییر «رفتارها و اعمال» «تصمیم ها و اقدام ها» و «درمان رنج های » خود شوند، در قرآن کریم چنین می خوانیم: «قد جاءکم بصائر من ربکم فمن ابصر فلنفسه و من عمی فعلیها...» (انعام: صد وچهار): به راستی بینش هایی از نزد پروردگارتان برایتان آمده است. پس هر که در پرتو آن بینا شود، به سود خود چنین کرده، و هر که کوری ورزد، به زیان خود.
از این آیه پیداست که قرآن در پی تغییر و تقویت بصیرت آدمیان است. بصیرت، باور و بینش عمیقی است که اگر آدمی بدان دست یابد، معنا و مفهومی برای زندگی خود یافته است، معنایی که او را در مواجهه با رنج ها و سختی ها مقاوم می سازد، افق دید او را وسیع تر و نگاه او را به زندگی و جهان هستی، نافذتر می نماید. (المیزان، ج هفت، ص سیصد و نوزده)

شیوه های معنابخشی قرآن
 قرآن کریم از انسان می خواهد که برای معنا بخشیدن به زندگی اش بینش خود را در این موارد تصحیح و تقویت کند:
1. جهان هستی؛ 2. دنیا؛ 3. حقیقت انسان؛ 4. تاریخ انسان؛ 5. مرگ و زندگی پس از آن.
1. جهان هستی
 جهان هستی به مجموعه ی آفریده های خداوند اطلاق می شود که خواه قابل رؤیت باشد، خواه قابل رؤیت نباشد که از آن تعبیر به «غیب و شهود» می شود. قرآن کریم می فرماید: در رأس این عالم، خداوندی است که شاهد است و جز او همه «مشهود»: «بسم الله الرحمن الرحیم و السماء ذات البروج و الیوم الموعود و شاهد و مشهود». (بروج: 1-3)
خداوند متعال در جای دیگر از کلام نور می فرماید: «یعلم ما یلج فی الارض و ما یخرخ منها و ما ینزل من السماء و ما یعرج فیها و هو الرحیم الغفور» (سباء: دو): (آنچه در زمین فرو می رود و آنچه از آسمان فرود می آید و آنچه در آن بالا می رود (همه را) می داند و اوست مهربان آمرزنده).
خداوند در کنار آیاتی که بیانگر علم بی پایان او بربندگان و همه ی موجودات است، از قدرت خود نیز سخن می گوید: «ولله من ورائهم محیط» (بروج: بیست): خدا از هرسو بر ایشان محیط است.
خدای تعالی به منظور تغییر بینش آدمیان از سطحی نگری به ژرف اندیشی در پدیده های جهان هستی و تعمیق باور آنان نسبت به علم، قدرت، حکمت و رحمت خود، پیوسته از نعمت هایی که به بندگان ارزانی داشته سخن می گوید: در همان آیات ابتدایی سوره ی بقره فلسفه ی عبادت و پرستش خود را رسیدن به تقوی الهی و شکر نعمت عنوان نموده و می فرماید: «یا ایها الناس اعبدوا ربکم الذی خلقکم و الذین من قبلکم لعلکم تتقون» (بقره: بیست و یک): ای مردم! پروردگارتان را که شما و کسانی را پیش از شما بوده اند آفریده است، پرستش کنید چه بسا با تقوا شوید) یادآوری نعت های خداوند، عملی لازم و واجب است زیرا خداوند به این کار فرمان داده است: «..... و اذکروا نعمت الله علیکم و ما انزل علیکم من الکتاب و الحکمه...». (بقره: دویست و سی و یک)

. دنیا
 دنیا به بخشی از جهان هستی اطلاق می شود که کانون آن زمین است. دو روی سکه ی دنیا را «سختی ها و آرزوها» تشکیل می دهد. دنیا را در ناهموارِ سختی ها و مشکلات بنا نهاده اند. سختی و دشواری در زندگانی دنیوی، یک اصل و قاعده است. (تفسیر بیان السعاده، ج یک، ص صد و نود و یک) «ام حسبتم ان تدخلوا الجنه و لما یا تکم مثل الذین خلوا من قبلکم مستهم الباساء والضراء و زلزلوا حتی یقول الرسول و الذین آمنوا معه متی نصرالله الا ان نصر الله قریب»(بقره: دویست و چهارده): آیا گمان کردید داخل بهشت می شوید بی آنکه حوادثی همچون حوادث گذشتگان برشما برسد؟ همانا که گرفتاری ها و ناراحتی ها به آنها رسید و آن چنان ناراحت شدند که پیامبر و افرادی که ایمان آورده بودند، گفتند: پس یاری خدا کی خواهد آمد؟ آگاه باشید یاری خدا نزدیک است! «ولنبلو نکم بشی ء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا الله و انا الیه راجعون» (بقره: صد و پنجاه و پنج و صد و پنجاه و شش): قطعاً همه شما را با چیزی از ترس، گرسنگی و کاهش در مال ها و جان ها و میوه ها آزمایش می کنیم و بشارت ده به استقامت کنندگان! آنها که هر گاه مصیبتی به ایشان می رسد، می گویند: ما از آن خدا هستیم و به سوی او باز می گردیم! با توجه به مفاد آیات یاد شده، متوجه می شویم که زندگی در این دنیا، با نقص ها، کمبودها، دشواری ها و نگرانی ها آمیخته است. این آگاهی آدمی را در مواجهه با جلوه های ناگوار زندگی آماده می سازد و صبر و شکیبایی را در دل و جان او می نشاند. دستیابی به آرامش و آسایش هم جز با گذار از مرحله ی دشواری ها امکان پذیر نیست: (تفسیر من وحی القران، ج بیست و چهار، ص سیصد و شصت و هفت) «فان مع العسر یسرا ان مع العسر یسرا» (انشراح: 5-6): به یقین با (هر) سختی، آسانی است (آری) مسلماً با (هر) سختی آسانی است.
پذیرش این واقعیت که «بی رنج گنج میسر نمی شود» به زندگی دشوار آدمی، معنا می بخشد و دشواری ها را در مقابل گام های مصمم او آسان می سازد، با درک این معنا، خرسندی کامل، رضایت دل و آرامش خاطر وجود آدمی را فرا می گیرد و از عمق جان، خدا را حتی بر سختی ها و دشواری ها سپاس می گوید.

. حقیقت انسان
 یکی دیگر از عوامل مؤثر در معنادار شدن زندگی انسان، توجه به حقیقت وجود آدمی است. انسان از یک سو آفریده ی خداست. او از خود چیزی ندارد، وجودش سراپا نیاز و احتیاج است: «یا ایهاالناس انتم الفقراء الی الله و الله هو الغنی الحمید» (فاطر: پانزده): ای مردم شماهمگی نیازمند به خدا هستید، تنها خداوند است که بی نیاز و شایسته ی هر گونه حمد و ستایش است.
از سوی دیگر انسان «خلیفه الله» است. خداوند او را به عنوان جانشین و قائم مقام خود برروی زمین برگزید و فرشتگان را فرمان داد تا بر اوسجده کنند. این فرمان زمانی از جانب خداوند صادر شد که اسرار جهان هستی (اسما) را به او آموخت و از فرشتگان خواست که از این اسما بگویند و چون آنان اظهار بی اطلاعی کردند ولی حضرت آدم (علیه السلام) از اسما و اسرار هستی آنان را آگاه کرد، خداوند خطاب به فرشتگان که به آفرینش انسان معترض بودند، فرمود: آیا به شما نگفتم که من غیب آسمان ها و زمین را می دانم؟! (بقره: سی تا سی وچهار)
خداوند خود وعده داده است که انسان را - در صورتی که به جایگاه و مقام خود آگاه باشد و تنها ولایت او را بپذیرد و از ولایت شیطان سر باز زند - مورد حمایت پی در پی خود قرار دهد؛ راه خروجی از بن بست های زندگی برایش قرار دهد؛ رزق و روزی بی شماری به او عطا کند؛ وکالت او را بپذیرد؛ او را از شر وسوسه های شیطان حفظ کند و در همه حال مراقب او باشد: «و هو معکم این ما کنتم»(حدید: چهار) هر جا باشید، او با شماست. هنگامی که انسان به درک این معنا نایل می گردد که در همه حال مورد توجه و مراقبت خداوند و فرشتگان او است، هرگز دچار یأس و ناامیدی نمی شود و هیچ گاه احساس تنهایی (=افسردگی) نمی نماید.

. تاریخ انسان
 گذشته انسان را، درگیری بین حق و باطل تشکیل می دهد و همیشه بین طرفداران حق و باطل درگیری و نزاع بوده است. گاه پیروزی با پیروان حق و گاه با تکذیب کنندگان بوده است ولی سرانجام پیروزی نهایی نصیب یاران حق می شده است و این سنت الهی است که زمین و حکومت بر آن را بندگان صالح خدا به ارث می برند.(المیزان، ج سیزده، ص 188) «وقل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل زهوقا» (اسراء: هشتاد و یک): حق آمد و باطل نابود شد؛ یقیناً باطل نابود شدنی است. «قل لن یصیبنا الا ما کتب الله لنا هو مولانا و علی الله فلیتوکل المومنون» (توبه: پنجاه و یک): هیچ حادثه ای برای ما رخ نمی دهد، مگر آنچه خداوند برای ما نوشته و مقدر داشته است؛ او مولا (و سرپرست) ماست و مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند.

5. مرگ و زندگی پس از آن
 ما اکنون زنده ایم، با مردن هم زنده ایم. «مرگ» پل عبور از یک مرحله ی زندگی به مرحله ای والاتر است. از نظر قرآن، «زندگی واقعی»، زندگی پس از مرگ است. قرآن به زندگی این دنیا، «متاع»، «متاع قلیل»؛ (بهره ی اندک)، «متاع الغرور» (کالای فریب) «زینت»، «لهو ولعب» (سرگرمی و بازیچه) اطلاق نموده است: «وما هذه الحیاه الدنیا الا لهو و لعب وان الدار الاخره لهی الحیوان لو کانوا یعلمون» (عنکبوت : شصت و چهار): این زندگی دنیا چیزی جز سرگرمی و بازی نیست و زندگی واقعی سرای آخرت است اگر می دانستند. درک این معنا که زندگانی واقعی با مرگ آغاز می شود، از وابستگی آدمی به ظواهر زندگی می کاهد و او را برای زندگی ابدی آماده می سازد و هر گونه ترس و وحشت از مرگ را از او باز می ستاند.

آیات قرآن، شفابخش است.
«وننزل من القران ما هو شفاء و رحمه للمومنین...»(اسراء: هشتاد و دو): و از قرآن آنچه شفا و رحمت است، برای مؤمنان نازل می کنیم... . خداواند متعال در این آیه، به صراحت آیات قرآن را «شفابخش» معرفی نموده است. قرآن نسخه ای برای سامان بخشیدن به همه ی نابسامانی ها، بهبود فرد و جامعه از انواع بیماری های اخلاقی و اجتماعی، روحی و جسمی است.

امتیازات آیات شفابخش قرآن:
الف. آیات درمان گر قرآن، ضرر و عوارضی به دنبال ندارد.
ب. آیات درمان گر قرآن، هرگز کهنه نمی شود.
ج. شفایافته ی قرآن، خود عامل شفا و بهبود دیگران می شود.
د. در نسخه ی شفابخش قرآن، اشتباه نیست.
هـ. این نسخه، همیشگی و در اختیار همه است.
و. طبیب این دارو، بیماران خود را به خوبی می شناسد و بیماری را به طور دقیق تشخیص می دهد.
ز. طبیب این دارو، بیماران خود را بسیار دوست می دارد و نسخه اش دایمی است.
نکته مهمی که این آیه به آن تصریح می کند، آن است که: آیات قرآن کریم منحصراً افراد با ایمان را شفا می بخشد. بنابراین باید به شفا بخشی قرآن اعتقاد راسخ داشت.
قرآن کریم تنها آن دسته از بیماران را درمان می کند که علاوه بر اعتراف به بیماری و نیاز خود، به طبابت انحصاری قرآن کریم، ایمان و اعتقاد راسخ داشته باشند. در این صورت قرآن کریم او را به حضور می پذیرد و به وی در معالجه و درمان بیماری های گوناگون یاری می رساند. (تفسیر من وحی القرآن، ج چهارده، ص 233)

در اولین اقدام، با استدالال ها و دلایل روشن خود، رکود فکری او را شفا می دهد، به اندیشه ی او استقلال می بخشد، وی را با آیات نورانی و روشنگر خود از ظلملت های کفر، شرک، جهل و نفاق به روشنایی های هدایت، ایمان، تقوا، پاکی و اخلاص رهنمون می سازد و او را در مسیری قرار می دهد که به سرچشمه ی عزت، اقتدار و شکوه و عظمت و مقام والای «عزیز حمید» متصل می گردد. (تفسیر من هدی القرآن، ج شش، ص 295)
قرآن کریم با موعظه ها و پندهای خود، قساوت قلب ها را درمان می کند، با آیات تاریخی خود، پند و عبرت می دهد و آدمی را از تحیر و سرگردانی رهایی می بخشد، با زیبایی آهنگ و فصاحتش، روح فراری را جذب می کند. با قوانین و احکامش عادات خرافی و سنت های غلط و تقلیدهای کورکورانه را ریشه کن می سازد تلاوت و تدبر درآن، بیماری غفلت را شفا می دهد و تبرک و توسل به آن، امراض و بیماری های جسمی را برطرف می سازد (المیزان، ج سیزده، ص 196). حضرت پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) قرآن کریم را به طور مطلق به عنوان دارو و درمان معرفی نموده اند. «القرآن هوالدواء» (میزان الحکمه، ج هشت، ص 72).
این حقیقت از امام علی (علیه السلام) نیز نقل شده است: آگاه باشید! در قرآن، خبرهای آینده است و بیان حوادث اقوام گذشته و درمان بیماری های شما و برنامه ی نظم و زندگی اجتماعی شما. (نهج البلاغه، خطبه ی 158) و نیز درجای دیگر می فرمایند: «ثم انزل علیه الکتاب نورا لاتطفا مصابیحه و شفاء لاتخشی اسقامه و دواء لیس بعده داء...». (نهج البلاغه، خطبه ی 198)


ادامه مطلب
[ یکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 01:39 ب.ظ ] [ حمید مظاهری راد ] [ نظرات ]

سوره یوسف و معادله «بُرد ـ بُرد»

لازمه «برد ـ برد» ‌بودن این است که انسان خود را حق مطلق و طرف مقابل را شر یا شیطان مطلق نپندارد، یعنی درصدی از خطا را برای خود متصور شود

اولین نکته مهمی که من در سوره یوسف دیدم، «بردـ برد»‌بودن داستان یوسف است. این مسئله‌ای است که هم در سوره یوسف و هم در زندگی و رفتار امام علی‌(ع) کاملاً دیده می‌شود. حضرت علی هم مثل یوسف، نمی‌خواست ذلت کسی را ببیند و دنبال این بود که طرف مقابل را ارتقا دهد، هرکس روشی را انتخاب می‌کند. لازمه «برد ـ برد» ‌بودن این است که انسان خود را حق مطلق و طرف مقابل را شر یا شیطان مطلق نپندارد، یعنی درصدی از خطا را برای خود متصور شود. حضرت یوسف در آیه ۵۳ سوره یوسف می‌گوید: «من نفس خود را تبرئه نمی‌کنم، چرا که نفس قطعا به بدی امر می‌کند.»(۱) او با این‌که مطمئن است خیانت نکرده، ولی آن‌قدر منصف است که می‌گوید من نفسم را تبرئه نمی‌کنم، چرا که نفس به سمت بدی می‌برد. اگر انسان این نفس را همیشه در خود و در هر انسان دیگری در نظر بگیرد، همیشه درصدی از احتمال خطا را برای خود و دیگری متصور است و کسی را به‌عنوان خیر یا شر مطلق تصور نمی‌کند و احتمال وجود راهی برای اصلاح آن دیگری را منتفی نمی‌داند.

وقتی خدا می‌گوید «مَاتُواْ وَ هُمْ کُفَّار»(۲)، یعنی تا لحظه مرگ، امید بازگشت برای همه هست و یوسف خود را موظف می‌داند به هر شیوه‌ای که می‌تواند، تلاش کند آن «دیگری» (برادران، زلیخا و…) را تا لحظه‌ای که زنده‌اند، به‌سوی خدا بازگرداند. یوسف، «شیطان» و «انسان»، «انسان» و «نفس انسان» را از هم مجزا می‌داند و برای بیرون‌راندن شیطان از وجود برادران و همسر عزیز مصر تلاش می‌کند. این تلاش منجر به «برد ـ برد» ‌بودن این داستان می‌شود. در این داستان هم یوسف، هم برادران و هم همسر عزیز مصر به آرامش و رضایت می‌رسند. تلاش یوسف، به «رضایت» رسیدن برادران بود، نه‌تنها کم‌کردن روی آنها. اگر هدف یوسف دومی بود، نیازی به گروکشی بنیامین و باقی ماجراها نبود، می‌توانست به قدرت رسیدن و تاج و تختش را به رخ بکشد و برخورد بدی بکند. آنها هم چون موضع ضعف داشتند، ممکن بود ظاهراً بپذیرند، اما یوسف این را نمی‌خواست، او می‌خواست آنها را ارتقا دهد و به رضایت برساند. همسر عزیز مصر هم درنهایت به راستگویی یوسف اعتراف می‌کند: «الَْانَ حَصْحَصَ الْحَقُّ»(۳) و این نشان از به آرامش رسیدن زلیخا دارد.

صبر جمیل

نکته مهم دیگر در داستان یوسف، صبر جمیل است. در این داستان یعقوب دو بار می‌گوید: «فَصَبرٌْ جَمِیلٌ»، (اینک صبری نیکو [برای مرد بهتر است]) (یوسف: ۱۸ و ۸۳)؛ این جمله عیناً دوبار در این سوره تکرار شده است؛ اول زمانی‌که یوسف برنمی‌گردد و بار دوم زمانی‌که بنیامین همراه برادران برنمی‌گردد. این صبر جمیل دارای ویژگی‌های زیر است:

۱ـ صبری است که بریدن در آن نیست. ۲ـ برخاسته از ایمان به خدای واحد است. خداوند واحد است، پس فرد و افکارش هم باید دارای انسجام باشد. این انسجام، صبر جمیل می‌آورد. وجودی که پر از تناقض است یا گرفتار چنددستگی است، چون انسجام ندارد، نمی‌تواند صبر جمیل داشته باشد. یعقوب به خدا ایمان دارد و می‌گوید: «وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ» (و از [عنایت] خدا چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید) (یوسف: ۸۶ و ۹۶). صبر جمیل، پناه بردن به خداوند است که با جاودانگی همراه است.

توکل بر خداوند

به نظر می‌رسد مسئله صبر و توکل خیلی درهم تنیده است، آن‌قدر که هیچ‌یک بدون دیگری متصور نیست. وقتی برادران، بنیامین را از پدر می‌خواهند، یعقوب ابتدا از برادران می‌خواهد با نام خداوند پیمان استواری ببندند تا بنیامین را به او بازگردانند و قصه یوسف تکرار نشود. او سپس به پسرانش می‌گوید: ای پسران من! همه از یک دروازه به شهر درنیایید، بلکه از دروازه‌های مختلف وارد شوید. من با این سفارش، چیزی از قضای خدا را نمی‌توانم از شما دور کنم، فرمان جز برای خدا نیست، بر او توکل کردم و توکل‌کنندگان باید بر او توکل کنند.(۴)

اینجا معنای توکل را بهتر می‌توان فهمید. به نظر می‌رسد یعقوب هر آنچه می‌توانست بکند ـ از پیمان بستن با نام خداوند تا توصیه‌هایی‌که می‌توانست برای رفع گرفتاری به فرزندانش ارائه دهد ـ انجام داد، یعنی براساس عقل بشر و احتیاط‌های لازم، هر آنچه در توانش بود را کرد و پس از آن را به خدا سپرد. امام علی هم درباره توکل می‌گوید: هر آنچه در توان دارید انجام دهید و باقی امور را به خدا واگذار کنید. دلیل این امر در آیه بعدی معلوم می‌شود که در نکته بعدی توضیح خواهم داد.

برتری علم خدا بر علم انسان

یعقوب علم‌آموخته ازسوی خداوند بود؛ خدا می‌گوید من به او دانشش را عطا کردم، اما همان انسانی که دانشش را از خدا گرفته و براساس آن تدبیر می‌کند، ایمان دارد که توان و دانشش در حد خدا نیست: «و چون همان‌گونه که پدرانشان به آنان فرمان داده بود وارد شدند، [این کار] چیزى را در برابر خدا از آنان برطرف نمى‏کرد جز این‌که یعقوب نیازى را که در دلش بود، برآورد و بى‏گمان، او از [برکت‏] آنچه به او آموخته بودیم داراى دانشى [فراوان‏] بود، ولى بیشتر مردم نمى‏دانند.(۵) این آیه نشان می‌دهد، هرچند یعقوب از جانب پروردگار علم آموخته و دارای دانش فراوان بود، اما تمام وسع دانشش (توصیه‌هایش به فرزندان و بستن پیمان الهی با آنها) چیزی را در برابر خدا از آنان برطرف نکرد. این همان قسمتی از ماجرا و زندگی و پروژه و پروسه برای هر انسان است که علی‌رغم تمام تلاش انسان با هر نوع علمی ـ حتی علمی اکتسابی ازسوی خدا ـ از قدرت انسان خارج می‌شود. تمام پیش‌بینی‌ها و احتیاط‌ها و تاکتیک به‌کارگرفتن‌ها به‌کار نمی‌آید، بلکه آن‌گونه‌که خدا رقم خواهد زد، پیش می‌رود. به نظر من این معنای توکل است. در جنگ صفین، امام علی چند بار به امام حسن و اطرافیان می‌گوید که هر تدبیری به‌کار بگیرم، اگر خدا نخواهد آسیبی به من برسد، نخواهد رسید. چنین بیانی را چند بار می‌گوید و واقعاً هم به آن باور دارد. صبر و توکل دو مفهوم درهم‌تنیده در این سوره است. یعقوب، صبر جمیل پیشه می‌کند و سخت به پروردگارش مطمئن است و به او توکل می‌کند. توصیه هم می‌شود که توکل‌کنندگان (کسانی‌ به غیر از خود اطمینان می‌کنند و کار را به او می‌سپارند) باید بر او توکل کنند، یعنی کسانی که امر را به دیگری (غیر خود) واگذار می‌کنند، باید این واگذاری به خدا باشد، زیرا او منبع علمی است که ما بخشی از آن را کسب می‌کنیم. صبر و توکل، لازم و ملزوم یکدیگرند. بدون صبر، توکل‌کردن به خدا بی‌معناست و بدون توکل به خدا، صبر جمیل غیرممکن است.

گردهم بودن یوسف و خانواده‌اش در دو مقطع

خانواده یوسف در این داستان در دو مقطع در کنار یکدیگرند:

الف ـ زمانی‌که برادران به یوسف حسادت می‌کنند. آنها با هم زندگی می‌کنند، اما جمعشان براساس حسادت و بدبینی است. آنچه بر جمعشان حاکم است، نفرت و حسادت و نامهربانی است. در چنین شرایطی، شیطان حاکم است و بر دل‌های برادران حکومت می‌کند. برادران، پدر را در «ضلال مبین» می‌بینند و عصبیت بر آنها حکمفرماست. خود را برتر می‌دانند و نارضایتی وجود دارد. با این‌که یوسف نوجوانی بیش نیست، اما موقعیت او برایشان غیرقابل تحمل است.

ب ـ مقطع دوم، پس از پی‌بردن به موقعیت یوسف در مصر و آمدن یعقوب و اهل خانواده از کنعان به مصر است. تفاوتی‌که این شورا با شورای قبلی دارد، این است که این بار آرامشی در میانشان حاکم است. با این که یوسف حاکمی در مصر است و در حکومت مسئولیتی برعهده دارد و آنها جیره‌خوارانی بیش نیستند، ولی گویی حسدی در بین نیست، درحالی که اگر قرار به حسادت باشد، جای حسدورزی اینجاست نه آن زمان که یوسف نوجوانی بیش نبود. علت این‌که در این مقطع حسادت اتفاق نمی‌افتد، در آیه ۹۱ سوره یوسف آمده است: «گفتند: به خدا سوگند، که واقعاً خدا تو را بر ما برترى داده است و ما خطاکار بودیم.»(۶) اینجا برادران «خدا» را وارد می‌کنند و به آرامش می‌رسند و حسادت از بین می‌رود. به نظر می‌رسد اگر آنها می‌گفتند «به خدا سوگند تو بر ما برتری» و خدا را در این برتری در نظر نمی‌گرفتند، این باز می‌توانست باعث خشم و نارضایتی آنها شود و حتی حسادتشان بیشتر شود، چون وقتی یوسف نوجوانی بیش نبود و فقط از مهر پدر بهره‌مند بود، آنچنان موجب حسادتشان شده بود؛ حال که فرمانروا شده بود، چطور امکان داشت حسادتی در میان نباشد. به نظر می‌رسد دلیل اصلی این تحول، تحول درونی برادران و ایمان توحیدی آنها بوده است.

نگاه توحیدی

همه‌چیز از آنِ خداوند است. هر مزیتی در انسان از جانب خداست، فضل نیز از جانب خداست. آیات زیر در این سوره این نگاه را یادآوری می‌کنند:

و اینچنین، پروردگارت تو را برمى‏گزیند، و از تعبیر خواب‌ها به تو مى‏آموزد، و نعمتش را بر تو و بر خاندان یعقوب تمام مى‏کند.(۷)

و بدین‌گونه ما یوسف را در آن سرزمین مکانت بخشیدیم تا به او تأویل خواب‌ها را بیاموزیم، و خدا بر کار خویش چیره است، ولى بیشتر مردم نمى‏دانند.(۸)

و به او وحى کردیم که قطعاً آنان را از این کارشان ـ درحالى‌که نمى‏دانند ـ باخبر خواهى کرد.(۹)

او را حکمت و دانش عطا کردیم.(۱۰)

و در حقیقت [آن زن‏] آهنگ وى کرد، و [یوسف نیز] اگر برهان پروردگارش را ندیده بود، آهنگ او مى‏کرد. چنین [کردیم‏] تا بدى و زشتکارى را از او بازگردانیم.(۱۱)

پروردگارا، زندان براى من دوست‏داشتنى‏تر است از آنچه مرا به آن مى‏خوانند، و اگر نیرنگ آنان را از من بازنگردانى، به‌سوى آنان خواهم گرایید و از [جمله‏] نادانان خواهم شد/ پس پروردگارش [دعاى‏] او را اجابت کرد و نیرنگ زنان را از او بگردانید. آرى، او شنواى داناست.(۱۲)

(در پاسخ به دو زندانی که تأویل خوابشان را پرسیدند گفت:) «غذایى را که روزى شماست براى شما نمى‏آورند مگر آن‌که من از تعبیر آن به شما خبر مى‏دهم پیش از آن‌که [تعبیر آن‏] به شما برسد. این از چیزهایى است که پروردگارم به من آموخته است.(۱۳)

نفس قطعاً به بدى امر مى‏کند، مگر کسى را که خدا رحم کند.(۱۴)

(یعقوب می‌گوید:) خدا بهترین نگهبان است، و اوست مهربان‌ترین مهربانان.(۱۵)

و من [با این سفارش،] چیزى از [قضاى‏] خدا را از شما دور نمى‏توانم داشت. فرمان جز براى خدا نیست. بر او توکل کردم، و توکل‌کنندگان باید بر او توکل کنند.(۱۶)

[سفارش یعقوب] چیزى را در برابر خدا از آنان برطرف نمى‏کرد.(۱۷)

بی‌گمان او (یعقوب) از آنچه به او آموخته بودیم دارای دانش فراوان بود.(۱۸)

(در قضیه بنیامین که یوسف متاعی را در بار بنیامین گذاشت:) این‌گونه به یوسف شیوه آموختیم.(۱۹)

درجات کسانى را که بخواهیم بالا مى‏بریم.(۲۰)

(وقتی‌که یوسف، بنیامین را نزد خود نگه‌می‌دارد و برادر بزرگ هم از شرم پدر همان‌جا می‌ماند، یعقوب چنین می‌گوید:) امید که خدا همه آنها را به‌سوی من باز آورد.(۲۱)

(یوسف:) خدا بر ما منت نهاده است.(۲۲)

(برادران بعد از شناختن یوسف می‌گویند:) واقعاً خدا تو را بر ما برتری داده است.(۲۳)

(یوسف:) خداى من آن خواب را واقع و محقق گردانید و درباره من احسان فراوان فرمود که مرا از تاریکى زندان نجات داد و شما را از بیابان دور به اینجا آورد پس از آن‌که شیطان میان من و برادرانم فساد کرد.(۲۴)

بار الها، تو مرا از سلطنت (و عزت) بهره‏ دادى و از علم رؤیا و تعبیر خواب‌ها آموختی.(۲۵)

(این را درمورد فرستاده‌شدگان ازسوی پروردگار می‌گوید:) یاری ما به آنها رسید پس کسانی را که می‌خواستیم نجات یافتند.(۲۶)

برادران دو بار با هم شورا می‌کنند

برادران یوسف در دو مقطع با هم شورا می‌کنند: الف ـ زمانی‌که عصبیت و خودبرتربینی بر آنها حاکم بود و نیتشان خالص و برای خدا نبود. شیطان به آنها دستور می‌داد. این شیطان بود که می‌گفت: یوسف را بکشید یا او را به سرزمینی بیندازید تا توجه پدرتان به شما معطوف شود و پس از او مردمی شایسته باشید.

ب ـ شورای دوم گویا نقطه‌عطف و نشان‌دهنده یک تغییر کیفی در بین برادران است. گویی به‌سوی مراحل صعود میل کرده‌اند و با پدر، عهدی الهی بسته‌اند. آنها نیت خیر داشتند و می‌خواستند بنیامین را پیش فرمانروا ببرند تا آذوقه بیشتری بگیرند و نیت پلیدی در کار نبود؛ هرچند به خزانه‌دار گفتند که اگر او دزدی کرده، پیش از او برادرش هم دزدی کرده بود ـ یعنی هنوز نسبت به یوسف بددل هستند ـ اما در خلوت ناامیدانه‌شان، برادر بزرگتر انذار می‌دهد که قبلاً در مورد یوسف هم تقصیر کردید و این اولین ریشه‌یابی و اعتراف به گناه و پذیرش تقصیر است. درنهایت برادر بزرگتر می‌گوید که همان‌جا خواهد ماند تا پدر او را ببخشد یا خدا داوری کند.

این شورا، شورایی است که دیگر شیطان فرماندهی نمی‌کند و نفس، دستور نمی‌دهد، درنتیجه جایی برای حضور خدا و رسول ـ که یعقوب است ـ باز می‌شود.

پروسه‌ای‌بودن گزینش الهی

گزینش الهی، یک سیر است که تدریج و زمان‌مندی در آن نهفته است. «یجتبیک» و «یعلمک» هر دو فعل مضارع‌اند و پروسه تدریجی در آنها وجود دارد. «یعلمک»، یعنی به‌تدریج به تو می‌آموزد. این آموزش، دفعتی نیست، بلکه طی فرازونشیب یک عمر طولانی اتفاق می‌افتد. «اجتباء» طی «کوران تزکیه» اتفاق می‌افتد. لحظه‌هایی در زندگی هست که این «کوران تزکیه» به‌ وضوح مشاهده می‌شود؛ کورانی که فرد را زیر و رو می‌کند و برای برخی منجر به جداشدن ناخالصی‌ها می‌شود و البته برای برخی متأسفانه نمی‌شود. «اجتباء» به معنی جداشدن همین ناخالصی‌هاست. برای درک بهتر مفهوم «اجتباء» می‌توان گفت ۵۰ خروار خاک معدن طلا، وقتی در کوره ذوب می‌شود، ۱۰۰ گرم طلای خالص از آن به‌دست می‌آید و این همان تصفیه‌ای است که درمورد یوسف اتفاق افتاد، بنابراین به یکباره و ناگهانی نیست و تدریج و طی سیری در آن مطرح است.

انتقاد از خود در عین حقانیت و پذیرش خطای خود

یوسف اثبات کرد که به آقای خود خیانت نکرده، اما در عین حال اعتراف کرد که «من نفس خود را تبرئه نمی‌کنم، چرا که قطعاً نفس به بدی امر می‌کند مگر کسی را که خدا نجات دهد».(۲۷) یوسف نقش نفس خودش را ضرب در صفر نمی‌کند و آن را انکار نمی‌کند. او می‌‌داند که «و در حقیقت [آن زن‏] آهنگ وى کرد، و [یوسف نیز] اگر برهان پروردگارش را ندیده بود (یعنی باور به بصیربودن خدا نداشت)، آهنگ او مى‏کرد. چنین [کردیم‏] تا بدى و زشتکارى را از او بازگردانیم».(۲۸) پذیرش نفس باعث می شود که فرد، خودش را مطلق نبیند و حتی اگر دست به گناهی هم نزده، انتقادپذیر باشد.

مفهوم تأویل

تأویل احادیث، ریشه‌یابی وقایع است همراه با: الف ـ از ظاهر به باطن رفتن، ب ـ از حال به آینده نگریستن و پیش رو را دیدن.

همه‌چیز باید به خدا ارجاع داده شود، حتی قرآن که کلام خداوند است. این خیلی مهم است که حتی لفظ قرآن هم نباید اصل شود، بلکه باید به صاحب کلام یعنی خداوند ارجاع داده شود. تمام فلاسفه یک مبنایی دارند و همه‌چیز را به آن برمی‌گردانند. در دین اسلام، اگر چیزی می‌خواهد اعتبار پیدا کند، باید به خدا بازگردد. هر علمی، مبنایی دارد. علم لدنی نیز اکتسابی است، اما مبنایش خداست.

اعطای آرامش و موقعیت پس از هر گرفتاری یوسف

در سوره یوسف پس از هر گرفتاری، از سوی خدا آرامش و موقعیتی به یوسف اعطا می‌شود:

الف ـ وقتی یوسف را از چاه درمی‌آورند و سرانجام زن و شوهر مصری او را می‌خرند، آن مصری در منزل به همسرش می‌گوید که او را نیک بدار؛ و به این ترتیب خداوند به او مکانت می‌بخشد تا تأویل خواب‌ها را به او بیاموزد.(۲۹)

ب ـ وقتی از زندان بیرون می‌آید، توسط ملک منزلت می‌یابد؛ و عین جمله‌ای‌که در آیه ۲۱ آمده بود، دوباره تکرار می‌شود: «وَ کَذَالِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فىِ‌الْأَرْض» و بدین‌گونه یوسف را در سرزمین [مصر] قدرت دادیم.(یوسف:۵۶)

قضاوت‌های اشتباه افراد درمورد یکدیگر

جمله «فی ضلال مبین» که نشان‌دهنده قضاوت برخی انسان‌ها نسبت به یکدیگر است، در دو مقطع تکرار شده:

الف ـ وقتی‌که برادران درمورد پدرشان می‌گویند: یوسف و برادرش نزد پدرمان از ما ـ که جمعى نیرومند هستیم ـ دوست داشتنى‏ترند. قطعاً پدر ما در گمراهى آشکارى (لَفِى ضَلَالٍ مُّبِین) است.(۳۰)

ب ـ دسته‌ای از زنان در شهر گفتند زن عزیز از غلام خود کام خواسته و سخت شیفته اوست، به راستی ما او را در گمراهی آشکار (فىِ ضَلَالٍ مُّبِین) می‌بینیم.(۳۱)

هر دو گروه، درنهایت به اشتباهشان در قضاوت اعتراف کردند؛ برادران اعتراف کردند که به خدا سوگند، واقعاً خدا تو را بر ما برتری داده است(۳۲) و زنان دست‌های خود را بریدند و گفتند: منزّه است خدا، این بشر نیست، این جز فرشته‏اى بزرگوار نیست(۳۳) و زلیخا هم پس از آزادی یوسف به گناه خود اعتراف کرد و یوسف را از راستگویان معرفی کرد.(۳۴)

حضور یوسف در فرمانروایی مصر و در دستگاه فرعون

آیت‌الله طالقانی می‌گوید که شکل حکومت در قرآن نیامده و تابعی است از درجه تکامل اجتماعی هر جامعه. یوسف هم ابایی از حضور در حکومت نداشت و خود پیشنهاد می‌دهد که رئیس خزانه‌داری باشد، یعنی صلاحیت خود را می‌فهمد و با اعتماد به نفس، کار را می‌خواهد. یوسف می‌گوید خداوندا تو به من دولت دادی، و قدرت را ازسوی خدا می‌داند. قدرت از نظر او یکسره منفی نیست، اگر کسی بتواند با استفاده از قدرت، بحرانی را از میان بردارد و پاسخگو باشد، خیر است. با استفاده از قدرت، می‌توان موانع توسعه را از میان برداشت.

سجده و مفهوم توسعه

وقتی آدمی کسب صلاحیت کرد و بار مسئولیت را به دوش کشید، خداوند به ملائکه دستور سجده داد. سجده یعنی هماهنگی و در خدمت درآمدن. ملائکه به انسان سجده کردند به این معنا که شایستگی او را پذیرفتند و گردن نهادند. در روابط انسانی، شایسته‌سالاری موجب رشد است. گفته می‌شود پذیرش شایسته‌سالاری در ژاپنی‌ها بسیار مشهود است و رمز کار جمعی و توسعه هم همین است.

تأکید بر شیطان و نفس

تفکیک انسان و شیطان و نیز انسان و نفس او، در سوره یوسف مشهود است. برای پایبندبودن به قاعده «برد ـ برد»، این تفکیک ضروری است، چرا که اگر فطرت انسانی را مساوی با شیطان و شر تصور کنیم، به برد او نخواهیم اندیشید، اما اگر باور کنیم که شیطان او را گمراه می‌کند و تلاش کنیم تا شیطان را از او دور کنیم، به برد او نیز می‌اندیشیم.

این نگاه، یکی از حقوق‌بشری‌ترین نگاه‌هاست. او هم یک بشر است، اما موقعیت بدی دارد. یوسف به برادرانش که بنیامین و یوسف را دزد خطاب کردند گفت موقعیت شما بدتر است. یوسف تلاش کرد تا آنها را نسبت به موقعیت بدشان (ظلم در حق یوسف و بنیامین) آگاه کند. برای یوسف سخت و یا غیرممکن نبود تا با دست یافتن به بنیامین و پدرش، آن برادران را به حال خود واگذارد، اما نگاه یوسف، نگاه حقوق‌بشری بود. یوسف بر این باور بود که آنها هم باید ارتقا یابند و سیر صعودی زندگی خود را شروع کنند و برای شروع باید دچار تحول ـ یعنی آگاهی نسبت به خطا و ظلم ـ شوند.

آیات زیر در این سوره نشان می‌دهند که انسان از شیطان مجزاست و نفس انسان هم همین‌طور:

[یعقوب‏] گفت: «اى پسرک من، خوابت را براى برادرانت حکایت مکن که براى تو نیرنگى مى‏اندیشند، زیرا شیطان براى آدمى دشمنى آشکار است.(۳۵)

[یکى گفت:] یوسف را بکشید یا او را به سرزمینى بیندازید، تا توجه پدرتان معطوف شما گردد، و پس از او مردمى شایسته باشید.(۳۶)

[یعقوب‏] گفت: بلکه نَفْس شما کارى [بد] را براى شما آراسته است.(۳۷)

(فردی‌که یوسف تعبیر خوابش را گفت و از زندان آزاد شد:) شیطان، یادآورى به آقایش را از یاد او برد.(۳۸)

من نفس خود را تبرئه نمى‏کنم، چرا که نفس قطعاً به بدى امر مى‏کند، مگر آنچه را که خدا رحم کند.(۳۹)

شیطان میان من و برادرانم را برهم زد.(۴۰)

برخورد باگذشت یوسف با برادران

الف ـ یوسف بدون درخواست آمرزش و عذرخواهی برادران از او، از خداوند برای برادرانش طلب آمرزش می‌کند: امروز بر شما سرزنشی نیست، خداوند شما را می‌آمرزد و او مهربان‌ترین مهربانان است.(۴۱)

ب ـ یوسف در بازگویی سرنوشت خود پیش خانواده‌اش از انداختن او در چاه سخن نمی‌گوید و فقط از رهایی‌اش از زندان آن هم توسط خداوند صحبت می‌کند.(۴۲)

تاریخ، کشاکشی میان اسوه و عصبه است

به نظر می‌رسد تاریخ، داستان چالش و کشاکشی میان «اسوه»‌ها و «عصبه»‌ها باشد. انبیا همه اسوه(۴۳) بودند و نیرویی که در برابر آنها بود، از عصبیت نشأت می‌گرفت. در این داستان، برادران یوسف که صاحب امکانات بودند و به آن امکانات مادی خود اصالت می‌دادند، خود را «عصبه»(۴۴) (که در لغت به معنی گروه متشکلی است بین ۵ تا ۱۹ نفر) می‌دانستند، درحالی‌که یوسف، اسوه (سرمشق نیکو) بود.

آغاز تحول کیفی برادران یوسف

پس از ماندن بنیامین نزد یوسف و در شورای دوم است که برادران برای اولین‌بار به تقصیر خود در مورد یوسف اعتراف می‌کنند. اوج این تحول و رهایی برادران از عصبیت و حسادت، زمانی است که ایمان برادران ارتقا می‌یابد و به یوسف می‌گویند که واقعاً خدا تو را بر ما برتری داد. پذیرش فضل از جانب خداوند واین‌که هرچه هست، در ید قدرت او و از آن اوست، همان نگاه توحیدی و رهایی‌بخشی است که انسان را از چنگ نفس و شیطان رها می‌کند.

سجده به مفهوم پذیرش صلاحیت دیگری

یازده برادر و پدر و مادر در پایان داستان بر یوسف سجده می‌کنند و این تحول برادران، تحقق همان رؤیای یوسف است که یازده ستاره و ماه و خورشید بر او سجده می‌کنند. نه این‌که برادران از سرناچاری سرفرود آرند ـ چرا که یوسف به فرمانروایی دست یافته است ـ بلکه به‌دلیل تحول درونی و سیر صعودی‌ای که برایشان رخ داده، چنین می‌کنند. در چنین موقعیتی است که صلاحیت یوسف را پذیرفته‌اند و باور کرده‌اند که خداوند او را بر آنها برتری داده است. پس با نگاه توحیدی ـ چون این امر را ازجانب پروردگار می‌دانند ـ نه‌تنها برتری یوسف باعث حسادت و سجده مکانیکی و شکلی نمی‌شود، بلکه موجب پذیرش مزیت و صلاحیت یوسف و رضایت از آن می‌گردد.

اگر داستان به‌گونه دیگری پیش می‌رفت و برادران از سر ناچاری و از سر تسلیم در برابر قدرت برتر یوسف سر فرود آورده و سر بر خاک می‌نهادند، مفهوم سجده همان مفهوم شکلی از آن بود، اما سیر تحول درونی یوسف، برادران، همسر عزیز مصر، بقیه زنان و… و اذعان به راستگویی یوسف توسط همسر عزیز و نیز اذعان به برتری یوسف توسط برادران و پذیرش صلاحیت یوسف، همان معنای واقعی سجده است.

پی‌نوشت:

۱ـ وَ مَا أُبَرِّئُ نَفْسىِ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبىّ‏ِ إِنَّ رَبىّ‏ِ غَفُورٌ رَّحِیم (یوسف:۵۳).

۲ـ َّ الَّذِینَ کَفَرُواْ وَ مَاتُواْ وَ هُمْ کُفَّارٌ أُوْلَئکَ عَلَیهِْمْ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلَئکَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِین (بقره:۱۶۱)،آنان که کافر شده و به عقیده کفر مردند البته بر آن گروه، خدا و فرشتگان و مردمان همه لعن مى‏فرستند.

۳ـ قَالَ مَا خَطْبُکُنَّ إِذْ رَاوَدتُّنَّ یُوسُفَ عَن نَّفْسِهِ قُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا عَلِمْنَا عَلَیْهِ مِن سُوءٍ قَالَتِ امْرَأَتُ الْعَزِیزِ الَْانَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا رَاوَدتُّهُ عَن نَّفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِین، [پادشاه‏] گفت: «وقتى از یوسف کام [مى‏] خواستید چه منظور داشتید؟» زنان گفتند: «منزّه است خدا، ما گناهى بر او نمى‏دانیم،» همسر عزیز گفت: «اکنون حقیقت آشکار شد. من [بودم که‏] از او کام خواستم، و بى‏شک او از راستگویان است.» (یوسف:۵۱)

۴ـ وَ قَالَ یَابَنىِ‏َّ لَا تَدْخُلُواْ مِن بَابٍ وَاحِدٍ وَ ادْخُلُواْ مِنْ أَبْوَابٍ مُّتَفَرِّقَةٍ وَ مَا أُغْنىِ عَنکُم مِّنَ اللَّهِ مِن شىَ‏ْءٍ إِنِ الحُْکْمُ إِلَّا لِلَّهِ عَلَیْهِ تَوَکلَّْتُ وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکلَ‏ِ الْمُتَوَکِّلُونَ (یوسف:۶۷).

۵ـ وَ لَمَّا دَخَلُواْ مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُم مَّا کَانَ یُغْنىِ عَنْهُم مِّنَ اللَّهِ مِن شىَ‏ْءٍ إِلَّا حَاجَةً فىِ نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضَئهَا وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِّمَا عَلَّمْنَاهُ وَ لَاکِنَّ أَکْثرََ النَّاسِ لَا یَعْلَمُون (یوسف:۶۸).

۶ـ قَالُواْ تَاللَّهِ لَقَدْ ءَاثَرَکَ اللَّهُ عَلَیْنَا وَ إِن کُنَّا لَخَطِِین.

۷ـ وَ کَذَالِکَ یجَْتَبِیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ مِن تَأْوِیلِ الْأَحَادِیثِ وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْک (یوسف:۶).

۸ـ وَ کَذَالِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فىِ الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِن تَأْوِیلِ الْأَحَادِیثِ وَ اللَّهُ غَالِبٌ عَلىَ أَمْرِهِ وَ لَاکِنَّ أَکْثرََ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ(یوسف:۲۱).

۹ـ وَ أَوْحَیْنَا إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هَاذَا وَ هُمْ لَا یَشْعُرُونَ(یوسف:۱۵).

۱۰ـ ءَاتَیْنَاهُ حُکْمًا وَ عِلْمًا (یوسف:۲۲).

۱۱ـ وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بهَِا لَوْ لَا أَن رَّءَا بُرْهَنَ رَبِّهِ کَذَالِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشَاءَ (یوسف:۲۴).

۱۲ـ قَالَ رَبّ‏ِ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلىَ‏َّ مِمَّا یَدْعُونَنىِ إِلَیْهِ وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنىّ‏ِ کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیهِْنَّ وَ أَکُن مِّنَ الجَْاهِلِینَ(یوسف:۳۳) فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ(یوسف:۳۴).

۱۳ـ قَالَ لَا یَأْتِیکُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِ إِلَّا نَبَّأْتُکُمَا بِتَأْوِیلِهِ قَبْلَ أَن یَأْتِیَکُمَا ذَالِکُمَا مِمَّا عَلَّمَنىِ رَبىّ‏ِ …(یوسف:۳۷).

۱۴ـ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبىّ (یوسف:۵۳).

۱۵ـ فَاللَّهُ خَیرٌْ حَافِظًا وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ(یوسف:۶۴).

۱۶ـ وَ مَا أُغْنىِ عَنکُم مِّنَ اللَّهِ مِن شىَ‏ْءٍ إِنِ الحُْکْمُ إِلَّا لِلَّهِ عَلَیْهِ تَوَکلَّْتُ وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکلَ‏ِ الْمُتَوَکِّلُونَ(یوسف:۶۷).

۱۷ـ مَّا کَانَ یُغْنىِ عَنْهُم مِّنَ اللَّهِ (یوسف:۶۸).

۱۸ـ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِّمَا عَلَّمْنَاهُ (یوسف:۶۸).

۱۹ـ کَذَالِکَ کِدْنَا لِیُوسُف (یوسف:۷۶).

۲۰ـ نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَّن نَّشَاءُ (یوسف:۷۶).

۲۱ـ عَسىَ اللَّهُ أَن یَأْتِیَنىِ بِهِمْ جَمِیعًا (یوسف:۸۳).

۲۲ـ قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنَا (یوسف:۹۰).

۲۳ـ قَالُواْ تَاللَّهِ لَقَدْ ءَاثَرَکَ اللَّهُ عَلَیْنَا وَ إِن کُنَّا لَخَطِِین (یوسف:۹۱).

۲۴ـ قَدْ أَحْسَنَ بىِ إِذْ أَخْرَجَنىِ مِنَ السِّجْنِ وَ جَاءَ بِکُم مِّنَ الْبَدْوِ مِن بَعْدِ أَن نَّزَغَ الشَّیْطَانُ بَیْنىِ وَ بَینْ‏َ إِخْوَتى (یوسف:۱۰۰).

۲۵ـ رَبّ‏ِ قَدْ ءَاتَیْتَنىِ مِنَ الْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنىِ مِن تَأْوِیلِ الْأَحَادِیث (یوسف:۱۰۱).

۲۶ـ جَاءَهُمْ نَصْرُنَا فَنُجِّىَ مَن نَّشَاءُ (یوسف:۱۱۰).

۲۷ـ وَ مَا أُبَرِّئُ نَفْسىِ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبىّ‏ِ (یوسف:۵۳).

۲۸ـ وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بهَِا لَوْ لَا أَن رَّءَا بُرْهَنَ رَبِّهِ کَذَالِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشَاء (یوسف:۲۴).

۲۹ـ وَ کَذَالِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فىِ الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِن تَأْوِیلِ الْأَحَادِیث (یوسف:۲۱).

۳۰ـ إِذْ قَالُواْ لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلىَ أَبِینَا مِنَّا وَ نحَْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبَانَا لَفِى ضَلَالٍ مُّبِین (یوسف:۸).

۳۱ـ وَ قَالَ نِسْوَةٌ فىِ الْمَدِینَةِ امْرَأَتُ الْعَزِیزِ تُرَاوِدُ فَتَئهَا عَن نَّفْسِهِ قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا إِنَّا لَنرََئهَا فىِ ضَلَالٍ مُّبِین (یوسف:۳۰).

۳۲ـ قَالُواْ تَاللَّهِ لَقَدْ ءَاثَرَکَ اللَّهُ عَلَیْنَا وَ إِن کُنَّا لَخَطِِین (یوسف:۹۱).

۳۳ـ فَلَمَّا رَأَیْنَهُ أَکْبرَْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیهَُنَّ وَ قُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا هَاذَا بَشَرًا إِنْ هَاذَا إِلَّا مَلَکٌ کَرِیم (یوسف:۳۱).

۳۴ـ الَْانَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا رَاوَدتُّهُ عَن نَّفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِین (یوسف:۵۱).

۳۵ـ قَالَ یَابُنىَ‏َّ لَا تَقْصُصْ رُءْیَاکَ عَلىَ إِخْوَتِکَ فَیَکِیدُواْ لَکَ کَیْدًا إِنَّ الشَّیْطَنَ لِلْانسَانِ عَدُوٌّ مُّبِین (یوسف:۵).

۳۶ـ اقْتُلُواْ یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضًا یخَْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ وَ تَکُونُواْ مِن بَعْدِهِ قَوْمًا صَالِحِینَ (یوسف:۹).

۳۷ـ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنفُسُکُمْ أَمْرًا (یوسف:۱۸ و ۸۳).

۳۸ـ َ فَأَنسَئهُ الشَّیْطَنُ ذِکْرَ رَبِّهِ (یوسف:۴۲).

۳۹ـ وَ مَا أُبَرِّئُ نَفْسىِ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبىّ‏ِ (یوسف:۵۳).

۴۰ـ نَّزَغَ الشَّیْطَانُ بَیْنىِ وَ بَینْ‏َ إِخْوَتىِ (یوسف:۱۰۰).

۴۱ـ قَالَ لَا تَثرِْیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللَّهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ(یوسف:۹۲).

۴۲ـ َ قَالَ یَأَبَتِ هَاذَا تَأْوِیلُ رُءْیَاىَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبىّ‏ِ حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بىِ إِذْ أَخْرَجَنىِ مِنَ السِّجْنِ وَ جَاءَ بِکُم مِّنَ الْبَدْوِ مِن بَعْدِ أَن نَّزَغَ الشَّیْطَانُ بَیْنىِ وَ بَینْ‏َ إِخْوَتى‏ (یوسف:۱۰۰).

۴۳ـ لَّقَدْ کاَنَ لَکُمْ فىِ رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن کاَنَ یَرْجُواْ اللَّهَ وَ الْیَوْمَ الاَْخِرَ وَ ذَکَرَ اللَّهَ کَثِیرًا (احزاب:۲۱).

۴۴ـ إِذْ قَالُواْ لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلىَ أَبِینَا مِنَّا وَ نحَْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبَانَا لَفِى ضَلَالٍ مُّبِینٍ(یوسف:۸) و قَالُواْ لَئنِ‏ْ أَکَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذًا لَّخَاسِرُونَ(یوسف:۱۴).

  نرگس محمدی
[ دوشنبه 27 آبان 1392 ] [ 09:46 ب.ظ ] [ حمید مظاهری راد ] [ نظرات ]

راه سومی نیز برای اصلاح اخلاق در قرآن مجید دیده می شود که در هیچ یک از کتابهای آسمانی و تعلیمات انبیا که به دست ما رسیده وجود ندارد، و نیز در هیچ یک از آثار فکری حکمای الهی دیده نمی شود، و آن چنین است که انسان را از نظر روحی و علمی طوری تربیت کنند و چنان علوم و معارفی در وجود او بپرورانند که با وجود آن جایی برای رذایل اخلاقی باقی نماند، و به عبارت دیگر ریشه رذایل اخلاقی سوزانده شود، نه این که درصدد معالجه و مبارزه با آن برآیند;

 مثلا انسانی که ریا می کند و کاری برای غیر خدا انجام می دهد یکی از دو علت بیشتر ندارد: یا می خواهد از این راه کسب وجهه و عزتی در نظر طرف بکند و یا از قدرت او می هراسد، چنین کسی وقتی متوجه شود که قرآن کریم می گوید:

«ان العزة لله جمیعا» (14)

و نیز می گوید:

«ان القوة لله جمیعا» (15)

و راستی به این دو حقیقت ایمان راسخ داشته باشد، بداند عزت و قدرت فقط مال خداست، چنین کسی جایی برای ریا و ظاهرسازی برایش باقی نمی ماند، نه به کسی امید دارد و نه از کسی می ترسد. خلاصه این که این دو حقیقت وقتی به طور یقین در دل انسان جای بگیرد تمام این گونه رذایل اخلاقی را از دل می شوید و به جای آن، صفات کریمه را مانند ترس از خدا، عزت نفس، مناعت طبع، استغنا و کبریا و هیبت الهی، قرار می دهد.

باز ملاحظه می کنیم که خداوند کرارا در آیات قرآن مجید فرموده: «مالکیت مال خداست » و «مالکیت هر چه در آسمانها و زمین است از آن خداست » و «آنچه در آسمانها و زمین است مال اوست » شرح مفاد این گونه آیات را مکرر بیان نمودیم، البته کسی که به حقیقت این مالکیت واقف باشد و بداند هیچ یک از موجودات استقلالی از خود ندارند و در هیچ قسمت، از ذات مقدس او مستغنی نیستند، و خداوند مالک حقیقی ذات هر چیز و آنچه مربوط به ذات اوست می باشد.

به این حقیقت، ایمان قطعی داشته باشد در نظر چنین کسی تمام موجودات، هم از نظر ذات و هم از نظر صفات و افعال، از درجه استقلال می افتند، واضح است چنین کسی ممکن نیست غیر خدا را طالب باشد و خضوع یا خوف و رجایی نسبت به دیگری پیدا کند، یا از غیر خدا لذت ببرد یا بر غیر او تکیه کند یا کار خود را به دیگری واگذارد، او جز حق نمی خواهد و جز خدا نمی جوید، خدایی که ذات مقدسش باقی و همه چیز فانی می شوند او از «باطل » یعنی آنچه غیر خداست و در مقابل ذات حق ارزشی ندارد، گریزان است.

خلاصه، آیاتی که این روش تربیت اخلاقی را تعقیب می کنند در قرآن کریم فراوان است و از جمله آنها آیات زیر است:

«الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنی; (16) هیچ معبودی جز خدا نیست، او راست هر نامی که نیکوتر است »

و

«ذلکم الله ربکم لا اله الا هو خالق کل شی ء; (17) این است خداوند، پروردگار شما; هیچ معبودی جز او نیست، آفریدگار هر چیزی است »

و

«الذی احسن کل شی ء خلقه; (18) خدایی که هر موجودی را که آفرید نیکو گردانید»

«و عنت الوجوه للحی القیوم; (19) تمام صورتها در برابر خداوند حی قیوم خاضع می شوند»

و

«کل له قانتون; (20) همگی در برابر او خاضعند»

و

«قضی ربک الا تعبدوا الا ایاه; (21) پروردگار تو فرمان داده که جز او را نپرستید»

و

«اولم یکف بربک انه علی کل شی ء شهید; (22) آیا همین قدر کافی نیست که پروردگار تو بر همه چیز گواه (و از همه چیز باخبر) است؟»

و

«الا انه بکل شی ء محیط; (23) بدانید او به هر چیزی احاطه دارد»

و

«و ان الی ربک المنتهی; (24) انتها و (بازگشت) همه به سوی پروردگار توست »،

«و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا انا لله و انا الیه راجعون... .»

این آیات و مانند آنها مشتمل بر یک سلسله معارف و تعلیمات مخصوص الهی است که دارای نتایج اخلاقی خاصی است که باهت به هیچ یک از تعلیمات انبیا و حکمای اخلاقی ندارد، زیرا همان طور که دانستیم روش انبیا مبتنی بر عقاید معمولی دینی و ایمان به ثواب و جزا در مقابل تکالیف است، و روش حکمای اخلاقی متکی به آثار اجتماعی صفات و خوب و بد آنها از نظر نوع مردم است، ولی این روش سوم براساس توحید خالص و کاملی که از مختصات اسلام است قرار دارد!

با این حال چقدر جای تعجب است که بشنویم یکی از مستشرقین غرب در تاریخ تمدن خود می نویسد: «آنچه قابل بحث است این است که ما درباره شؤون تمدنی که اسلام در میان پیروان خود گسترده و مزایا و خصایصی که در میان آنها به جا گذارده و آن تمدن مترقی که به وجود آورده است به بحث پردازیم، ولی از نظر معارف دینی، اسلام چیزی بر مواد اخلاقی سایر ادیان الهی نیفزوده است.»!

از بیانات گذشته سستی و اشتباه و بطلان این نظریه به خوبی روشن شد، زیرا نتیجه همواره تابع مقدمات است و آثار خارجیی که از طرز تربیت خاصی گرفته می شود مولود و معرف علوم و معارفی است که شاگردان آن مکتب تربیتی از استاد خود آموخته اند،

 تفاوت این سه مکتب تربیتی; یعنی حکما، شرایع گذشته و اسلام تفاوت مرحله پایین، متوسط و عالی است و فاصله زیادی میان آنها وجود دارد: مکتب اول دعوت به حق اجتماعی می کند، در حالی که مکتب دوم به حق واقعی و کمال حقیقی که موجب سعادت اخروی است، دعوت می نماید، ولی مکتب سوم دعوتش به حق مطلق یعنی خداست و اساس تربیت خود را بر پایه توحید خالص قرار می دهد، نتیجه آن هم عبودیت و بندگی خالص است... «ببین تفاوت ره ز کجا تا به کجاست »؟!

از این مکتب شاگردان فراوانی به اجتماع انسانیت تحویل داده شده و علمای ربانی و صلحا و اولیای خدا، از مرد و زن، در آن ربیت یافته اند و برای معرفی و شرافت آیین مقدس اسلام همین مطلب کافی است.

علاوه بر همه اینها اساس این مکتب بر پایه محبت و عشق به خدا و مقدم داشتن خواست و اراده او بر خواست بنده است، و همین موجب می شود که از نظر نتیجه، تفاوت زیادی با دو مکتب دیگر داشته باشد، زیرا محبت و عشق، انسان را به اموری وا می دارد که عقل اجتماعی - که پایه اخلاق اجتماعی است - آن را تصویب نمی کند و فهم معمولی - که اساس تکالیف عمومی دینی است - آن را نمی پسندد. خلاصه این که محبت و عشق احکام مخصوصی دارد و عقل احکام دیگری. (25)


14) یونس(10) 65.

15) بقره(2) 165.

16) طه (20) آیه 8.

17) انعام(6) آیه 102.

18) سجده (32) آیه 7.

19) طه(20) آیه 111.

20) بقره(2) آیه 116.

21) اسراء(17) آیه 23.

22) فصلت (41) آیه 53.

23) همان، آیه 54.

24) نجم (53) آیه 42.

25) اقتباس از تفسیر المیزان (جزو دوم، ذیل آیه های 153 - 157 سوره بقره).


[ شنبه 2 اردیبهشت 1391 ] [ 12:15 ق.ظ ] [ حمید مظاهری راد ] [ نظرات ]

کسی که در دامانش پرورش یافته بودم براحتی هر چه تمام پرکشید و بسوی آسمانها پرواز نمود.مادر سردار خوبی ها سیدرضا مظاهری همو که سالها انتظار دیدار والده ی مکرمه اش را کشید و چشم انتظارش ماند.ما که قدرش را ندانستیم ولی سیدرضا گوهر وجودی مادر خوب می شناسد.سیدرضا بهتر می دانست که ما از عهده ی سپاس زحمات فراوان بانوی فرزانه ای چون صفیه بادی حق بر نمی آییم.هر دفعه با آدم مواجه می شد بلافاصله روبوسی می کرد پیشانی مبارکش را برای آخرین بار بوسیدم تا حلاوت و شیرینی خاص دورانی را که قدرش را ندانستیم بر دلم نماند.بانوی نجیب و بزرگی را خاک در آغوش کشید که نجابتش در کمتر شخصی دیده می شود.ایوای بر ما فرزندان کج فهم که برای همیشه ی روزگار قدر بزرگان خویش را بعد از وفات و هجرتشان می دانیم و این در وقتی است که افسوس و آه دیگر کارساز نیست.یادم نمی رود روزی را که خبر آوردند ساواک سید رضا را دستگیر کرده چه ناله هایی که این مادر قهرمان در فراق فرزند نکرد.گفته بودند سید را شکنجه خواهند کرد و تا مرحله ی کشیدن ناخن آزارش می دهند.دل نگران سید رضا بود و ... انقلاب که پیروز شد سید بیست و چهار ساعته خویشتن خویش را در راه آرمانی که سیدالشهدا ترسیم نموده بود تلاش میکرد.و در آن وقتی که ریزه خواران و جیره خوران در اندیشه ی رشد در عرصه های مال اندوزی بودند در راه معبود سر از پا نشناخت و همراه پدر در جبهه ها حضور یافت یک ماه مانده به شهادتش از نامه نگاری به مادر دست شست و در آخرین نامه ای لحظاتی قبل از شهادتش نگاشت عرضه داشته بود می دانستم که راهی که انتخاب نموده بودم بی بازگشت و بهمین سبب نامه ننوشتم تا مقداری مهرم از دل مادر بزرگوارم برداشته گردد.پدر که خود راآماده ی میکرد تا بهمراه فرزند برای مرخصی عازم تبریز  گردد با خواسته ای از ناحیه ی سید رضا مواجه می شود سید از او می خواهد که در آستانه عید قربان او را همچون اسماعیل قربانی مقصود نماید.فردای آن روز به ناگاه پدرجنازه ای بر دوش می کشید و نمی دانست که پیکر فرزند است چرا که پدر و پسر در راه مبارزه قوم و خویش نمی شناختند.جنازه ها را که از خاک دشمن بر آمبولانس می گذارد با حاج اکبر آسایش تماس گرفته و جویای حال سید رضا می شود و وی عارض می گردد که پشت آمبولانس را دیگر باره بنگرد  پیاده می شود و نگاه می کند و با پیکر بی جان فرزند مواجه می شود همو که بر دوشش گذاشته و لحظاتی قبل آورده بود.حاج میر اکبر که دو روز قبل در تلفن به من گفته بود با سید رضا خواهد آمد تنها آمد و وقتی از سید رضا پرسیدیم گفت چند روز دیگر او نیز خواهد آمد.بغض غریبی گلویم را می فشرد حاج مظاهری نمی دانست چگونه شهادت سید رضا را خبر دهد چرا که صمیمت عجیبی ما بین مادر و فرزند بود و شاید خواست خدا بود که مادر سی سال بعد از سیدرضا ماند. روح بلند مادر شهید مظاهری فرزانه بانوی بزرگوار« صفیه بادی حق »به رحمت خدا پیوست و در جوارش آرامش یافت.همو که شهید بزرگوار سردار لشگر توحید وصیت نموده بود در بهشت منتظرش خواهد ماند تا با هم به بهشت وارد گردند.

مادربزرگ
گم كرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند ِ سبز را
كه در كودكی بسته بودی به بازوی ِ من
در اولین حمله ناگهانی ِ تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای ِ راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم

 

                           حسین پناهی





[ جمعه 12 اسفند 1390 ] [ 12:10 ق.ظ ] [ حمید مظاهری راد ] [ نظرات ]
گاهی سکوت تقیه نیست ترس است و ترس برای عالم و اندیشمند و نخبه مثل آفت در یک مزرعه همه ی رشته ها را پنبه می کند.شاید کسی باور ننماید که من هزاران سال در این شهر غریب زیسته ام.من همان ندای هل من ناصر حسینی هستم که در صحرای کربلا پاسخی برایش یافت نشد.گاها از برخی از اصلاح طلبان شنیده می شود که نامزدهای نام و نشان دار از اصلاح طلبان در این انتخابات ثبت نام نکرده اند.من با جای دیگر کاری ندارم اگر در تبریز،اعلمی را کنار بگذاریم من که به شخصه اصلاح طلبی که عافیت طلب و محافظه کار نباشد در انتخابات مختلف ندیده ام.اسم نمی برم ولی با قاطعیت می گویم که برخی در انتخابات مختلف از احساسات پاک جوانان دانشگاهی سود جستند و وقتی دیدند با نام جناح چپ و یا اصلاح طلبی می توانند بر کرسی مجلس جلوس نمایند بد ندیدند با بیرق آنان وارد کازار انتخابات گردند.بودند کسانی که دانشجویان انجمن اسلامی و پیرو خط امام بخاطر راهیابی اینان به مجلس شب و روز نشناختند و وقتی بر کرسی پارلمان تکیه زدند قدر ندانستند و منافع شخصی خویش را بر منافع ملت ترجیح دادند و اصلا به همین علت بود که اصلاح طلبی در تبریز قهرمان پرور راه به جایی نبرد.ولی من اصلاح طلبی تمام عیارم.من آمده ام که بگویم اگر دیگرانی نیز فرصت عرض اندام می یافتند شاید من آخرین فردی بودم که در کارزار انتخابات لیاقت حضور می یافتم ولی چه کنم با اینکه مرا بجهت خلقیات ویژه ام در دیگر بساط های خویش شریک نمی نمایند در این مهم اجازه ی حضور داده اند.اگر اصلاح طلبان هم قصد ورود داشتند مرا محرم نمی انگاشتند و باز به سراغ همان عافیت طلبانی می رفتند که دوزیستی مسالمت آمیز داشته و یکی به نعل می زنند و یکی به اسب،من خویش را در بازار مکاره ی تبلیغات عرضه نخواهم کرد.من اصلاح طلبی ام که اصولم جمهوریت،اسلامیت و مشی و روش امام راحل و حقوق مردم است.به اقتباس از شهیدی در شب عملیاتی در وصیت نامه ی دوران دفاع مقدس نوشتم که چه بگویم که دیگرشهدا نگفته اند والبته شهدا می گفتند و عمل می کردند و خجلم که ماندم و می خواهم بگویم که ماندیم به نااهلانی رسیدیم که می گویند و عمل نمی کنند.فکر می کردم که چه بگویم که دیگر کاندیداها نگفتند دیدم که چه گویم که دیگرانی که ندای حقوق مردم دادند و وقتی بر کرسی ای جلوس نمودند آن کار دیگر کردند!نگفتند؟چگونه می توانم از سفره های خالی مردم دم زنم در حالیکه فاضلانی والاتر از من پیش تر از آن گفتند و هیچ نکردند.میخواهم تنها بر این نکته اشارتی داشته باشم اعتمادی بر من نیز نیست!انسانی که از بهشت رانده شده و تقلای بازگشت دارد.بازگشتی که در فرصت هشت ساله ی دفاع مقدس اتفاق نیفتاد و با نامحرمانی بسر بردیم که هیچ از دوران رنج و استقامت نمی دانستند.متخلف در این مملکت براحتی بر مسند قدرت می نشیند و می شود .....مردم حق دارند اعتراض کنند و خواستار اصلاح امور باشند.من فرانگر نواندیشی ام که با تلفیق سنت و مدرنیته که شاید در نظر بیشتر روشنفکران و متحجرین قابل جمع زدن نیست راه های عبور از دوران انفجار اندیشه را یافته ام.نمی خواهم مردمان دیار عبودیت را با سخنانی کذب فریب داده و پس از راهیابی به مجلس و نیل به هدف روشی دیگر در پیش گیرم از همین ابتدا با جسارت و شجاعت اعلام می دارم که یک اصلاح طلبم.می دانم که با این یک جمله ممکن است آرای زیادی را از دست بدهم ولی رویه ی زندگی من صداقت و صراخت و شفافیت است و نمی توانم بخاطر چند روز دنیا چون گرگانی در لباس میش هر روز در لباسی با قامتی متفاوت و جدید ظاهر گردم.یک اصلاح طلبم و در این راه خیلی بیشتر از تمامی اصلاح طلبان هزینه داده ام.در دوران بعد از انتخابات صراحتا به آقایان،هاشمی،احمدی نژاد،نمایندگان مجلس،حدادعادل و... نامه نگاشته و یادآور آن گردیدم که به قول آقای قرائتی ما روی خون شهدا زندگی می کنیم ارزان نفروشید.زندگی در جمهوری اسلامی می بایست رنگ خدایی بخود گرفته و خطای کارگزارانی که خود را منتسب به دین خدا می نمایند موجبات فاصله یافتن و احتراز نسل جدید از شریعت را سبب نگردد.من اگر صالح کاندیداتوری مجلس گردم ستادی برای تبلیغ همچون دیگرانی که خویشتن را مبلغند نبوده و ستادهایم را سینه های مردمی می دانم که خواهان فاصله یافتن شعور و شعارند.در راهی که از سالیان دور انتخاب نموده ام از تنهایی و بی همراهی هراسی ندارم.از نسل هابیلیانم و بی هیچ هراس و حزم اندیشی در مقابل قابیلیان و جهل و دروغ و خرافه ساکت نمی نشینم.معتقدم که اگر سنت و مدرنیته موجبات حذف همدیگر را سبب نشده و شرایط ملی،هویت نسلی و اجتماعی و پیشرفت های بشری به طرز شایسته ای لحاظ گردند با تلفیق آن دو نتایج گهرباری نصیب ایران اسلامی خواهد گردید.از همین تریبون به مسئولان اعلام میدارم که اگر امثال بنده فقط در دوران جنگ بدردتان نمی خورند بیایید تا حداقل با همکاری بنده تبریز را از لوث بداندیشان و رانت خواران و چپاولگران پاک سازی نمائیم.اصلاح طلبی در ایران از آن جهت ابتر مانده است که برخی از نواندیشان با بی توجهی به پاره ای آداب و سلوک مبتنی بر سنت های دیرین و ریشه دار و غفلت از مولفه های دیرین هویت ملی و دینی به هرچه بران تر ساختن تیغ بدخواهان مدد رسانده اند.مرز اینجانب با صاحبان قدرت و ثروت،نقد پذیری و شکست انحصارطلبی است.بنده در خصوص حوادث بعد از انتخابات سال 1388،در مقالاتی که نوشته ام و در سایت ها و خبرگزاری های معتبر موجود است به ریشه یابی و باز خوانی و آسیب شناسی پرداخته و رویارویی اندیشه ها را سبب ساز حوادث معرفی نموده ام.اینکه دو گروه عمده ی طرفداران سنت ومدرنیته اغلب نتوانسته اند نقاط مشترکی بیابند و در تقابل با همدیگر پرخاش جویی پیشه کرده و یکی آن دیگری را عامل بیگانه دانسته و وابسته اش معرفی نموده و آن دیگری این یکی را از زمره عوام و جماعت نادان برمی شمارد.گفتگوی تمدن ها اگر با ساز و کار مناسبی پیگیری می شد و اعتماد سازی تا اندازه ای پیش می رفت که منافع ملی به خطر نیفتاده و لوازم گفتگو تا حدی که روابط عرضی میان دو تمدن به رابطه طولی و یک طرفه و یک طرفه مبدل نشود حفظ می شد مواهب عدیده و نتایج درخشانی را نصیب دنیای شرق و غرب می نمود.چرا می بایست غربیان آموزه های عیان در تمدن شرقی چون اخلاق یا قانون را به عنوان پاسدار حیات اجتماعی خویش برگزینند و شرقیان از چنین قالبهایی تهی گردند.طوریکه کشوری که روزی منادی گفتگوی تمدنها بود امروز در گفتگوی درون یک تمدن ره به جایی نبرد.شریعتی در «آری این چنین بود برادر» در وصف قربانی محراب و مظهر عدالت و تفکر که ناله ی کودک یتیمی تمام اندامش را مشتعل می کند و در ظلمی که بر زنی یهودی رفته فریاد می کند : اگر کسی از این ننگ بمیرد قابل سرزنش نیست.می گوید:اکنون برادر در وضع و عصر جامعه ای زندگی می کنیم که باز من و هم نژادان و هم طبقه هایم به او نیازمندیم.متاسفانه آنقدر در بوق و کرنا کرده و از مردم دم زده اند که اینجانب(حمیدمظاهری راد) خجالت می کشم از مردم حرف بزنم.

[ جمعه 30 دی 1390 ] [ 11:47 ب.ظ ] [ حمید مظاهری راد ] [ نظرات ]

بسمه تعالی

بیانیه ی انتخاباتی شماره ی 3 حمیدمظاهری راد(حوزه ی تبریز،آذرشهر و اسکو)

 و به واقع همانگونه که امام راحل فرمودند : این محرم و صفر است که اسلام عزیز را زنده نگه داشته است.اصلاح طلبی هستم که به اصولگرایی به سیاق جریانی که خود را منتسب به آن نموده و از تخلفات وزیری که هزاران میلیارد از سهم مردم در وزارت تحت سیطره اش دزدی شده براحتی می گذرد معتقد نبوده و در زندگی اصولی را سرلوحه ی خویش قرار داده ام که سیدالشهدا جان خود و خاندان شریفش را فدای آن نمود.این مملکت در شرایط حاضر به فدایی سینه سرخی نیازمند است که هدفش ارتزاق سفره های خالی مردمی باشد که به قول امام راحل از امت پیامبر برترند.در زندگی با چراغ خاموش حرکت ننموده و در راه معبود،بهانه های واهی نیاورده و بذل جان را کمترین پاسخ به نعمات پروردگار علی الخصوص نعمت عظمای فرصت زیستن در این کره ی خاکی دانسته ام.امروز غسل شهادت نموده ام تا بمانند تمامی عمرم عافیت طلبی و محافظه کاری را کنار بگذارم.مسئولین اگر به فریادهای بیست ساله ی من گوش میکردند حداقل در شهر تبریز فساد اداری امروز به حداقل میزان خویش تقلیل می یافت.میخواهم در ابتدا جهت تنویر افکار عمومی اعلام دارم که اعتقاد شدیدی به آرمانهای امام راحل داشته و تحت هیچ شرایطی راضی به این نیستم که بیانیه ها،مقالات و مطالبم(بالغ بر بیست هزار) توسط بیگانگان انعکاس یابد.در کل تریبون اصلی ام وبلاگهایم (بالغ بر صد وبلاگ فعال) بوده و تحت هیچ شرایطی نمی خواهم از منبر یزید (بیگانگان) حرفهایم بوق و کرنا گردد.وقتی جریانات مختلف ادعای همسویی با مردم نموده اند و در عمل مقابل مردم قرار گرفته اند بنده در کنار مردم بوده ام در هر جایی خدمت نموده ام دایره و گستره خودی ها را بقدری وسیع گرفته ام که بجز بدخواهان همه بتوانند وارد گود گردند.مجبورم بگویم که گلوگاه های فساد را در تمامی ادارات می شناسم و حداقل در شهر تبریز میتوانم در عرض چند ماه حکمرانی خوب را به منصه ظهور گذاشته و مفسدین و دست اندازی کنندگان به بیت المال را شناسانده و یار مقام معظم رهبری در این کلان شهر متصل به ایران اسلامی باشم.چرا باید کسانی که حقایق را می گویند بایکوت گردند؟دوستان شهیدم هر لحظه مرا بسوی خویش می خوانند.منافقین اصلی در این مملکت طبق آیه های سوره ی مبارکه ی بقره کسانی اند که هر روز در لباسی ظاهر میگردند و با به قدرت رسیدن هر جناح و گروه بهره ی خویش را از آنان می برند.فتنه گران و منحرفین اصلی در این مملکت کسانی اند که موجبات فاصله یافتن یاران امام و رهبری معزز را از همدیگر سبب شدند تا به منافع مادی خویش برسند.بنده در تمامی نوشته هایم دلجویی و وحدت را بین دستداران واقعی انقلاب خواستار شده ام.خطر اصلی آتیه ی نظامی که با خون هزاران شهید آبیاری شده همین رانت خواران و چپاولگران و ریا کارانند.بارها منادیان دروغین عدالت طلبی را سر سفره ی سرمایه سالاران دیده و خون دل خورده و شکایت خویش را کنار مزار یاران شهید خویش به آنان عرضه نموده ام.مگر مولای ما علی (ع) بارها کارگزاران خویش را به جهت حضور در سر سفره ی سرمایه داران مواخذه و عزل نفرمودند؟ من یک تنه آمده ام،متفاوتم و فریب نمی خورم و با هیچ گروه و حزب و جریانی عهد اخوت نبسته ام و آنقدر شجاعت دارم که در قطع ید اغیار از بیت المال از خود و خاندان خویش آغاز نمایم.در این راه به فضل پروردگار که حق بندگی اش را ادا ننمودم وثوق کامل داشته و خیر امت را در این راهی که برایم سخت و دشوار خواهد بود یافته ام.شاید حضورم بدلیل متفاوت بودن ایران را در بهت و حیرت فرو برد.از آن جهت احساس خطر اصلی کرده و حاضر شده ام که می بینم ضدانقلابیون واقعی (نه معترضین و منتقدین) میخواهند دلیل کاستی های فراوان را امام و راه آن عزیز سفر کرده معرفی کنند.مطمئنم که آنان که با شخصیت بنده ناآشنایند در عجب مانده اند که چنین شخصیتی با دیدگاههای اصلاح طلبی در هیچ اجتماعی به نفع هیچ جریانی حضور نداشته و در هیچ گروه و حزبی فعال نبوده است.آنچه که مرا واداشت تا باقیمانده ی عمر خویش را در این راه سپری نمایم دینی بوده است که به شهدا دارم و میخواهم در جهت عملیاتی نمودن شاخص های حکمرانی خوب در مملکت اسلامی قدم بردارم.میخواهم تریبون واقعی مستضعفین باشم و این اطمینان را میدهم که همچنانکه در مراکز دیگر همچون عرصه های هنری،ورزشی،اجتماعی،نظامی و سیاسی که تا بحال فعال بوده ام بتوانم خدمتی نمایم و دولتمردان و مجلسیان را به تمکین در قبال تز اصلی ام حکمرانی خوب نمایم دیگر در هیچ انتخاباتی حتی انتخابات ریاست جمهوری کاندیدا نگردیده و به راه خویش خواهم رفت.باری دیگر هشدار میدهم که با هیچ قدرت و ثروتی پای حقوق مردم معامله نخواهم نمود.ایستاده ام و این ایستادگی را از شهدا و سلاله ی دارم که به آن متصلم.تنها فردی در میان کاندیداها هستم که تمام زندگی ام را بصورت شفاف منتشر نموده ام.علاوه بر اهدافی که در گذشته و بیانیه هایم بیان نموده ام اهداف زیر را نیز مد نظر خواهم داشت

1- فداکاری در راه عزت و سربلندی میهن و جوانان

2- متاسفانه اهالی اندیشه و اصحاب علم وهنر بدلیل عدم توجه دولت به حاشیه رانده شده اند بنده در ماههای قبل با خیل عظیمی از مخترعین و مکتشفین و نخبگان دیدار داشته و به چشم خویش شاهد آن بوده ام که بدلیل عدم استقبال دولت از طرح ها و پروژه هایشان شدیدا سر خورده شده و حتی افسردگی گرفته اند بنده صدای گویای این قشر فرهیخته نیز خواهم بود.

3- میتوان به بهترین وجه و در اسرع وقت سامانه ای طراحی نموده و وضعیت اقتصادی و مالی و برخورداری افراد را رصد نموده و بهره مندی هرکسی را معین کرده و افزایش و کاهش اموال اشخاص را مورد ارزیابی قرار داده و با شفاف سازی اطلاعاتی فساد را به حداقل میزان خود تقلیل داد.

4- درستی مسیری که انتخاب کرده ام چنان برایم معین و معلوم است که صدمات و لطماتی که در سختی آن کشیده ام برایم گوارا می باشد.1400 سال است که قافله سر دادگان و عشاق به زلالی و صافی راه ائمه اطهار ایمان و وثوق کامل دارند.خمینی کبیر از آن رنج می برد که متحجرین و غربزدگان هر یک به نوعی در مسیر تعالی ارزشها و در کل کرامت شخصیت بشری سد ایجاد می نمودند همو که دل پری از متحجرین داشت و بیان می داشت : روزی را مصطفی از کوزه ای آب نوشید کوزه را آب کشیدند چرا که من فلسفه می گفتم.

5- مردم این مرز و بوم نبایستی دغدغه ی تامین آتیه ی زندگی خود و فرزندانشان را داشته و امروز خویش را جهت سرمایه گذاری فردای نامعلوم از دست بدهند.طوریکه به آفت مال اندوزی دچار گردند.

6- در شان ملت ایران نیست که صف های پمپ های گازش کیلومترها درازا داشته و مردمان دیار عبودیت از طبقه های مختلف گرانبها ترین زمان خویش را در این صف ها سپری کنند.

7- همه ی مردم ایران می بایست از حقوق مساوی بهره مند گردند اگر فردی بجهاتی از رانت قرار گرفتن در شغلی بهره مند میگردد دیگران نیز می بایست در صورت بیکاری از مبلغی بصورت ماهانه و برخورداری از مزایای ویژه بهره برند و هیچکس بدون درآمد حداقلی باقی نماند.

8- چرا وقتی می خواهی خرید و فروشی ملکی و غیره نمایی واسطه گران و بنگاه ها چنان عرصه را برایت تنگ می کنند که اغلب خریداران و فروشندگان  قادر به رودررویی هم نمی شوند آیا وقت آن نرسیده که از این سوداگران خلع ید گردیده و سامانه هایی ایجاد شوند که دو طرف معامله براحتی با هم مذاکره کرده و به توافق برسند.


[ سه شنبه 20 دی 1390 ] [ 03:32 ق.ظ ] [ حمید مظاهری راد ] [ نظرات ]

بسمه تعالی

 

بیانیه شماره ی  2 انتخاباتی حمیدمظاهری راد(از حوزه ی تبریز،آذرشهر و اسکو)

 آخرین کلامی که از لبان مبارک امام راحل در آخرین لحظات عمر مبارکشان درآمد این جمله بود:"راه سختی است استقامت کنید"

از خاندان مظاهری میگویم با قدمتی هزار ساله در شهر تبریز،جد پدری ام مرحوم شیخ محمدعلی معروف بود که شخصیتی همچون شیخ خیاط داشته و مردم تبریز فضایل و کرامات متعددی از وی سراغ داشته و نقل می نمایند جد مادری ام هم که میراکبر مظاهری معروفی بود که با اینکه در ایام جوانی از زمین داران مشهور شهر تبریز بود وقتی پس از مجاهدت و ایثار دار فانی را وداع نمود کل زندگی شخصی اش در یک ساک جبهه اش جا میشد چرا که همه زندگی اش را به فقرا و محرومان بخشیده بود چهره ی آشنای جبهه بود و بارها به اذعان اغلب رزمندگان کیلومترها خط دشمن را درنوریده و به قلب دشمن بعثی زده بود همو که تا آخر عمر گهربارخویش در سنگرهای مختلف برای تعالی نظام ارزشی جانفشانی می نمود و در این راه خستگی ناپذیر ظاهر میگردید.از مادری به دنیا آمدم که علاوه بر مجاهدت و تلاش در راه ارزشها و در سنگرهای دفاع مقدس و پشت جبهه و انقلاب خانه اش هنوز هم مامن فقرا و مستمندان بوده و شاید بر تخیل کسی هم نگنجد که فراتر از تمامی مراکز خیریه در این راه خدمات عرضه می نماید.مادری که همپای وی بارها در حالیکه در تظاهراتهای قبل از انقلاب دست در دستش داشتم آماج تیرطاغوتیان قرار گرفته و یکبار هم که هجمه تانکهایشان می رفت تا صدمات جدیی را متوجه مان سازد.خانم مظاهری نامی پر آشنا برای تبریزیانی است که سخاوت و بزرگی او را در تمامی صحنه ها دیده اند.از پدری چشم به هستی گذاشتم که داغ سیدالشهدا داشت و وقتی سینه اش را می گشاید پای روضه هایش همه جمع گردیده و بر جنایات ریاکاران و مزوران تاریخ و ظلمی که بر بشریت و خاندان رسول الله رفته ناله میکنند.بحمدالله از خاندانی که شرحش رفت آموخته ام که اولویت زندگی ام خدمت به خلق الله باشد و زندگی خویش را در مراتب بعدی قرار داده ام.مقتدایم بعد از سیدالشهدا امامی بود که وقتی میرفت طاقت دوری اش را نداشته و با رحلتش چنان برآشفتم که با رحلت ایشان سه بار در آستانه سفر به ابدیت قرار گرفتم چرا که با امام بزرگ شده و در ایشان ذوب گردیده و پیام هایش را جهت زندگی دنیایی ام قرار داده و با حکمش در سیزده سالگی عازم جبهه شده و بارها تا سر حد مرگ رفته بودم شاید تصور این نکته سخت باشد که امروز خواهری در خانه دارم که همسن مدت اصابت تیر خلاص بعثی ها بر سر و گردنم بوده و مادر او را در حالی بدنیا آورد که دوستانم خبر شهادتم را آورده بودند و او اکنون از نقص جسمانی آن دوران در رنج و عذابی شدید می باشد.با قاطعیت می گویم که بجز یک مورد تصادف غیر عمد با خودرو در هیچ مرکز امنیتی،قضایی و انتظامی و .... پرونده ای نداشته و بجز حقوق مردم با هیچ گروه و جناح و شخصیتی مواجه نشده ام.اینجانب بدلایلی جهت تنویر افکار عمومی و پاسخ به هواداران و آشنایان و مشتاقان لازم می دانم به مواردی اشارتی بنمایم.

1-   بدلیل قانونمندی مایل نمی باشم پیش از موعد تبلیغات رسمی کسی صحبتی در خصوص حتی کاندیداتوری ام نموده وتبلیغ نماید.تریبون بنده وبلاگهایم می باشد و در سالیان اخیر موضع گیری هایم را در وبلاگهایم نموده ام.که البته در بسیاری از موارد مورد استقبال اغلب خبرگزاری ها،سایت ها و وبلاگها و جراید قرار گرفته که بنده در این خصوص اطلاعی نداشته ام.اغلب در مسائل مختلف بی پروا و صراحتا مطالب خویش را نگاشته ام چنانکه رصد مسائل بعد و قبل انتخابات و نگاشته هایم مورد استفاده اغلب سایت ها قرار گرفت.تا بحال نه کارتی چاپ کرده و نه اجازه داده ام از تریبونی به نفع کاندیداتوری ام تبلیغ نمایند.حتی در مجالس گوناگون نگذاشته ام مداحان و سخنوران کاندیداتوری ام را اعلام نمایند.البته با اطمینان می گویم که قدرت رای آوری فوق العاده بالایی دارم.

2-   اطمینان کامل دارم که بجهت موضع گیری هایم مورد حمایت هیچ گروه و جناح و شخصیتی قرارنخواهم گرفت چرا که اغلب آنها از صراحت لهجه ام آزرده اند.با اینکه اصلاح طلبم و در این راه هزینه های فراوانی حتی بیشتر از اصلاح طلبان شهیر پرداخت نموده ام میدانم که نمی توانم با آنها هم کنار بیایم.چرا که در راه دفاع از حقوق ملت پای هیچ سندی که بر ضرر آنان باشد را امضا نکرده و با احدالناسی مصالحه نخواهم کرد.

3-   شایستگی اغلب مردم ایران درقبول مسئولیت و مدیریت از بنده ی حقیر بیشتر است ولی چه کنم که جوانان و در کل مردم متاسفانه در سیستم فعلی نمی توانند ابراز وجود نموده و همچون دوران دفاع مقدس که جوانان جای در جای پای بزرگان نظامی و شریعتی گذاشتند شایستگی های خویش را عرضه دارند.همان زمانی که جوانان این مرز و بوم سالیان سال از همسنان خویش فاصله یافته و کاری حسینی و زینبی کردند.

4-   برای لباس عوض کردن نیامده ام چرا که اگر نیتم این بود می توانستم با توافق با رانت خواران،احزاب،سرمایه سالاران و ... چند روز دنیای خویش را بیارایم و آخرت خویش را و زمانی را که در خانه ی قبر با خدای خویش تنهایم به چند روز دنیا بفروشم.اگر لطف خدا نبود در قبال تطمیع اصحاب قدرت و ثروت خود را می باختم.فقط بدلیل ایستادگی در قبال قدرتمندان و انحصارطلبان و اقتدارگران حذف شده و در گوشه ای برای عزت و سرافرازی ملت و میهن می نگارم. 

5-   در زندگی شعار نداده ام،فقط عمل کرده ام.خود و خاندانم در دستگیری از محرومان و ... شب و روز نمی شناسیم.بمانند مقالات آتشینم شاید در این دنیای فانی فقط توسط چند نفر که تعدادشان به انگشتان دست نمی رسد نوشته شود.

6-     همان ندایی که در کربلای ایران و شلمچه و ماووت عراق مرا بسوی خود می خواند دوباره صدا می زند این فاطمیون؟

7-   شاید در میان کاندیداها تنها فردی هستم که نیازمند به شناسایی و تحقیق جهت اثبات صلاحیت ندارم چرا که در مراحل و دورانهای مختلف خویش را به بهترین وجه و با صراحت هر چه تمام عرضه نموده و در راه آرمان ابایی از هیچ گروه و قومی نداشته ام.

8-   در صورت صلاحدید مردم تبریز نماینده ای همچون اعلمی و مطهری خواهم بود.نمی خواهم با نام اعلمی قهرمان برای خود کسب اعتبار نمایم.منظورم از این کلام بیان مصادیق است.اعلمی مصداق یک نماینده خوب بود که متاسفانه بجهاتی فرصت خدمت نیافت همو بود که علیرغم اینکه یک اصلاح طلب واقعی بود مشکلات دولت اصلاح طلب را بر نتافته و معترض برخی از اوضاع گردید و مطهری پرتوان که با اینکه از جرگه اصولگرایان بود در اوضاع بعد از انتخابات چشم بر کوتاهی ها و اشتباهات دولت و اصولگرایان نبسته و خواهان محاکمه و مواخذه مقصرین هر دو طرف دعوا گردید.

9-   بنده با صدای بلند فریاد خواهم زد که مسئولان به ملت ایران اعتماد نمایند و هر معترضی را بیگانه نخوانند.بنده به دو جهت اعتراض به وضع موجود را در هر زمان مفید می دانم الف- هر وضعی مطمئنا می تواند بهتر گردد اگر وضع موجود در هر مقطعی بهینه قلمداد شود و مورد انتقاد منتقدان قرار نگیرد تغییر نپذیرفته و امکان اصلاح نمی یابد.ب- چنانکه قبلا گفته ام جهان در حال تحول است و نباید از تغییرات عقب بمانیم البته در قبال تغییرات اجتماعی تا اندازه ای می باید منعطف عمل کرد که به انحراف مبدل نگردد.

10-  ریا کاری را سمی مهلک برای جامعه می دانم و معتقدم می بایست طوری عمل کرد که تزویرکاران فرصت عرضه اندام نیابند.بارها اعلام کرده ام چرا باید عده ای براحتی بتوانند جلد عوض نموده و گرگانی بخاطر مطامعی لباس میش بر تن نمایند؟

11-  مملکت اسلامی می باید با مدیریت علمی اداره گردد. بنده علاوه بر اینکه دانش آموخته ی عالی شیمی هستم تحصیلات خود را در رشته ی مدیریت را نیز در سطح عالی آن به پایان رسانده ام.متاسفانه در وضع موجود عالمان رشته های مختلف به حاشیه رانده شده اند.بنده منتقد دولتم و حداقل بر این نکته وثوق کامل دارم که دولت در جذب نخبگان و عالمان رشته های مختلف ضعیف بوده و برنامه هایش مورد استقبال نخبگان قرار نگرفته طوری که خود اصولگرایان به اتفاق بر این نکته اذعان کرده اند که این دولت از نخبگان رای آوری نداشته،مگر دولت مملکت را با نخبگانش اداره نمی کند؟  

12- در هفته ای که گذشت از طرف شخصیتها،مقامات و مراکز قدرت و ثروت تماسهای فراوانی گرفته شد و بنده با جسارت هر چه تمامتر دعوت اینان را رد نموده و تسلیم نگردیدم.

13- متفاوت ترینم چرا که اگر وجود شخصیتی چون اعلمی عزیز نبود با قاطعیت می گفتم که حداقل در آذربایجان اصلاح طلبی بمانند بنده در صحنه حضور پیدا ننموده است.

14- شاید گذر عده ای بر مدعیان دروغین بیفتد و در خصوص  بنده حقیر و شخصیتم سوالاتی از آنان بکنند البته که اینان  بدلیل ایستادگی ام در مقابل زیاده خواهی هایشان دلخوری هایی شدید دارند.چراکه پای حقوق ملت زر خرید کسی نشده و مفتخرم به اینکه مورد تائید زیاده خواهان نخواهم بود.


[ یکشنبه 18 دی 1390 ] [ 10:27 ق.ظ ] [ حمید مظاهری راد ] [ نظرات ]
 

هر‌گاه حکمرانان شما نیکان شما باشند و توانگرانتان سخاوتمندان شما و هر کارتان با شورای همه شما باشد روی زمین برایتان بهتر است از درونش، هر‌گاه حکمرانان شما بدان شما باشند و توانگرانتان بخیل‌های شما و کار‌هایتان به دست نادانان افتد، برای شما هم بهتر است که زیر خاک باشید. (مرگ بر زندگی شرف دارد) (از تحف‌العقول ص ۳۶)

با وضو و قربة ال الله در انتخابات از حوزه ی تبریز،آذرشهر و اسکو با تز حکمرانی خوب ثبت نام کردم وپای حقوق مردم تا پای جان می ایستم.من زبان گویای شهدای خونین کفنی هستم که نا دیدنی ها را در معراج خویش به طریق الی الله دیدند و هیچ نگفتند.من میراث تیر و ترکش و موج انفجار و گازهای سمی و شیمیایی جنگم.من وامدار هیچ گروه و حزب و شخصی نبوده و صدای گویای خانواده هایی ام که پس از سالها هر روز تیر و ترکش و موج انفجار جنگ را تجربه می کنند.به خبرنگار صدا و سیما گفتم که بجهت دغدغه ای که ریشه در مسائل ملی،مذهبی،میهنی و شرعی دارم احساس وظیفه نموده و پای به رقابت نهاده ام.به فضل پروردگار هیچ مشکل و مسئله ای که بتواند مانع ام در این راهی(راهی که از کربلا آغاز گردیده و به کربلای ایران ختم شده و تا ظهور انسان کامل حاضر ادامه دارد) که انتخاب کرده ام نداشته و در زندگی شخصی ام علیرغم برخورداری از امتیازات متعدد و ارتباطات گسترده و وسیع با مدیران عالی رتبه از هیچ رانت و مزیتی در جهت نیل به منافع شخصی سود نجسته ام.تنها جرم من ایستادگی در مقابل زیاده خواهی ها و انحصار طلبی های عده ای بوده که شرح آن مبسوط بوده و قطع ید چپاولگران در موارد متعدد در حد وسع از نتایج آن بوده و اغلب در این راه تنهای تنها بوده ام و کلی هزینه پرداخت نموده ام.

 بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق

                                                        یوسف از دامان پاک خود به زندان میرود

همیشه روزگار تنها روش و منش انتظار را فریادی میدانم که می بایست بر سر ناعدالتی ها کشید.

مرحوم بخارایی در دادگاه جور و ستم طاغوت آخرین جملاتی که بر زبان جاری  ساختند این جمله بود
 ناله را هر چند میخواهم که پنهان سر کشم
                                      سینه میگوید که من تنگ آمدم فریاد کن
 به یاد بزرگ پرچمداری که رودی خروشان بود که خیلی ها با دیدنش تن به آب زدند و رفتند.
( الیس الله بکاف عبده (آیا بنده را خدایش کفایت میکند)

 

به تنهایی رسانه بوده و از شهادت و سیاست در حد وسیعی مطلب نوشته و رسالت خویش در قبال همرزمان و در کل مردم ایران ادا نموده ام.نجات نسل سوم و چهارم انقلاب ، کم کردن فاصله ی نسل ها، جلوگیری از ارتشاء و اختلاس ، کاهش فاصله ی فقر،شفاف سازی ،پاسخگویی از اهدافم بوده و آزادی مطبوعات و جلوگیری از انحصار اطلاعات در نزد عده ای راهکارهایم در نیل به مقصود می باشد.بیست هزار مقاله و مطلب در موضوعات مختلف که اغلب مورد استقبال خبرگزاری ها،سایت ها و جراید گوناگون قرار گرفته قسمتی از فعالیت های رسانه ای بنده می باشد.اگر صالحم دانستند صدای مردم تبریز با بلند فکر کردن همیشگی ام خواهم ماند.سفره های خالی مردم را هدف قرار داده ام و باور و مسیرم طبق آموزه های مذهبی،ملی،و شریعتی ام متفاوت از جیره خواران،اقتدارگرایان و انحصارطلبان می باشد.به دلایلی در پاره ای از موارد از اصلاح طلبان حمایت نموده ام که به یکی از آنها اشارتی می نمایم: به چشم خویش دیدم وقتی هاشمی انحصاری سازی و آزاد سازی می نمود اگر جناح راست(اصولگرایان فعلی) با ایشان همراهی نکرده و همگام جناح چپ معترض برخی اشتباهات میشد خیلی از مسائل پیش نمی آمد. هاشمی و ناطق و لاریجانی و...گرفتار سیستمی گردیدند که خود طراحی نموده بودند.اگر صالحم دانستند همچون استخوان های پوسیده که در ایام انتخابات از خاک بدر می آیند به تبلیغ خویش مبادرت نخواهم ورزید . و به خانواده و دوستان خویش توصیه خواهم نمود که به من رای ندهند چرا که همچنانکه مرا می شناسند با  رای آوری ام صدمات عدیده ای بر تن رنجورم وارد آمده و آسیب های جدیی را در راه میهن متحمل خواهم شد. در این راه با کسی عهد اخوت و پیمان نبسته و همچنانکه اراده نموده ام فقط از خدای خویش شهادت را طالبم و ایزد را در این راه بدهکار خویش دانسته و از وقتی که علیرغم دریافت تیر خلاص زنده ام .یافته ام که خداوند از من چیزی می خواسته که بر این مهم عنایت فرموده. منشور انتخاباتی ام را همچنانکه از نوشته هایم پیداست موارد زیر بر می شمارم:

1-    کاهش فاصله ی بین نسلی: نیاید روزی که باکری و همت و خرازی و چمران و آوینی ها را در افسانه ها بجویند و قصه شهدای گرانمایه را رؤیایی بیش نپندارند. نیاید روزی که در خیال عوض کردن دنیا، به خود آییم و ببینیم که خود عوض شده ایم . آن روز را به یاد داشته باشیم که بندهای اسارت دنیا را پاره کردیم و بال و پر پرواز یافتیم . برازنده نیست شناگران استقامت که اقیانوسی را در نوردیده اند از شنا کردن در حوض کوچکی ناتوان باشند.

2-    حضور رسانه های مستقل: مطبوعات یکی از جایگاه های قابل اعتنای تخلیه و کنترل هیجانات و شور مخرب و بنیان کن در جوامع است. این مهم برای جوامعی که قاعده هرم سنی آنها عریض تر از حد معمول است و جوانان تقدیر جامعه را رقم می زنند از اهمیت جدی تری برخوردار است. مطبوعات و وسایل ارتباط جمعی می توانند در حوزه کارکردی نظارتی خود در کوتاه مدت، نفوذ برخی قطب های قدرت را در جامعه تضعیف یا تقویت کنند ولی در بلندمدت اگر امور بر مدار عدالت و قانون بچرخد و سیاست ها و روش های دموکراتیک ملحوظ نظر باشد، کار بر محور اعتدال بازمی گردد و اصولاً اقطاب افراطی در جامعه جای پایی نخواهند یافت.

3-    تاسی به منشور برادری حضرت امام راحل ومبارزه بی امان با تحجر و غرب زدگی: در منشور برادری امام راحل در جواب به سوال انصاری در خصوص دو جریان عمده زمان ایشان هر دو طرف را دلسوزان انقلاب نامید ودر همان سال‌های جنگ (1366) انقسامی رخ داد که امام با آن موافقت کردند و در منشور برادری بر کثرت در عین وحدت، میان نبردهای انقلاب تأکید کردند. مقام معظم رهبری در موارد متعدد یک گرایش را از نزدیکی به غرب و دیگری را از جمود فکری و تحجر بر حذر داشتند.اما در این میان آنچه که حائز اهمیت است تعمق در استراتژی استکبار و ضدانقلاب در حمایت از یک تفکر بمنظور جدا نمودن طیف گسترده ای از نزدیکان امام و دلسوزان انقلاب در دهه چهارم انقلاب است که توسط عده ای (شاید بتوان گفت ساده لوحان و فرصت طلبان)در داخل دامن زده شد و موجبات فاصله یافتن اصلاح طلبان از نظام گردید .این مهم نکات بارز فراوانی را بهمراه دارد که می بایست توسط آسیب شناسان مورد بررسی عمیق قرار گیرد.

4-    توان افزایی و ظرفیت سازی برای اجرای صحیح مولفه‌های حاکمیت خوب و درشان ملت ایران: ساختارهای نظام الهی اسلامی به نتایجی همچون عدم انحصار طلبی،آزادی اطلاعات و شفافیت،پاسخگویی،قانون گرایی و عدالت محوری منتهی می گردند که همگی از شاخص های حکمرانی خوب بوده و در آئین و سنت های ائمه اطهار و بزرگان شریعت دینی به وفور ظهور داشته اند.ساختارهای یاد شده در صورت بروز به شایسته سالاری و پاک دستی مدیران و کارگزاران منجر شده و جامعه ای ایده ال را ترسیم می نماید.ساختارهای ذکر گردیده قابل دفاع بوده و در ادوار گذشته نیز صدها هزار شهید و جانباز در این راه تقدیم آن گردید.

5-    ترویج فرهنگ ایثار و شهادت و بازگشت به دوران طلایی حضرت امام راحل: شب قبولی قطعنامه کمتر خانه ای را می شد یافت که از آن صدای ناله و شیون شنیده نشود، گریه اهالی مقاومت و استقامت بر ادامه خونریزی نبود، اینان دلتنگ روزهایی بودند که سال ها حسرتش را کشیده بودند. سردار سال های رنج و استقامت (شهید حمید باکری) خوب می دانست که بعد از جنگ چه بر سر رزمندگان خواهد آمد، عده ای با دیدن اوضاع بعد از جنگ دق می کنند، دسته ای از گذشته درخشان خویش پشیمان می شوند و گروهی هم در مادیات دنیوی غرق می گردند. در دوران طلایی حضرت امام راحل بود که بیت المال بطرز شگفت انگیزی از ناحیه کارگزاران محافظت شده و دیدگاه مردم نسبت به دنیا عوض شده و فضایی بوجود آمد که عطر و بوی ایثار و شهادت و فداکاری آن را عطرآگین نمود.

6-    مبارزه با اشرافی گری حاکمان: آنچه که مسلم است آن است که تنها مزیت برخی در تصدی گری‌های دولتی دینداریشان می‌باشد و در این راه اگر به مولای متقیان حداقل اندکی تاسی نداشته باشند که دیگران از آن‌ها در سپردن پست‌های کلیدی اولاترند. به نظر حقیر زندگی مدیران در جمهوری اسلامی بایستی در حد فقیر‌ترین مردم باشد والا جلوسشان در موقعیت پیش آمده خیانتی بزرگ است.اگر شخصیتی نمی‌تواند در این حد زندگی کند بیخود می‌کند پای در جای پای بزرگان شریعت می‌گذارد. اگر قادر نیست خانواده‌اش را راضی سازد تا در حد کمترین مردم باشند می‌تواند با کناره گیری به دیگران این فرصت را ایجاد نماید تا در کنار فقرا به خدمت رسانی مشغول گردند.مگر در این مملکت قحط الرجال است که فردی با گرایشات رفاه طلبی در سازمان و یا اداره‌ای قبول مسئولیت نماید. اگر مدیران باند بازی را کنار بگذارند میلیون‌ها کار‌شناس و کاردان از میان جوانان وارد صحنه‌های خدمت می‌شوند که هر کدام می‌توانند گره‌ای از مشکلات مملکت باز نمایند.

7-     تلاش به دلیر کردن مردم: تلاش علی (ع) به دلیر کردن مردم بود تا خود را در مقابل قدرت نبازند، از حق اعتراض و انتقاد دست برندارند و با حقوق خود آشنا شوند؛ تا جایی که می‌فرمایند، «جامعه‌ای که ضعیف در آن حق خود را بدون لکنت زبان از قوی نگیرد، مقدس نیست.» یعنی نه تنها اعتراض، انتقاد و بیان اندیشه نباید هزینه‌ای داشته باشد، بلکه مردم دربیان مطالب خود هم نباید دچار لکنت شوند. امیرالمومنین با این حرکت دو لایه سعی داشت که قدرت را در خدمت مردم معرفی کند که باید سبب رشد و پیشرفت و نه تحقیر آنان شود.

8-    برخورد با جیره خواران و رانت خواران: شاید خطر اصلی آتی مملکت این باشد که ثروتهای باد آورده بدلایلی در خدمت سیاستهای بیگانگان قرار گرفنه و بحران سازی‌هایی صورت پذیرد. عافیت طلبی در شرایط حاضر بزرگ‌ترین خسران را بدنبال خواهد داشت. مطمئنا در صورت ادامه فرصت سوزی‌ها، حسرت در کنار هم بودن را موقعی خواهیم خورد که دیر شده است.

9-     توجه به دغدغه های اساسی زنان در حوزه های گوناگون : ضرورت همکاری و همدلی میان زنان و مردان برای دستیابی به اهداف بهبود واقعی شرایط زنان و در نهایت کل جامعه

10-   انعطاف در قبال تغییرات تا حدی که به انحراف مبدل نگردد:  مفهوم تغییر واژه‌ای بظاهر ساده اما متغییری وابسته و پنهان در پس واژه‌های فراوان دیگری است که برای رسیدن به آن می‌بایست از حصارهای بسیاری عبور نمود. باور‌ها اعتقادات و ارزشهای پوشالی و دروغین و سنت‌های ناموزون که معمولا تناسبی هم با ادیان ندارند از موانع اساسی تغییر بوده و دستیابی به آن را مشکل‌تر می‌نماید.

11-   شایسته سالاری و مقابله شدید با ریاکاری : افراد متعهد ازغیر متعهدها چگونه تشخیص داده میشوند و آیا غیر از تظاهر معیاری برای تشخیص وجود دارد.فراوان بودند انسانهایی که بعنوان افراد متعهد شناخته میشدند و بعد از زمانی بیشترین ضربه را بر پیکره جامعه وارد ساختند.تاریخ نیز انسانهای زیادی سراغ دارد که در طول زمان ایمانشان تحلیل رفته وفاسد شده اند.بزرگترین اشتباه تاریخی جامعه ایرانی در دهه های اخیر این بوده که ملاک انتخاب در آن تعهدی بی تضمین بوده است و تشخیص افراد متعهد از غیرمتعهد تقریبا ناممکن میباشد و البته در این میان بدلایلی برخی دیرتر خود را نشان میدهند. میباید معیارهای تشخیص تغییر نماید و ارزیابی ها طوری طرح‌ریزی گردد که شایستگی افراد با مزیتهای آنان در حوزه های گوناگون مد نظر قرار گیرد. کانونهای ارزیابی می بایست صلاحیتهای فردی افراد را در طول زمان زیر نظر داشته باشند.پس از تصدی شغلی توسط یک مدیر افکار عمومی میتوانند کمک فراوانی در تشخیص انحرافات برنامه ای ؛فردی و سازمانی داشته باشند. اگر افکار عمومی بتوانند از طریق رسانه ها و وسایل ارتباط جمعی سخن خویش را بیان نموده و با این روش بر امورات مدیران نظارت نمایند مطمئنا فساد در حد فوق العاده ای کاهش خواهد یافت. 

12-  پافشاری بر مطالبات اساسی مردم در خصوص آزادی و جمهوری و اسلام: در پاریس وقتی ازامام راحل می‌پرسیدند که «جمهوری» چیست؟ می‌فرمود آنچه در دنیا هست؛ یعنی پایه حکومت رای و رضایت مردم است و حکومت در مقابل آنان مسئول است و هیچ قدرتی نیست که مسئول و پاسخ‌گو نباشد. لوازم این جمهوریت هم آزادی اندیشه و بیان است؛ سپس وقتی سوال می‌کردند که حکومت اسلامی به چه معنی است؟ می‌گفتند در این حکومت که مردم پایه آن هستند، ارزش‌های اسلامی باید پیاده شود و نمونه آن را حکومت حضرت علی (ع) معرفی کردند.

13-   تلاش در جهت وحدت ملی و دلجویی از معترضان منصف و صادق: در اسرع وقت در تمامی طیف ها پالایشی صحیح صورت گرفته و دسته بندی ها به گونه ای اتفاق بیفتد که فاصله ها بحداقل میزان خویش برسد.برخی ها بموقع به اختلاف افکنی ها اعتنا نمی کنند و وقتی متوجه حیلت اغیار میگردند که کار از کار گذشته و آنوقت است که می یابند مشترکاتشان با منفصلین خیلی بیشتر از متظاهرین بوده است.

 

رزومه و چرایی نوشته هایم :

 قلم توتم من است، امانت روح القدس من است، ودیعه مریم پاک من است، صلیب مقدس من است. در وفای او، اسیر قیصر نمی شوم، زر خرید یهود نمی شوم، تسلیم فریسیان نمی شوم. بگذار بر قامت بلند و راستین قلمم به صلیبم کشند، به چهار میخم بکوبند، تا او که استوانه حیاتم بوده است، صلیب مرگم شود، شاهد رسالتم گردد، گواه شهادتم باشد، تا خدا ببیند که به نامجویی بر قلمم بالا نرفته ام، تا خلق بداند که به کامجویی بر سفره گوشت حرام توتمم ننشسته ام، تا زر بداند و زور بداند و تزویر بداند، که امانت خدا را فرعونیان نمی توانند از من گرفت، ودیعه عشق را قارونیان نمی توانند از من خرید و یادگار رسالت را بلعمیان نمی توانند از من ربود. . (  شریعتی )

گشودن دفتر پربلای عشق هر کسی را نشاید عشق مشعل فروزانی است که تاابد درچشم هستی سوزان خواهدماند واین سوزانی عشق است که ویرانگراست البته برای آنهائیکه درک وفهم معنای عشق را داشته باشند.میدانم که گران است بر دلی تا بخواهد و بتواند از سر در عشق وارد گلزار والای سیر طریقت عاشقان گردد.واما چرا می نویسم و چرا و چگونه قلم بدست گرفته ام و چه می نویسم کلاس انشایم را خواهم نگاشت که چگونه همکلاسی هایم بدلیل انشاهای خوبی که مینوشتم ازم با خواهش و گاهی زور میخواستند انشاهایشان را بنویسم.شاید باور ننمائید اما بدلایلی از 9سالگی در بطن جریانات سیاسی بزرگ شده و سیاسی بار آمدم.از ایثار ها میگویم چون از همان اوان کودکی انقلاب و بعدها جنگ فکرم را به خود مشغول نمود.شبها تاصبح نمی خوابیدم و در مسجد و هسته های مقاومت کشیک میدادم.ذهنم مشغول مبارزه گردید.بدلیل کم بودن سن بارها با ترفندهای فراوان بدون تشکیل پرونده به جبهه های جنگ عزیمت نمودم.تا اینکه مسئولین بسیج راضی بر این گردیدند تا کارت جنگی برایم صادر نمایند و پرونده ای تشکیل دهند آنها هم از بس برای اعزام به جبهه کارت جنگی و شناسنامه جعل نموده بودم خسته شده بودند.در ماووت عراق ترکش و موج انفجار جنگ قلم طغیانگری بر دستم سپرد که خواهان پذیرش مسئولیتش نبودم.چندی نگذشته بود که با تیر خلاص بعثی ها راهی دیار ابدیت بودم.آخرین نفسهایم را می کشیدم.ندایی سوغات استقامت برایم آورد تا بمانم و از ناگفتنی های مبارزه ره توشه های خویش را بر قلم آورم.قلم تصویرگری که بعدها بارها شکستمش تا براه خویش گردم اما همان ندا امانم را برید در دانشگاه که بودم گفتنی ها را بر قلم می آوردم و از اصول واقعی!انقلاب دفاع می نمودم هر کسی برداشتی از دست نوشته هایم داشت روزی متهم به راستم می نمودند و روزگاری چپی قلمدادم میکردند


 هرکسی از ظن خود شد یار من         از درون من نجست اسرار من


کوچکترین باجی به گروههای راست و چپ ندادم و عزم خویش را جزم نمودم تا فریب گروههای ملی و چپ و راست را نخورم.با مقاله های به سیاق اینجانب ناموزون و به اذعان همگان ((آتشین))گروههای فکری مختلف را بر آشفتم و سید دانشگاه لقب یافتم.از جانب نشریات مختلف روزنامه ها و مراکز فرهنگی درخواست همکاری و ارائه مطلب برایم سرازیر گردید اما به جهاتی خط قرمزی بر خویش قائل گردیده و از همکاری امتناع کردم.شدیدا علاقمند گروههای خط امام(ره)بوده و با موضع گیری گروههای خط امام  در سالهای 68تا76در جهت مبارزه با خصوصی سازی موهوم خشنود گردیدم.هر چند ممکن است ادبیات قلم تراوشگرم قابل منتشر شدن نباشداما نیرویی که مولانا را بر آن داشت تا درس و وعظ و سروری قومی را رها نموده و حقیقت را جستجو نماید در من هر لحظه این ندای مولانا جلال الدین بلخی را تداعی می نماید که:


 قافیه اندیشم و دلدار من          گویدم مندیش جز دیدار من


و در این مقال نیز سخنی با همرزمان دارم ((من حقیقت را در میان کشته ها و شهدا دیدم در جائیکه دور و برم پر از کشته فی سبیل الله بود اما حقیقت میان زنده ها را کسی نمی بیند.خدای ناکرده و بگویند قصه شهدای گرانمایه یاد شده رویایی بیش نبود.روزی را بیاد آوریم که بندهای اسارت را پاره کردیم و بال و پر یافتیم پرواز کردیم و بالاخره یکی باید حقیقت را بگوید..از ورزش می نگارم چون در18سالگی به طبع شرایطی خاص مدیر یک باشگاه شده و با وجود سن کم تیم های مختلفی تشکیل داده و بازیکنانی تربیت کردم که اغلب به درجاتی رسیده و حتی ملی پوش شدند.در دانشگاه شیمی خواندم و بولتن های آزاد انجمن اسلامی پر بود از نگاشته های بنده که با نام سید شناخته شده بودم.هنری می نویسم چون از نوجوانی علاقه داشتم فیلم نقد کنم در آن دوران به مخملباف و ملاقلی پور و حاتمی کیا و سلحشور به جهت ارزشی بودن علاقه داشته ودر مطبوعات چند فیلم مخملباف را نقد کردم.از طب میگویم چون سابقه کار در درمان داشته و از نزدیک پژوهش هایی در این زمینه داشته ام.از اولیا می نویسم چون در خانه ای رشد نمودم که مهد برنامه های مذهبی بوده و پدر ومادرم مداح اهل بیت هستند.  

دیدگاهم در خصوص قدرت: قدرت در هر صورت آن فساد انگیز میباشد.چه بسیار متعهدانی که با کوچکترین نزدیکی به قدرت در منجلاب بزرگی گرفتار آمدند که گریز از آن ممکن نبوده است.در دوره های مختلف که سیاسیون از احزاب مختلف بر مسند قدرت جلوس می نمودند پیشنهاداتی فراوان می نمودند که از فرمانداری تا مدیر کلی را دربر می گرفت.در موردی به فرد پیشنهاد دهنده گفتم که در صورت پذیرش سمت مطروح چگونه و با کدامین معیار کار خواهم کرد؟ایشان گفتند طبعا بر اساس معیاری که از بالا دیکته میگردد.به ایشان عارض شدم که همین مطلب است که مرا در پذیرش مسئولیت مردد می نماید.من نمی توانم چون کسانی عمل نمایم که در سیتسمی فعالیت می نمایند که کوچکترین اعتقادی به آن ندارند.بنده در صورتی بر آن مسند جلوس میکنم که آنچنان عمل نمایم که وجدانم دستور میدهد.بنده نمی توانم بخاطر چند روز دنیا پای روی باورهایم بگذارم.افراد بیشماری را می شناختم که ناقلان راویان حدیث و قاریان قرآن و صالحان روزگار بودند و با عرض تاسف با تحصیل مال حتی بصورت مشروع آن (که به جد معتقد که مگر بقدر محدود ناممکن میباشد)از خود بیخود گشتند و بیراهه رفتند.اینجانب استقلال خویش را در هر صورت حفظ نموده و در شرایط متفاوت با عنایات باریتعالی بر خود مسلط گردیده ام.تاکنون مگر برای احقاق حقی و یا مطالبه دینی آنهم در خصوص دیگران،سراغ صاحبان زر و زور نرفته و در هر شرایط از تزویرکاران دوری جسته ام.شاید اگر فردی به اندازه بنده ارتباطات و موقعیتهای یاد شده را داشت به مقامات دنیوی فراوانی دست یافته و صاحب ثروت نجومی میگردید.چنانچه فراوانند کسانی که زمانی به ایشان ترحم می نمودم و اکنون یا کارتر بزرگ اقتصادی اند و یا در عین ناباوری در مقامات بزرگ سیاسی و ... جلوسی مبارک فرموده اند.اتفاقا دیروز فردی بصورت حضوری مراجعه نموده و سوال یاد شده را که عرض کردم مطرح نمود و بنده تحریک می نمود که از ارتباطات خویش بهره جسته و به قدرت و ثروت نزدیکتر گردم.در پاسخ ایشان متذکر شدم که من اگر به قدرت نزدیک شوم نمی توانم در مواقع ضرورت گفتنی های خویش را گفته و حقایقی را بر زبان آورم! و در آن صورت مشمول ذمه سروقامتان سبز جامه ای خواهم بود که عروسی خوبان را در حجله گاه منور پاکان دیدند و هیچ نگفتند.من که در اوقات ضرورت بی پروا در مقاطع گوناگون مطالبی را به روسای جمهور،مجلس و مجمع تشخیص مصلحت،نمایندگان مجلس و... بیان میدارم که بحوداله استقبال زیادی نیز در دنیای مجازی و رسانه ها بعمل میاید در صورت قرابت با اصحاب قدرت و ثروت میباید ساکت بنشینم.البته شخصیت منحصر بفردی دارم ولی مفتخرم که در چند روز مسافرخانه دنیا صداقت و صراحت را بهیچ بهایی نمی فروشم.آموخته ام که در درک حقایق کوتاهی ننموده و عافیت طلبی و محافظه کاری را جایز نشمارم.  


[ یکشنبه 18 دی 1390 ] [ 10:25 ق.ظ ] [ حمید مظاهری راد ] [ نظرات ]
از میان هزاران مقاله و مطلب حمیدمظاهری راد صدها مطلب در سایتها و جراید مهم کشور چاپ و منتشر شده پایگاه یاد شده که قسمت کمی از مطالب حمیدمظاهری راد را منعکس نموده میتوانید از اینجا دریافت دارید قسمتهایی از این مطالب را در بر دارد.
[ جمعه 13 آبان 1390 ] [ 01:13 ب.ظ ] [ حمید مظاهری راد ] [ نظرات ]
آیت الله روح الله قرهی در یکصد و هشتاد و هشتمین جلسه درس اخلاق خود که با موضوع "صفات مخلصین" در مهدیه القائم المنتظر (عج) برگزار شد، درباره دلیل رحمت خداوند به بندگان مخلص خود گفت: مخلَصین عالم، از گناه دورند! گناه عاملی است بر این که انسان به آن مقام الهی سرّ حضرت حق، نرسد.

ایشان همچنین خطاب به افرادی که می‌خواهند به مقام مخلصین دست یابند، گفت: اگر می‌خواهی به اخلاص برسی، جزء مخلصین عالم شوی و برسی به آن مقامی که سر خداست راهش فقط و فقط دوری از گناه است.

آنچه در ادامه می‌خوانید مشروح درس اخلاق آیت الله قرهی است:
دلیل اینکه خدای متعال، اخلاص را به بندگان خاصش هبه کرده است و مخلصین عالم به درجات عالی رسیدند -که از سر حضرت حق، یعنی اخلاص، بهره‌مند شدند- چیست؟ عرض کردیم حسب روایات، اخلاص سر خداست و ذوالجلال والاکرام این سر را به بندگان خودش، آن هم بندگان خاصش مرحمت می‌کند.

دلیل اصلی و عمده‌ای که اولیاء خدا بارها و بارها برای قرب حضرت حق هم این مطلب را تذکار دادند، این است که مخلَصین عالم، از گناه دورند! گناه عاملی است بر این که انسان به آن مقام الهی سر حضرت حق، نرسد.

لذا در باب این که چرا یک عده به این مقام می‌رسند، وجود مقدس مولی‌الموالی، امیرالمؤمنین، اسدالله الغالب، علی‌بن ابی‌طالب(ع) می‌فرمایند: «تَمَامُ الْإِخْلَاصِ تَجَنبُ الْمَعَاصِی»(1) اگر کسی بخواهد به اخلاص کامل برسد، تنها راه، دوری کردن از گناهان است!

چه می‌شود مخلِصین عالم مخلَص می‌شوند؟ مولی‌الموالی(ع) می‌فرمایند: دلیل این است که گناه نمی‌کنند. وقتی جدی چشم، دست، زبان و یک‌یک اعضاء و جوارح گناه نکردند و بالجد از گناه دور شدند، آن موقع است که انسان لذت عبادت مخلصین را می‌چشد.

اصلاً کسی که می‌خواهد دیگری عملش را ببیند، به تعبیر آن مرد عظیم‌الشأن و الهی، سلطان‌العارفین، آیت‌الله العظمی سلطان‌آبادی غرق در گناه است؛ چون گناه یعنی آن چیزی که غیر از خدا باشد.

مولی‌الموالی(ع) می‌فرمایند: مخلصین عالم به این خاطر به مقام اخلاص رسیده‌اند که مراقبه کردند و اجتناب از گناه داشتند. دیدید پیش هر کدام از این بزرگان و اولیاء الهی که انسان می‌رود و می‌گوید: آقا چه کنم راه را سریع طی کنم؟ همه یک چیز می‌گویند و آن این که گناه نکنید. گاه انسان متعجب می‌شود، می‌گوید: بله، گناه نکنم، اما یک راه دیگری را به من نشان دهید! امیرالمؤمنین(ع) می‌فرمایند: راه دیگری ندارد، تنها راه همین است!

اگر می‌خواهی به اخلاص برسی، جزء مخلصین عالم شوی و برسی به آن مقامی که سر خداست - وقتی خدا سر قرار داده، معلوم است که به همه این مقام را نمی‌دهد. دیگر بالاتر از این نعمت که قلب کسی مرکز اخلاص شود، نعمتی نیست که خدا به بنده‌اش بدهد - راهش فقط و فقط دوری از گناه است «تَمَامُ الْإِخْلَاصِ تَجَنبُ الْمَعَاصِی».

اگر انسان قرب الی الله می‌خواهد، باید دوری از گناه داشته باشد. اگر اخلاص می‌خواهد، با دوری از گناه است؛ یعنی کلید واژه‌ همه مطالبی که می‌تواند انسان را به اوج برساند، همین است. لذا نباید از این مقوله به شوخی بگذریم.

محک اخلاص
خدا حاج اسماعیل آقای دولابی را رحمت کند. ایشان می‌فرمودند: اگر خواستید امتحان کنید چه کسانی به مقام اخلاص رسیدند؛ یعنی کارشان فقط و فقط برای خداست، ببینید چقدر نسبت به مراقبه‌ این که گناه نکنند، جدی هستند. هر چقدر آن‌ها نسبت به این مطالب جدی شدند، بدانید طبعاً نسبت به مقام اخلاص نزدیکترند. این حال مخلصین عالم است!

پس راه رسیدن به اخلاص، این سر الهی از دیدگاه مولی‌الموالی(ع) این است: گناه نکن، به اخلاص می‌رسی!

چه زمانی انسان به کمال اخلاص می‌رسد و مقام مخلَصین عالم را پیدا می کند؟ - إنشاءالله عرض می‌کنیم که اگر کسی به مقام اخلاص رسید، چه خصوصیاتی برای او به‌وجود می‌آید. یکی این است که روایات ما می‌فرمایند: آسمان‌ها بر او سجده می‌کنند «وَ السمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ بِیَدِ الْمُخْلِص» - در فرمایش دیگری، حبیب خدا، طبیب دل‌ها، محمد مصطفی(ص) می‌فرمایند: «تَمَامُ الْإِخْلَاصِ اِجْتِنَابُ الْمَحَارِمِ» آن موقعی که از محارم الهی اجتناب کند!

یعنی مقام اخلاص به ذکر و دعا نیست. فقط به این است که انسان گناه نکند و دوری از محارم داشته باشد. در این صورت است که پروردگار عالم آن سر الهی خودش یعنی اخلاص را به او مرحمت می‌کند.

در جلسات قبل عرض کردیم که چرا پروردگار عالم، اخلاص را به عنوان سر گفته و چیز دیگری را به عنوان سر بیان نفرموده است. به آن مباحث مراجعه بفرمایید. مگر آن سر عظمای حضرت حق را - با آن تعابیر و مسائلی که اولیاء هم تمثیل‌هایی زدند و عرض کردیم - به هر کسی می‌دهند؟! اگر بنا بود سر را به همه بدهند که دیگر سر نمی‌شد. به چه کسی می‌دهند؟ به آن کسی که گناه نکند و از محارم دور باشد. آن‌وقت ببیند که چقدر ذوالجلال والاکرام درب‌ها را برای او باز می‌کند.

معنای اجتناب از گناه
آیت‌الله العظمی آسید ابوالحسن اصفهانی فرموده بودند: گاهی پروردگار عالم برای امتحان کردن بندگانش، ابواب گناه را هم به وسیله ابلیس ملعون، جلوی آنها قرار می‌دهد.

کنز خفی الهی، آیت‌الله مولوی قندهاری به نقل از آیت‌الله العظمی آسید ابوالحسن اصفهانی می‌فرمودند: اتفاقاً آن‌ها که می‌خواهند به سر عظمای خدا یعنی اخلاص برسند، بدانند که پروردگار عالم آن‌ها را به ابوابی مبتلا می‌کند که در آن ابواب، امکان ورود به گناه است و اگر اجتناب کردند به اخلاص می‌رسند.

جالب است که در هر دو روایت هم لفظ اجتناب است. مولی‌الموالی(ع) فرمودند: «تَمَامُ الْإِخْلَاصِ تَجَنبُ الْمَعَاصِی» پیامبر(ص) هم فرمودند: «تَمَامُ الْإِخْلَاصِ اجْتِنَابُ الْمَحَارِمِ».

آیت‌الله العظمی آسید ابوالحسن اصفهانی فرموده بودند: میرزای شیرازی بزرگ از برادر عرفانی و عالی خود آیت‌الله سلطان‌آبادی بزرگ پرسیده بودند: نظر شما راجع به اجتناب چیست که هر‌گاه می‌خواهند بگویند از گناهان دور شوید، هم پروردگار عالم و هم در روایات، لفظ اجتناب را آورد‌ه‌اند؟

آیت‌الله العظمی سلطان‌آبادی بزرگ(2) تعبیر بسیار زیبا و نابی را بیان فرمودند، فرمودند: اجتناب این نیست که پروردگار عالم می‌خواهد بگوید: در مقابل گناه قرار نگیری! برعکس، یک‌دفعه می‌بینید یک معامله شیرین برایتان پیش می‌آید، هیچ کسی هم از آن معامله شیرین خبر ندارد و می‌توانید راحت هم در آن معامله لقماتی را به دست بیاورید که صورت ظاهرش هم قانونی و حلال است اما خودتان می‌دانید که این لقمه، لقمه حرام است.

اجتناب یعنی این که پروردگار عالم می‌آورد آن را درب خانه‌ات می‌گذارد، حالا شما باید بگویید: نه. اجتناب یعنی آن زمانی که شما تصمیم گرفتید دیگر گناه نکنید، برعکس می‌شود و وسایل گناه برای شما فراهم می‌شود.

بارها شده است که جوان‌های عزیز به ما بیان فرمودند: آن موقعی که دیگر تصمیم می‌گیریم چشممان را کنترل کنیم و دیگر گناه نکنیم، برعکس، یک کسی با عشوه و رفتار آن چنانی در مقابل ما قرار می‌گیرد. اجتناب یعنی آن لحظه که گناه برایتان فراهم شد، گناه نکنید. آیا اجتناب یعنی این که گناه را برای شما برمی‌دارند؟! خیر، برعکس، گناه در مقابل شما قرار می‌گیرد و شما نباید انجام دهید.

«تَجَنبُ الْمَعَاصِی» یعنی اگر خواستید در مقام مخلصین عالم قدم بگذارید و به سر عظمای حق پی ببرید، گناهان برای شما پشت سر هم یکی، دوتا، ده تا، صد تا، مدام می‌آیند و شما باید آن قدر قوی باشید که این گناهان را انجام ندهید و از آنها دور شوید. بهدست آوردن لقمه حرام در معاملههای مختلف، برای شما پیش می‌آید. پول‌های کلان جلوی پای شما قرار میگیرد. گاهی شاید تا آخر عمر هم هیچ احدی نفهمد. زمینه فراهم است، خودتان هستید و پروردگار عالم، این‌جاست که باید اجتناب کنید؛ یعنی گاهی معاصی را جایی قرار می‌دهد که هیچ کس از آن‌چه که بین شما و خدا می‌گذرد، خبردار نمیشود.

باز شدن ابواب گناه!
لذا کنز خفی الهی، آیت‌الله مولوی قندهاری تعبیر بسیار عالی را داشتند. ایشان می‌فرمودند: به نظر می‌رسد اتفاقاً گاهی برای انسانی که می‌خواهد به سمت پروردگار عالم برود و قرب الهی را بگیرد، ابواب ذنب، معاصی و محارم (حرام‌ها) بیشتر باز می‌شوند. این‌جاست که شما باید مراقبه و اجتناب کنید. اجتناب یعنی راه باز است، راحت هم می‌توانید گناه کنید.

آشیخ رجبعلی خیاط راحت می‌توانست گناه کند. منزل خالی بود، اما خودش می‌گوید: وقتی آن دختر به من اعلان کرد، وحشت کردم و از منزل فرار کردم.

ابن‌سیرین جوانی بود که خدا جمال زیبا به او داده بود، ولی مقاومت کرد. شاگرد بزاز بود. آن‌قدر شهوت بر آن زن غلبه کرده بود که هر روز می‌رفت، پارچه می‌خرید و هر بار شعله شهوت او زیادتر می‌شد. یک روز رفت، چند طاقه پارچه ‌خرید - شیطان هم حمایت و کمکش ‌کرد - گفت: من نمی‌توانم بیاورم، بده شاگردت بیاورد. خودش به منزل رفت تا خود را مهیا کند.

ابن‌سیرین آمد، درب را زد، زن ‌گفت: پارچه‌ها را داخل بیاور. همین که داخل آمد، زن درب را بست و خود را در مقابل ابن سیرین با بی‌حیایی برهنه کرد و اعلان کرد که اگر با من نباشی فریاد می‌زنم که این می‌خواست با من عمل منافی عفت انجام دهد.

ابن‌سیرین چه کند؟! گناه جلوی او ظاهر شده است. این‌جاست که «اجْتِنَابُ الْمَعَاصِی» معنا می‌دهد. او توکل به خدا کرد و از پروردگار عالم یاری ‌خواست و به ظاهر اعلان کرد که من میروم تا آماده شوم. به بیت‌الخلاء رفت، در آنجا از آن کثافات بر‌‌داشت – چون در قدیم چاهی نبود و آن‌ها را برای کود حیوانی بر می‌داشتند- و به سر و صورت و لباس خود مالید. وقتی بیرون ‌آمد، زن دید آن جمال زیبا به کثافات انسانی متعفن شده است، در را باز ‌کرد و گفت: برو گمشو بیرون!

ابن‌سیرین می‌توانست به دامن گناه برود و بگوید: خدا! من دیگر چارهای نداشتم، او می‌خواست داد بزند و بعد هم به ظاهر اظهار توبه کند، اما این کار را نکرد. اجتناب از معاصی یعنی این که جلوی او گناه آماده بود، اما او از آن دوری کرد.

آن مرد الهی و عظیم‌الشأن، آیت‌الله العظمی ادیب فرموده بودند: ایشان از گناه اجتناب کرد و رفت با یک درهم یا دیناری خود را شست و تمام شد، اما در مقابل، پروردگار عالم به او چه‌ها که نداد! طوری شد که ابن‌سیرین هر‌جا می‌رفت بدون این که عطر بزند، بدنش بوی عطر می‌داد. تعبیر خواب پیدا کرد، ریاضی‌دان شد. یک شاگرد بزاز از گناه اجتناب کرد، خدا مقامی به او مرحمت کرد که همان مقام مخلصین است.

لذا راه ورود به اخلاص، آن سر عظمای الهی، همین اجتناب از معاصی است؛ یعنی مهم این است که به گناه و حرام نه بگویی و محکم بایستی.

سرعت جوان در رسیدن به اخلاص
جالب این است که پیغمبر اکرم، حضرت محمد مصطفی(ص) برای مخلصین عالم چهار نشانه بیان میکنند و در نهایت هم می‌فرمایند: در جوانهاست که این نشانه‌ها سرعت می‌گیرد و سرعت آن هم زیاد است.

جوان‌های عزیز! فرزندان عزیزم! شما راحت‌تر می‌توانید، چون طبیعی است گناه سراغ شما بیشتر می‌آید. گرچه سراغ همه می‌آید، اما بیشتر سراغ جوان می‌آید. اگر جوان اراده قوی داشت و به گناه نه گفت، چنان پروردگار عالم او را بالا می‌برد که اصلاً نمی‌شود حساب کرد.

آیت‌الله العظمی ادیب که یکی دو تا جوان را انتخاب کرده بود تا آنها را تربیت کند، به آیت‌الله العظمی دزفولی فرموده بودند: من می‌خواهم این‌ها طوری شوند که منِ احمد در مقابل این‌ها شاگردی کنم. آیت‌الله دزفولی تعجب کرده بودند، فرموده بودند: چطور؟

فرموده بودند: چون جوان در رسیدن به این مطالب سرعت می‌گیرد اما همانطور که پیر در جسم پیر شده و نمی‌تواند خیلی حرکت کند، در آن حالت روحی هم دیگر نمی‌تواند آن سرعت را داشته باشد، مگر آن که کسی در جوانی یاد گرفته باشد، که چنین کسی در پیری هم این سرعت را دارد.

دیدید یک کسی در کبر سن هم هست، می‌گویند: در زمستان یخ‌ها را می‌شکند و در آب سرد می‌رود؛ چون از جوانی تمرین کرده بود، جسم عادت کرده است.

اگر انسان از جوانی اخلاص و دوری از گناه را تمرین کند، چه اوجی می‌گیرد! اگر راه اخلاص «اجْتِنَابُ الْمَحَارِمِ» و «اجْتِنَابِ الْمَعَاصِی» است، راه دیگرش این است که پیامبر(ص) می‌فرمایند: جوان می‌تواند سرعت بگیرد.

برای همین آیت‌الله العظمی ادیب فرموده بودند: من می‌خواهم کاری کنم که این دو نفر خلص همه اولیاء الهی بشوند؛ چون جوان هستند.

پس گفتیم: اینطور نیست که گناهی نباشد، اتفاقاً گناهان جلوی پای انسان قرار میگیرند، اما اگر از همان اول کنترل کردی و اجتناب از معاصی داشتی و محکم جواب نه دادی، برنده می‌شوی و راه رسیدن به اخلاص همین‌ است.

نشانه های مخلص
پیغمبر اکرم، حضرت محمد مصطفی(ص) فرمودند:«اما عَلَامَةُ الْمُخْلِصِ فَأَرْبَعَةٌ»(3) مخلصین عالم چهار نشانه دارند.

1- دلسوزی برای بندگان
اولین نشانه این است: «یَسْلَمُ قَلْبُهُ». مهم همین قلب است. میفرمایند: «الْقَلْبُ حَرَمُ اللهِ»(4). انسان نباید کسی را در این حرم الهی قرار دهد. از نشانه‌های مخلصین این است که قلب سلیم دارند - اصلاً راجع به قلب سلیم یک بحثی داریم که به فضل الهی بعدها که به آن برسیم، بیان میکنیم که قلب سلیم یعنی چه؟

یکی از نشانه‌های قلب سلیم این است که برای بندگان خدا خیر می‌خواهد و هیچ‌گاه بد کسی را نمی‌خواهد؛ یعنی برای بندگان خدا دل می‌سوزاند.

شب ولادت حضرت ثامن‌الحجج(ع) روایتی را خواندیم که وقتی از حضرت راجع به «لَتُسْئَلُن یَوْمَئِذٍ عَنِ النعِیمِ‏» سؤال کردند و آن‌ها طور دیگری گفتند، آن امام رئوف با یک حالت عصبانی و با صدای بلند جواب دادند: خیر، این‌ها نیست(5).

ذیل این مطلب شیخ مفید نکته بسیار عالی و بکری را دارند، ایشان می‌فرمایند: دلیل این که گاهی معصومین(ع) مطلبی را بلند بیان می‌کردند و داد می‌زدند درحالی‌که مرکز رحمت و رأفت بودند، این است که دلشان می‌سوخت، آنها خوبی را برای مردم می‌خواستند. اگر آنها یک موقعهایی تشر می‌زدند، تشر آن‌ها همان انذار است، «مُبَشراً وَ نَذیراً»(6) که نکند بندگان خدا به گناه مبتلا شوند. چون آنها خیرخواه امت هستند.

مگر خود خدا به حبیبش نفرمود: «لَعَلكَ باخِعٌ نَفْسَكَ»(7) حبیب من! بس است دیگر، داری خودت را به هلاکت می‌اندازی «أَلا یَكُونُوا مُؤْمِنینَ» که چرا این‌ها ایمان نمی‌آورند.

پس یکی از خصایص قلب سلیم این است که دلش می‌سوزد. گاهی دیدید پدر و مادر از روی دل‌سوزی این حالت را دارند. مثل الآن که زمستان است، اگر بچه پای بخاری برود، می‌گویند: جیز است، اگر یک موقعی متوجه نشود، گاهی روی دستش هم می‌زنند. آیا زدن روی دست دشمنی است؟ خیر، او را دوست دارند، به او عشق می‌ورزند، نمی‌خواهند او بسوزد. او را می‌زنند که یادش باشد رفتن به سمت بخاری خطر است.

قلب سلیم این خصوصیت را دارد. برای دیگران بد نمی‌خواهد. نمی‌گوید: برو خودت را در آتش بینداز. دلش می‌سوزد، می‌گوید: حیف است. این‌ها به سمت گناه نروند.

پیغمبر(ص) و مولی‌الموالی(ع) دلشان برای من و تو سوخته است. این حالت آنها است. مخلصین عالم هم همین حال را دارند، قلبشان سلیم است.

به خدا قسم این‌قدر پیغمبر(ص) و مخلصین برای ما دل‌سوزی کردند که یک مواقعی آسید هاشم حداد می‌فرمودند: وقتی آیت‌الله قاضی میخواستند بفرمایند: «وَ أَشْهَدُ أَن مُحَمداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ»، گاه می‌دیدیم آقا به حالت ده دقیقه نمی‌توانستند ادامه دهند، دائم می‌گفتند: «وَ أَشْهَدُ أَن مُحَمد ...»، « وَ أَشْهَدُ أَن مُحَمد ...» ... و همین‌طور اشک اجازه نمی‌داد. یک مرتبه فرمودند: این دل‌سوزی نبی مکرم و قلب سلیم پیامبر(ص) جلوی چشمم می‌آید، کباب می‌شوم. این حبیب خداست. آنها این‌طور هستند.

چه کنیم مخلص شویم؟ «اجْتِنَابِ الْمَعَاصِی»، «اجْتِنَابُ الْمَحَارِمِ». آن‌وقت چطور می‌شود که قلبمان سالم شود؟ معلوم است قلبی که در آن گناه و حرام نبود، به سمت قلب سلیم می‌رود، یعنی سالم میشود. اصلاً اسلام هم از سلم است، یعنی سالم است.

اگر گناه نکردی، سالم هستی. بعد ببین چه می‌شود! ملک مقرب چنان با اشتیاق میآید که عرض کردم آسید هاشم حداد - که خودشان هم همین‌طور بودند – فرمودند: آیت‌الله قاضی را میدیدیم گاه در نماز با دست اشاره می-کردند. میپرسیدیم: آقا چه هست؟ می‌فرمودند: ملائکه‌الله دور من هستند، رکوع می‌روم، به من رکوع می‌کنند. سجده می‌روم، به من سجده می‌کنند. قیام می‌کنم، رو به من قیام می‌کنند، نه رو به قبله. من برای این که حواسم پرت نشود، با اشاره دست میگویم بروید که حواسم به خدا باشد.

خدا علامه طهرانی را رحمت کند، ایشان نکته بسیار نابی را به نقل از آسید هاشم حداد میفرمودند. میفرمودند: یک موقعی آیت‌الله قاضی در اواخر عمر فرمودند: هرچه ما به این‌ ملائکه‌الله می‌گفتیم بروید، نمی‌رفتند، می‌گفتند: ما با اشتیاق کامل مِن ناحیه الله مأمور هستیم، به شما سجده کنیم. بنده خدا این است. خدا هم فرموده است: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا»8- این‌ها اشتیاق داشتند.

2- تسلیم بودن اعضا و جوارح
وقتی بنده خدا از گناه دور شد، قلبش سلیم شد و پاکِ پاک شد، دیگر معلوم است اعضاء و جوارح او هم تسلیم خداست. دیگر تسلیم گناه نیست، تسلیم خداست. لذا حضرت می‌فرمایند: دومین خصوصیت مخلص این است: «وَ یَسْلَمُ جَوَارِحُهُ» اعضاء و جوارحش تسلیم خداست.

وقتی گناه نبود، معلوم است تسلیم نور است. وقتی ظلمات نبود، معلوم است این حرم (قلب)، حرم خدا می‌شود. حرم که حرم خدا شد؛ چون جایگاه امر به اعضاء و جوارح قلب است، اعضاء و جوارح هم الهی و تسلیم خدا میشوند، دیگر تسلیم شیطان نیستند، دیگر تسلیم گناه و حرام نیستند.

آن مرد الهی، آیت‌الله العظمی ادیب تعبیر بسیار عالی را داشتند، می‌فرمودند: این‌جاست که دیگر هر کسی خودش می‌تواند بفهمد که چقدر من به گناه علاقه یا تنفر دارم.

در آن مباحث گناه بیان کردم، بعضی از اولیاء نمی‌توانستند اسم گناه را به زبان بیاورند. مثلاً فقه تدریس می‌کردند اما اسم زنا را بیان نمیکردند، می‌گفتند: آن عمل شنیع! یک بار اسم آن را می‌آوردند، دیگر می‌گفتند: نمی‌توانم! آنها از اسم زنا فراری و متنفر هستند، چه برسد نعوذبالله نستجیربالله به فکر زنا. اسمش برای آنها زشت جلوه می‌کند.

در مثال مناقشه نیست، دیدید وقتی کسی در عشق‌های مجازی دنیا - که گاهی خیلی هم بدبخت می‌شوند - از کسی ضربه می‌خورد، می‌گوید: دیگر اسمش را هم نیاور. یا یک کسی به مواد مخدرگرفتار شده بوده، حالا رفته آن دوره‌ها را دیده جسمش پاک شده، می‌گوید: دیگر از اسمش بدم می‌آید و تنفر دارم؛ چون هرچه ضربه خورده، همسر و بچههایش را از دست داده، از این مواد لعنتی بوده، حالا می‌گوید: دیگر از اسمش هم متنفرم.

مخلصین عالم از اسم گناه هم بدشان می‌آید. لذا اعضاء و جوارح آنها تسلیم خدا می‌شوند. وقتی اعضا و جوارح دیگر دست شیطان نبود، معلوم است دست کیست؟ دست خدا است. بالعکس اگر دست خدا نبود، دست شیطان است.

معلوم است اگر دست خدا باشد، این ید، یدالله می‌شود. این عین، عین‌الله می‌شود و این لسان، لسان‌الله می‌شود. می‌دیدیم امثال آیت‌الله حق‌شناس یک روایتی را می‌خواندند، گاهی انسان این روایت را قبلاً خودش خوانده و به تعبیر طلبه‌ها منبرش هم رفته بوده اما وقتی ایشان می‌خواند، کأن تازه بود، چرا؟ چون وقتی از قلب تسلیم شده خدایی بیرون بیاید این زبان هم زبان خدا می‌شود، بر دل مینشیند. ولو به این که لحظاتی به دل قسی من بنشیند بعد بروم فراموش کنم، اما حداقل آن موقع چنان آرامش به انسان می‌دهد که احساس می‌کند برای اولین بار است که این مطلب را می‌شنود؛ چون از لسان‌الله بیرون آمده. لسانی که گناه نکند، لسان خدا می‌شود.

بلوتوث روشن!
این که امام فرمودند: من از چهره آیت‌الله شاه‌آبادی بیشتر علم گرفتم، برای این است که وقتی وجه الله بشوی، همین‌طور می‌شود. آن‌وقت است که «النظَرُ إِلَى وَجْهِ الْعَالِمِ عِبَادَةٌ»(9) نظر به چهره عالم عبادت می‌شود، چرا؟ چون این وجه عالم الهی و ربانی، وجه خداست. این صورت دیگر صورت آشیخ محمدعلی شاه‌آبادی نیست، این وجه خدا است که نگاه به او علم می‌دهد.

البته آن طرف هم زمینه‌اش را باید داشته باشد، مثل بلوتوث. برای بلوتوث کردن باید بلوتوث طرف مقابل هم روشن باشد و گیرایی داشته باشد. با این موبایل‌هایی که اصلاً بلوتوث ندارند، نمی‌شود. اگر وجود انسان هم گیرایی نداشته باشد که نمی‌شود. امام آن گیرایی را داشت، آیت‌الله العظمی شاه‌آبادی هم علم را میداد. خیلی‌ها پیش آیت‌الله العظمی شاه‌آبادی بودند، چرا نگرفتند؟!

این که وجه عالم مرکز عبادت می‌شود، همین است؛ چون صورت خدایی شده، زبان خدایی شده، چشم خدایی شده. عرض کردیم یک نگاه نافذ حاج میرزا علی‌اصغر هرندی آن شخص را که خودش قمار‌باز قهار، تلکه‌بگیر و به تعبیری رئیس قمار‌بازها بود، نجات داد. خودش می‌گوید چنان نگاه نافذ این مرد الهی روی قلبم اثر گذاشت که همین که داشت به سمتم می‌آمد، فهمیدم می‌خواهد یک خبرهایی شود.

البته خود ایشان هم ارادت به علما داشت. خودش می‌گفت: من هرجا عالم می‌دیدم، سریع تعظیم میکردم و میگفتم: سلام علیکم آقاجان! لذا یک نگاه نافذ این مرد الهی، او را دیگر از گناه بیرون آورد و تغییر داد. اینجاست که عین، عین الله النافذه می‌شود؛ چون اعضا و جوارح تسلیم خدا شده و این دومین خصوصیت مخلصین است.

3- خیرخواه بندگان
نشانه سومی که دارند، این است: «وَ بَذَلَ خَیْرَهُ» خیرخواه مردم هستند و بذل می‌کنند.
عرض کردم آیت‌الله دزفولی از جمهوری الآن (شاه‌آباد سابق) رد می‌شدند. وقتی وضعیت آن خانمی را که به خاطر آن حالت مستی برهنه‌اش کرده بودند و خودکشی کرده بود و آن‌طور افتاده بود، دیدند، عبای خودشان را بر روی او انداختند و به او خیر رساندند، نگذاشتند حیثیت و آبروی او برود.

مرحوم سراج در مورد ایشان می‌فرمودند: گاه مخصوصاً آیت‌الله دزفولی می‌رفتند ببینند اگر کسی یکخورده از این وضع بدمستی که خودش در آن‌جا پیدا کرده، حالت پشیمانی دارد و وضعش بد است - دعای مادری، کسی پشت سر اوست - سریع او را ببرند و روی او کار کنند. خیرشان می‌رسید. یکی هم این که انسان خیر مادیاش برسد، کمک کند و دست دیگران را بگیرد. مخلصین عالم خیرشان به دیگران می‌رسد.

«وَ كَف شَرهُ» و شرش به هیچ عنوان به کسی نمی‌رسد و از بدی کردن خودداری می‌کند. مخلصین عالم اینگونه هستند. اصلاً از بدی بدشان می‌آید، آنوقت چطور می‌توانند بدی کنند؟!

آیت‌الله العظمی آسید احمد آقای خوانساری - که امام فرمودند: ایشان اتقی‌الاتقیاء هستند - همسری داشتند که خیلی آقا را اذیت می‌کرد. حتی اگر در خانه آقا می‌آمدند، می‌گفتند: با آیت‌الله العظمی خوانساری کار داریم. می‌گفت: کدام آیت‌الله؟ بروید و به آقا فحاشی می‌کرد! گاهی آقا را با خاک‌انداز می‌زد. یک مرتبه دیدند سر آقا شکسته، به خصیصینشان گفته بودند: این مرحمتی خانم است!

مرحوم فلسفی تعریف می‌کردند: یکی از آقایان (ظاهراً آیت‌الله خنده‌آبادی) به ایشان گفته بود: آقا! شما چرا این‌طور صبوری می‌کنید؟ طلاقش بدهید برود. گفته بودند: کجا رهایش کنم، بیچاره جایی را ندارد برود، من صبر می‌کنم! احساس می‌کردند اگر او را رها کنند، برایش شر می‌شود.

مخلصین عالم اینگونه هستند. البته این امتحان‌ها را خدا برای هیچ کسی نیاورد. یک موقع خانمی یک چیزی می‌گوید، آقا سریع موضع‌گیری می‌کند و نعوذ بالله ... بشکند دست مردی که روی زنش بلند شود، او مرد نیست، نامرد است.

مخلصین عالم شرشان به هیچ کس نمی‌رسد، مواظب هستند. این را پیامبر دارند میفرمایند. این فرمایش حبیب خدا، خاتم انبیاء، محمد مصطفی(صلی الله علیه و آله و سلم) است. این حال مخلصین عالم است. اگر بخواهیم این حال را پیدا کنیم، باید از گناه و همه بدی‌ها دور بشویم. اگر خواستیم به خدا نزدیک شویم راهش فقط اخلاص است.

توسل شبانه
یک نکته هم به ما که ضعیفیم گفتند و آن این که توسل داشته باشیم. از وجود مقدس آقاجانمان امام زمان(‌صلوات الله علیه و عجل الله تعالی فرجه الشریف) بخواهیم. بگوییم: آقاجان، امام زمان! ما بلد نیستیم، ما جاهلیم، ما نمی‌دانیم چه کنیم.

بارها عرض کردم، شب‌ها موقعی که داری می‌خوابی، از بستر جدا شو، یک چند دقیقه‌ای را با آقا جانت، امام زمان(‌صلوات الله علیه و عجل الله تعالی فرجه الشریف)‌ خلوت کن. حرف بزن. این‌قدر آقاجان دوست دارد انسان با او حرف بزند.

بگوییم: آقا جان! ما نمی‌فهمیم، ما جاهلیم. آقاجان! تو دست ما را بگیر. ما را به سمت اخلاص ببر. ما را به سمت بندگی خدا ببر. آن‌وقت چه مزهای دارد، چه شیرینی دارد، چه لذتی دارد که آقا دست ما را بگیرد و به این صراط مستقیم ببرد.

یابن‌الحسن! آقاجان! به فدایت شوم، اگر یک آن، عنایتت از ما برداشته شود، بدبختیم. اما تو به ملائکه‌الله دستور بده – که همه چیز در سیطره خلیفه خداست – و بگو: این را کنترل کنید، تا به سمت گناه رفت، تنفر از گناه در دلش بیاورید تا اجتناب کند. آقا جان! ما را رها نکن. ما گدایان کوی توییم یابن‌الحسن!

پی نوشت:
1- بحارالأنوار، ج: 74، ص: 215، باب: 8
2- فضایل آیت‌الله العظمی سلطان‌آبادی را در مباحث قبل عرض کردیم. شمه‌ای از آنها این بود که این مرد الهی غیب‌گو و آینده‌نگر بودند. به شیخ شهید، شیخ فضل‌الله نوری، در‌حالی‌که جوان بود، فرمودند: تو همان شیخی هستی که در تهران به دارت می‌زنند! به آیت‌الله العظمی حائری یزدی هم در جوانی بیان فرمودند: تو مؤسس حوزه علمیه قم هستی!
3- بحارالأنوار، ج: 1، ص: 121، باب: 4
4- بحارالأنوار، ج: 67، ص: 25، باب: 43
5- عیون اخبار الرضا، ج:2، ص: 129
6- اسراء/ 105
7- شعراء/ 3
8- یقره/ 34
9- بحارالأنوار، ج: 1، ص: 195


[ چهارشنبه 27 مهر 1390 ] [ 08:39 ق.ظ ] [ حمید مظاهری راد ] [ نظرات ]

دكتر آرش نراقی

 

بخش اول

 

 گوهر الهیات رهایی بخش همبستگی با مظلوم و تلاش برای تحقق عدالت است.  غایت آرمانی الهیات رهایی بخش رفع هرگونه تبعیض ناعادلانه از صحنه زندگی اجتماعی و کاهش رنج انسانهای واقعی و گوشت و پوست و خوندار است.  الهیات رهایی بخش با احساس شفقت و همدردی عمیق نسبت به قربانیان خشونت و تبعیضهای ناروا آغاز می شود، و با انواع جنبشهای اجتماعی عدالت خواهانه درمی آمیزد.  بدون شک یکی از مهمترین ارکان فرهنگ قرآنی نیز حساسیت ویژه نسبت به امر عدالت و دفاع از مظلوم است: " و چرا شما در راه خد [و در راه نجات] مردان و زنان و کودکان مستضعف نمی جنگید همانان که می گویند پروردگارا ما را از این شهری که مردمانش ستم پیشه اند بیرون ببر و از جانب خود برای ما سرپرستی قرار ده و از نزد خویش یاوری برای ما تعیین فرما."حساسیت نسبت به عدالت روح حاکم بر فرهنگ قرآنی است، و از جمله اصول اساسی ای است که مسلمانان باید در پرتو آن فهم خود را از قرآن سامان بخشند.  

 

پرسش اصلی من در این نوشتار این است: آیا می توان دامنه الهیات رهایی بخش قرآنی را به قلمرو حقوق و کرامت انسانی اقلیتهای جنسی نیز گسترانید؟ 

 

پاسخ من به این پرسش مثبت است.  اما برای توضیح این معنا، نخست باید به دو پرسش زیر پاسخ دهم:

 

(اوّل) چرا (به گمان من) هر تفسیری از قرآن که تبعیض بر مبنای هویت و گرایش جنسی را بربتابد از منظر اخلاقی نارواست؟

 

(دوّم) چرا و تحت کدام شرایط  یک مسلمان خردورز لاجرم باید بکوشد تا درکی از آیات قرآنی بیابد که با نفی تبعیض بر مبنای هویت و گرایش جنسی سازگار باشد؟

 

پاسخ من به این دو پرسش را می توان در قالب استدلال زیر صورتبندی کرد:

 

۱. تمام انسانها با یکدیگر برابرند، یعنی از حقوق و کرامت انسانی برابر برخوردارند، و هرگونه تبعیض نهادن میان ایشان ناعادلانه است مگر آنکه دلیل اخلاقاً موجهی برای آن وجود داشته باشد. (اصل عدالت)

 

۲. اخلاق (یعنی مبانی، اصول، و دلایل اخلاقی) در مقام ثبوت و اثبات یکسره عقلانی و علی الاصول مستقل از دین و مقدم بر آن است.

 

۳. هیچ دلیل عقلی/اخلاقی موّجهی برای تقبیح هویت و گرایشهای همجنس گرایانه (از آن حیث که همجنس گرایانه است) وجود ندارد.

 

۴. بنابراین، تبعیض بر مبنای هویت و گرایشهای همجنس گرایانه (از آن حیث که همجنس گرایانه است) خلاف اصل عدالت و از منظر اخلاقی نارواست.

 

۵. گروهی معتقدند که پاره ای از آیات قرآنی میان انسانها بر مبنای نوع هویت و گرایشهای جنسی (خصوصاً هویت و گرایشهای همجنس خواهانه) ایشان تبعیض می نهد.

 

۶.  اگر مدعای این گروه درست باشد، در آن صورت قرآن متضمن آیاتی خلاف عدالت و اخلاقاً ناروا خواهد بود.

 

۷.  اما (به اعتقاد مسلمانان) کلام الهی از بی عدالتی و بی اخلاقی پیراسته است.

 

۸.  بنابراین، مسلمانان:

 

(الف) یا باید نشان دهند که دست کم یکی از مقدمات ۱- ۳ کاذب است، و بنابراین، آیات قرآنی که میان انسانها بر مبنای هویت و گرایش همجنس خواهانه شان تبعیض می نهد ناعادلانه و از حیث اخلاقی ناموّجه نیست؛

 

(ب) یا باید بپذیرند که مقدمات ۱- ۳ صادق است، اما نشان دهند تفسیری از آن آیات قرآنی  که تبعیض جنسیتی را مجاز می دارد، نادرست است،  و می توان (و می باید) تفسیری از آن آیات به دست داد که متضمن چنان تلقی تبعیض آمیز و ناعادلانه ای نباشد.   

 

نگارنده مقدمات ۱- ۳ را صادق می داند، و به عنوان یک مسلمان به مقدمه ۷ باور دارد.  در این صورت، لاجرم هرگونه تفسیری از آیات قرآنی را که به تبعیض بر مبنای هویت و گرایش همجنس خواهانه راه دهد، از منظر اخلاقی مردود می داند.

 

اما کسانی که مقدمات ۱- ۳ و ۷ را صادق می دانند، باید به پرسش زیر پاسخ دهند:

 

آیا می توان درکی از قرآن به عنوان کلام الهی داشت که با نفی تبعیض بر مبنای هویت و گرایش همجنس خواهانه سازگار باشد؟ 

 

به نظر من پاسخ این پرسش مثبت است.  اما این سازگاری مطلوب را دست کم به دو شیوه متفاوت (و نه لزوماً ناسازگار) می توان به دست آورد:

 

شیوه نخست آن است که تفسیری از آیات قرآنی به دست دهیم که یکسره از تبعیضهای جنسیتی پیراسته باشد.  در این شیوه، مفسّر در جست جوی آن چیزی است که می توان آن را "سازگاری ایجابی یا حداکثری" نامید.

 

شیوه دوّم آن است که نشان دهیم آن دسته از آیات قرآنی که از نوعی تبعیض جنسیتی حکایت می کند ناظر به دورانهای گذشته است و بر روزگار معاصر اطلاق پذیر نیست یا (به نحوی از انحاء) اطلاق خود را در این روزگار از کف داده است. در این شیوه، مفسّر در جست و جوی آن چیزی است که می توان آن را "سازگاری سلبی یا حداقلی" نامید.

 

در این نوشتار، امکانات هر دو شیوه را در خصوص حقوق و کرامت انسانی اقلیتهای جنسی به اختصار بررسی خواهم کرد.          

 

 

بدون تردید تفسیر غالب از آیات قرآنی آشکارا به تبعیض بر مبنای هویت و گرایش جنسی راه می دهد.   البته تفاسیر سنتی با انواع دیگری از تبعیض نیز سازگار است. برای مثال، از منظر تفاسیر سنتی اصل نهاد برده داری موّجه است، و نابرابری حقوقی زنان و مردان، یا مسلمانان و نامسلمانان پذیرفتنی است.   مسلمانانی که این گونه تبعیضها را اخلاقاً ناروا و خلاف عدالت می دانند، بنا بر مبنا حجیت تفاسیر سنتی از آیات قرآنی مربوطه را نیز معتبر نمی دانند.  از منظر ایشان با استناد به این گونه تفاسیر تبعیض آمیز نمی توان امکان تفسیرهای عدالت گرایانه از آیات قرآنی، از جمله تفاسیر حساس به عدالت جنسیتی، را منتفی دانست. 

 

بنابراین، پرسش مهّمی که در پیش روی مسلمانان قائل به عدالت جنسیتی است این نیست که آیا تفاسیر سنتی از قرآن با عدالت جنسیتی سازگار است یا نه.  پاسخ این پرسش آشکارا و بدون تردید منفی است.  اما پرسش اصلی آن است که آیا امکان تأویل آن "ظهور" مزعوم در صورت ضرورت وجود دارد یا نه.   مفسران قرآن در روزگار مدرن همواره با این گونه پرسشها روبرو بوده اند.  برای مثال ، صاحب المیزان در خصوص نحوه خلقت انسانها قاطعانه ادعا می کند که "[...] در ظهور این آیات در خصوص اینکه نسل بشر به آدم و همسرش منتهی می شود هیچ تردیدی نیست."  اما بی درنگ محتاطانه می افزاید: "ان لم تمتنع من التأویل" : "هرچند تأویل آن ناممکن نیست."  بر همین قیاس مسلمانان قائل به عدالت جنسیتی حتّی می توانند همراه با مفسران سنتی بپذیرند که آیات قرآنی در خصوص تبعیض جنسیتی "ظهور" دارد، اما در عین حال بپرسند که آیا تأویل آن "ظهور" امکان پذیر است یا نه. بنابراین، محل اصلی اختلاف نظر میان مسلمانان قائل به عدالت جنسیتی و مفسران سنتی قرآن در این نیست که آیا مطابق تفاسیر سنتی، آیات قرآنی در خصوص تبعیض جنسیتی "ظهور" دارد یا نه.  محل اصلی بحث آن است که آیا اساساً و بواقع چنان ظهوری وجود دارد یا نه، و یا اگر بنابه فرض چنان ظهوری در کار است، آیا مجال تأویل آن "ظهور" گشوده است یا خیر.

 

روشن ترین مبنای قرآنی در توجیه تبعیض بر مبنای هویت جنسی (همجنس گرایانه) داستان قوم لوط است.  بنابراین، از منظر مسلمانان قائل به عدالت جنسیتی پرسش اصلی این است که آیا در روایت قرآنی از این داستان عناصری وجود دارد که راه را بر  امکان تفسیری حساس به عدالت جنسیتی بگشاید؟  در حدّی که من درمی یابم پاسخ این پرسش مثبت به نظر می رسد.  به بیان دیگر، عناصری در روایت قرآنی از این داستان وجود دارد که امکان تأویل آن "ظهور" مزعوم (یعنی تبعیض بر مبنای هویت جنسی) را در صورت ضرورت می گشاید.  خوبست پاره ای از این عناصر را بررسی کنیم:

 

نکته اوّل آنکه، غالب تفاسیر سنتی می کوشند گناه اصلی قوم لوط را که به عذاب ایشان انجامید در عمل "همجنس گرایانه" مردان قوم منحصر کنند.  از این رو، در آنجا که لوط قوم خود را به علّت ارتکاب "کار زشت" یا "الفاحشه" مورد نکوهش قرار می دهد، مفسّران آن کار زشت یا "فاحشه" را معادل "عمل لواط" تفسیر می کنند.  اما روایت قرآنی و نیز پاره ای قرائن برون متنی نشان می دهد که قوم لوط مرتکب انواع گناهان فاحش می شدند، و هیچ دلیلی وجود ندارد که آن "فاحشه" را که عامل اصلی عذاب ایشان بوده است معادل عمل "همجنس گرایانه" در میان مردان قوم تلقی کنیم.  از قضا از منظر قرآنی، در صدر گناهان قوم لوط کفرورزی و انکار نبوّت لوط و سایر پیامبران الهی قرار داشته است:

 

"كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ بِالنُّذُرِ""(القمر/۳۳): "قوم لوط بیم دهندگان [یعنی پیامبران الهی] را تکذیب کردند"، و نیز "كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ الْمُرْسَلِینَ " (الشعراء/۱۶۰): "قوم لوط پیامبران را تکذیب کردند." و "وَإِن یُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَعَادٌ وَثَمُودُ، وَقَوْمُ إِبْرَاهِیمَ وَقَوْمُ لُوطٍ "(الحج/ ۴۲- ۴۳): "اگر اینان تو را تکذیب کرده اند، پیش از آنها قوم نوح و عاد و ثمود نیز [پیامبرانشان را] تکذیب کرده اند، و نیز قوم ابراهیم و قوم لوط".  و تکذیب پیامبران، به تعبیر قرآن، عامل اصلی عذاب قوم لوط بود: "كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَعَادٌ وَفِرْعَوْنُ ذُو الْأَوْتَادِ، وَثَمُودُ وَقَوْمُ لُوطٍ وَأَصْحَابُ الْأَیْكَةِ أُولَـٰئِكَ الْأَحْزَابُ، إِن كُلٌّ إِلَّا كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ عِقَابِ" (ص/ ۱۲- ۱۴): "پیش از آنها قوم نوح و عاد و فرعون، که مردم را به چهار میخ می کشید، پیامبران را تکذیب کردند.  و نیز قوم ثمود و قوم لوط و مردم ایکه از آن جماعتها بودند.  از اینان کسی نبود مگر آنکه پیامبران را تکذیب کرد، و عقوبت من [بر آنان] واجب شد." و "كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَأَصْحَابُ الرَّسِّ وَثَمُودُ، وَعَادٌ وَفِرْعَوْنُ وَإِخْوَانُ لُوطٍ، وَأَصْحَابُ الْأَیْكَةِ وَقَوْمُ تُبَّعٍ كُلٌّ كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ وَعِیدِ" (ق/ ۱۲- ۱۴): "پیش از آنها قوم نوح و اصحاب رس و ثمود تکذیب کرده بودند، و قوم عاد و فرعون و قوم لوط، و اصحاب ایکه و قوم تبّع، همه پیامبران را دروغ شمردند و مستحق وعده عذاب من شدند." و نیز "كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ بِالنُّذُرِ، إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ حَاصِبًا[...]" (القمر/ ۳۳-۳۴): "قوم لوط بیم دهندگان را تکذیب کردند.  ما بر آنها توفانی از شن فرستادیم."  و البته قوم لوط علاوه بر گناه کبیر کفرورزی و تکذیب پیامبران مرتکب رفتارهای ناشایست دیگری نیز می شدند: "أَئِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجَالَ وَتَقْطَعُونَ السَّبِیلَ وَتَأْتُونَ فِی نَادِیكُمُ الْمُنكَرَ فَمَا كَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَن قَالُوا ائْتِنَا بِعَذَابِ اللَّـهِ إِن كُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ" (العنکبوت/ ۲۹): "آیا با مردان می آمیزید و راهها را می برید و در محفل خود مرتکب کارهای ناپسند می شوید؟ جواب قومش جز این نبود که گفتند: اگر راست می گویی عذاب خدا را بر سر ما بیاور."  پاره ای مفسّران در توضیح تعبیر "اتیان المنکر فی النادی" آورده اند که قوم لوط در مجالس خود انواع کارهای زشت را مرتکب می شدند، به یکدیگر سخنان ناسزا و رکیک می گفتند، دست به قمار می زدند، به عابران و غریبه ها سنگ می پراکندند، دف و نای می نواختند، و در ملاء عام یکسره برهنه می شدند و دست به عمل لواط می زدند.

 

در عهد عتیق هم دایره گناهان فاحش قوم فراخ است: "اینک گناه خواهرت سدوم این بود که تکبّر و فراوانی نان و سعادتمندی رفاهیت برای او و دخترانش بود و فقیران و مسکینان را دستگیری ننمودند، و مغرور شده در حضور من مرتکب رجاسات گردیدند لهذا چنانکه صلاح دیدم ایشان را از میان برداشتم." (کتاب حزقیال نبی، باب شانزدهم، فقرات ۴۹ و ۵۰)؛ و نیز در رساله یهودا آمده است:"و همچنین سدوم و غموره و سایر بلدان نواحی آنها مثل ایشان چونکه زناکار شدند و در پی بشر دیگر افتادند در عقوبت آتش ابدی گرفتار شده بجهة عبرت مقرّر شدند." (رساله یهودا، فقره ۷).  همچنین ژوزفوس (Josephus) مورّخ حدود قرن اوّل میلادی در خصوص قوم سدوم می نویسد:" ایشان از بیگانگان نفرت داشتند و از طریق عمل لواط به ایشان تعرّض می کردند."

 

ابن حزم اندلسی (۳۸۴-۴۵۶ھ. ق)، فقیه و متکلّم برجسته مکتب ظاهریه، هم در نقد تفاسیر سنتّی از آیات مربوط به قوم لوط تأکید می ورزید:

 

"عذابی که خداوند متعال بر قوم لوط نازل کرد ناشی از آن دلایلی نیست که آنها [یعنی مفسّران پیشین] گمان می کردند [یعنی صرف عمل جنسی میان مردان].  بلکه، خداوند متعال به ایشان فرمود :"قوم لوط بیم دهندگان را تکذیب کردند.  ما بر آنها بادی رمل برانگیز فرستادیم [تا همگان را نابود کند]، مگر بر خاندان لوط که آنها را سحرگاه رهانیدیم. نعمتی بود از جانب ما و آنان را که سپاس گویند چنین پاداش دهیم. او [لوط] ایشان را از انتقام سخت ما ترسانید ولی [قوم لوط] با بیم دهندگان به جدال برخاستند.  از مهمانان او کاری زشت خواستند.  ما نیز چشمانشان را کور گردانیدیم. پس بچشید عذاب و بیم دادنهای مرا." [قرآن، القمر/ ۳۳- ۳۷]  خداوند همچنین می فرماید: "چون فرستادگان ما نزد لوط آمدند، غمگین شد و در کارشان بماند.  گفتند: مترس و غمگین مباش، ما تو و خاندانت را- جز زنت را که در همان جا خواهد ماند- نجات می دهیم."[قرآن، العنکبوت/ ۳۳]. [...] خداوند متعال به نص صریح اعلام کرد که قوم لوط کفر می ورزیدند [و به نبوت نبی شان باور نداشتند] و از اینرو بارانی از سنگ بر ایشان نازل شد. آن باران سنگی که ایشان را به جزایشان رسانید بخاطر آن عمل قبیح خاص نبود، بلکه بواسطه کفرورزی ایشان بود. از این رو کسانی را که مرتکب عمل قوم لوط می شوند نمی باید سنگسار کرد مگر آنکه کافر باشند، در غیر این صورت آن کسانی که برای ایشان چنان مجازاتی قائلند خلاف حکم خداوند متعال رفتار می کنند و دلایل ایشان در این خصوص به اعتبار این آیات باطل است، و عمل ایشان خلاف حکم خداوند است. "

 

علاوه بر آن، ابن حزم توجه مخاطبان خود را به این نکته نیز جلب می کند که مطابق روایت قرآنی، همسر لوط هم به همراه قوم او مشمول مجازات الهی شد. اما به اعتقاد او، کاملاً روشن است که گناه همسر لوط را نمی توان برقراری مناسبات "همجنس گرایانه" دانست.  بنابراین، دقیقتر آن است که عامل اصلی مجازات قوم لوط را در جای دیگری جز مناسبات "همجنس گرایانه"، یعنی در کفرورزی و انکار پیامبران الهی، بجوییم.  در هر حال، ابن حزم آشکارا و برخلاف مفسّرانی مانند طبری و طباطبایی تعبیر "الفاحشه" را در متن داستان قوم لوط با "عمل لواط" معادل نمی انگارد.

 

نکته دوّم آنکه از ظواهر آیات قرآنی برمی آید که دست کم می توان یکی از مصادیق "فاحشه" یا عمل زشتی را که در میان قوم لوط رایج بود آن دانست که مردان قوم از روی شهوت به جای زنان با مردان می آمیختند (برای مثال، قرآن، الاعراف/۸۱، و نیز النمل/ ۵۵).  غالب مفسّران سنت گرا این آیات را به معنای تقبیح رفتارهای "همجنس گرایانه" از آن حیث که "همجنس گرایانه" است تلقی کرده اند.  اما به نظر می رسد در این خصوص مجال تأویل گشوده باشد.  زیرا، مطابق بیان قرآن، عمل زشت قوم لوط عملی کاملاً بی سابقه بوده است: "وَلُوطًا إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الْفَاحِشَةَ مَا سَبَقَكُم بِهَا مِنْ أَحَدٍ مِّنَ الْعَالَمِینَ" (العنکبوت/۲۹): "و لوط را پیامبری دادیم.  به قوم خود گفت: شما کاری زشت را پیشه کرده اید که هیچ یک از مردم جهان پیش از شما چنین نمی کرده است."

 

 مفسّران در تفسیر این آیه دو معنای محتمل را پیشنهاد کرده اند: معنای نخست آن است که آن عمل به آن صورت خاص که در میان قوم رایج بوده است در میان هیچ قوم دیگری شایع نبوده است؛ و معنای دوّم آن است که قوم لوط آغازگر اصل عمل (یعنی برقراری مناسبات جنسی با همجنس) بوده اند، و هیچ قومی پیش از ایشان مرتکب چنان عملی نمی شده است.  مطابق معنای اوّل، موضوع اشاره خداوند در این آیه نفس مناسبات جنسی میان دو مرد نیست، بلکه آن شیوه یا نوع خاصی از مناسبات است که در میان قوم رایج بوده است.  اما مطابق معنای دوّم، مناسبات جنسی با همجنس (صرف نظر از هر شکل و محتوایی که بپذیرد) ناشایست و در خور نکوهش و مجازات الهی تلقی می شود. پاره ای از مفسّران، از جمله صاحب المیزان، معنای دوّم را بر معنای نخست ترجیح می دهند.  اما به نظر می رسد که معنای اوّل از جهات مهّمی بر معنای دوّم رجحان داشته باشد.  زیرا تقریباً مسلّم است که مناسبات جنسی با همجنس در میان مردان سابقه ای بسیار طولانی تر از تاریخ قوم لوط دارد. برای مثال، کارشناسان عهد عتیق معتقدند که در میان کنعانیان، بابلیان، و سایر اقوام بت پرست منطقه رسم بر آن بود که گروهی از پسران در معابد قوم خود را به زائران عرضه می کردند، و مناسبات جنسی با این "روسپیان مذّکر" بخشی از مناسک عبادی ایشان بشمار می آمد. احیاناً حساسیت منفی عهد عتیق را به مناسبات "همجنس گرایانه" در میان مردان باید تاحدّی به معنای تبرّی جستن از راه و رسم بت پرستان و کافرکیشان در آن روزگار، و تثبیت یک هویت دینی متمایز در مقابل ادیان رقیب بشمار آورد. بنابراین، دشوار بتوان پذیرفت که مناسبات جنسی "همجنس گرایانه" با قوم لوط آغاز شده باشد.  از اینرو، از میان آن دو معنای محتمل، معنای اوّل پذیرفتنی تر به نظر می آید، یعنی آیه مورد بحث را باید ناظر به صورت خاصی از مناسبات "همجنس گرایانه" دانست که در میان قوم لوط رایج بوده است- صورتی که دست کم به آن شیوه خاص در میان اقوام دیگر سابقه نداشته است.  این شیوه بیان، یعنی بیان گزاره ای به ظاهر کلّی که در واقع ناظر به مصادیق خارجی خاص است در قرآن بی سابقه نیست.  برای مثال، در داستان یوسف نیز قرآن در وصف "زنان" می گوید: "إِنَّ كَیْدَكُنَّ عَظِیمٌ" (یوسف/۲۸): "براستی که نیرنگ شما زنان بزرگ است." غالب مفسّران سنّتی معتقدند که این آیه از حقیقتی در سرشت تمام زنان پرده برمی دارد، یعنی موضوع آن ناظر به تمام زنان در تمام زمانها و مکانهاست. اما حقیقت این است که تفسیر این آیه به مثابه گزاره ای حقیقیه (یعنی گزاره ای که در تمام زمانها و مکانها صادق است) آن را آشکارا به گزاره ای کاذب بدل می کند.  بنابراین، در اینجا دقیقتر آن است که آن آیه را ناظر به همان زنانی بدانیم که در ماجرای یوسف در صدد فریفتن وی برآمده بودند، یعنی آن را گزاره ای "خارجیه" و نه "حقیقیه" بخوانیم. بنابراین، سور کلّی یک آیه لزوماً آن را به قضیه ای حقیقیه (یعنی گزاره ای حاکی از حقیقتی که در تمام زمانها و مکانها صادق است) بدل نمی کند.  در پاره ای موارد، گزاره ای که واجد سور کلّی است در واقع گزاره ای خارجی، یعنی ناظر به مصادیق خاص و مقید به زمان و مکان معین، است.

 

بر این مبنا، باب این احتمال گشوده می شود که مردان قوم لوط به شیوه ای که کاملاً ویژه ایشان بوده است با مردان شهوت می راندند، و آنچه خشم خداوند را برانگیخت نه نفس مناسبات، بلکه شیوه یا نوع ویژه آن مناسبات بوده است. اما در این صورت پرسش مهّم آن است که آن شیوه یا نوع خاص از مناسبات جنسی "همجنس گرایانه" کدام بوده است؟... ادامه دارد ... 


[ چهارشنبه 29 تیر 1390 ] [ 06:38 ق.ظ ] [ حمید مظاهری راد ] [ نظرات ]

خلاصه کتاب: نشر مهر امیرالمؤمنین - چاپ اول 1385-  1- سازمان و مدیریت : بدیهى است هر سازمان اجتماعی برای نیل به اهدافی طراحی شده و با توجه به ساختارش نیازمند نوعی مدیریت است و گفتنی است ظهور پدیده «اداره» کردن مربوط به روزگار اخیر نیست ، بلکه از دیرباز بشر متوجه شده است که برای رسیدن به یک هدف ، لازم است به بسیج امکانات و رهبری این امکانات بسوی آن هدف مشخص ، اقدام کند . البته باید توجه داشت که شیوه رهبری و مدیریت در هر تمدنی بستگی به ساخت فرهنگی آن تمدن دارد در این مجموعه حدود 65 آیه در قرآن مورد بررسی قرار گرفته و در کنار آن نظری هم به روایات شده است که در 4 فصل و 76 صفحه تنظیم شده است.

 


 

2- مفاهیم و تعاریف مدیریت : برای مدیریت تعاریف مختلفی آمده است : مدیریت را می توان علم و هنر متشکل و هماهنگ کردن ، رهبری و کنترل فعالیت های دسته جمعی برای نیل به اهداف مطلوب یا حداکثر کارایی تعریف کرد . صاحب نظری ، مدیریت را هنر اجرای امور بوسیله دیگران توصیف کرده و بر نقش دیگران و قبول هدف از سوی آنان تأکید ورزیده است (فالت،1924)

گروهی مدیریت را علم و هنر و هماهنگی کوششها و ساعی هدایت و کنترل کوششهای اعضای سازمان و استفاده از تمام منابع سازمان برای دستیابی به اهداف معین کرده اند (دانلی و همکاران،1971)

و بالاخره مدیریت را با تکیه بر بعد انسانی آن از یک سو و با توجه هدف الهی آن از سوی دیگر چنین تعریف می کنیم » مدیریت یعنی کار کردن با مردم ، میان مردم ، برای مردم به خاطر خدا » منظور از تعریف فوق این است که هیچ نهاد اجتماعی بدون در نظر گرفتن مردم یا انسان ها و نیازهای آنها و بدون آن که نظام متعلق به آنها باشد تأسیس نمی شود.

چنانکه اگر نگاهی به زندگی پیامبر اکرم بیفکنیم ، می بینیم آن حضرت قبل و بعد از بعثت در میان مردم بودند و همه جا عضو گروه محسوب می شدند با همه بزرگی و عظمت حضرت می فرمود :

« ما اَنا اِلّا لواحِدِ مِنکم » من کسی جز یکی از شما نیستم برای مردم ، به مفهوم در خدمت مردم و خادم آنها بودن است .

ضرورت مدیریت : اکنون عصر مدیریت و رهبری است و موفقیت نهادها و سازمانها تا حد زیادی به کارائی و اثر بخشی مدیریت بستگی دارد . با توجه به ضرورت اهمیت مدیریت که سبب پیدایش گرایش ها و انواع مختلف مدیریت شده است ، کمتر دانشگاهی در گوشه و کنار جهان وجود دارد که بتدریس رشته های مدیریت دولتی ، بازرگانی ، بیمارستانی ، صنعتی ، نظامی ، عمومی ، آموزشی و غیره نشان دهند . این ضرورت و نیاز می باشد اگرچه مدیریت های مختلف در اصول یکسان هستند ولی از جنبه های فنی و عملی با هم تفاوت زیادی دارند . اما در آثاری چون قابوسنامه ، اخلاق ناصری و مدینه فاضله فارابی با توجه به شرایط روشهایی که برای آماده سازی رهبری اجتماعی ارائه می دهند روی هم رفته بر اکتسابی بودن صفات مدیریت و رهبری تکیه دارند . در کتاب پرارزش اخلاق ناصری ضمن آن که انسان را قابل تربیت می داند انتخاب راهی غیر از راه درست تربیت را شقاوت آور می داند .

خواجه نصیر تأکید تام و تمامی بر تربیت پذیری انسان دارد و زندگی آنی او را منوط به تربیت او می داند . او برای تمام ویژگی های انسانی صفات متضادی را برمی شمرد و راه های تبدیل رذائلی مانند ترس و جبر ، بخل و گستاخی و بی حیایی و رقیت را به فضائلی مانند شهادت ، ایثار ، تواضع و حرّیت بیان مى کند و می گوید که هرکس می تواند خود را بسازد و به آنچه می خواهد برسد.

اصول و ارکان مهم مدیریت :

1- برنامه ریزی : برنامه ریزی عبارت است از تعیین اهداف و تدارک فعالیتها ، امکانات و وسایل برای تحقق اهداف ، مدیر در صورتی می تواند کاری را درست انجام دهد که قبل از انجام آن بداند که می خواهد به چه چیزی دست یابد .

طرح کار روزانه : 1- تعیین وظایفی که هر روز باید انجام شود .2- اولویت بندی وظایف روزانه3- انجام دادن وظیفه بر اساس اولویت بندی انجام شده در زمان مشخص4- بازنگری و ارزشیابی عملکرد روزانه و استفاده از نتایج آن برای اصلاح برنامه

2- سازماندهی : فراگرد سازماندهی یعنی جریان نظم و ترتیب دادن به کار و فعالیت ، تقسیم و تکلیف آن به افراد به منظور انجام دادن کار و تحقق هدفهای معین.

چنانکه در قرآن ( آیه 20 سوره نمل ) آمده است :

« و تَفَقََّد الطََّیرَ فَقال مالی لا اَریَ الهُدهُدَ ام کان مِنَ الغائِبینَ »

« سلیمان در جستجوی پرنده ( هدهد ) برآمد و گفت چرا هدهد را نمی بینم یا اینکه از غایبان است . »

در آیه فوق به فرازی از زندگی شگفت انگیز سلیمان اشاره کرده است و ماجرای هدهد و ملکه سبا را بازگو می کند .

( درسهای آموزنده این آیه و تأثیر آن در زندگی همه انسانها و روند همه حکومتها )

1- رئیس حکومت یا یک مدیر باید آنچنان در سازمان تشکیلاتى خود دقیق باشد که حتی غیبت یک فرد عادی و کوچک را احساس و پیگیری کند.

2- مراقب تخلف یک فرد یاشد و برای اینکه روی دیگران اثر نگذارد محکم کاری کند و پیشگیری لازم را بعمل آورد.

3- هرگز کسی را نباید غیاباً محاکمه کرد . باید اجازه داد در صورت امکان از خودش دفاع کند.

4- باید جریمه به مقدار جرم باشد و برای هر جرمی مجازات متناسبی در نظر گرفته شود و سلسله مراتب رعایت گردد.

3- هدایت و رهبری : وظیفه هدایت و رهبری ایجاب می کند که مدیران همواره با کارکنان خود در کنش و واکنش متقابل قرار گیرند . رهبری در مدیریت ، فراگرد اثر گذاری و نفوذ در رفتار اعضای سازمان برای یاری و هدایت آنها در ایفای وظایفشان است .

4- نظارت و کنترل : نظارت و کنترل مرحله ای از مدیریت است که در آن باید معلوم شود که آیا هدف های سازمانی تحقق پیداکرده اند یا نه ، به عبارت دیگر ، نظارت و کنترل ، فراگرد ارزشیابی عملکرد فردی و سازمانی است . مدیریت خوب مستلزم نظارت و کنترل مؤثر است . کنترل فراگردی است که چهارمرحله دارد :

الف- تعیین ملاکها و روشهای سنجش عملکردها . ب - نظارت بر عملکردها و سنجش و اندازه گیری آنها . ج- بازنگری یا مقایسه نتایج حاصله از سنجش عملکرد با ملاکها و اهداف تعیین شده . د- اقداماتی برای تصحیح عملکرد.

5- هماهنگی و ارتباطات : در امر برقراری ارتباط مؤثر در مدیریت رعایت نکات زیر ضروری است :

1- هر مدیری در درجه اول باید بداند که با ارتباط به چه چیزی می خواهد دست یابد ( هدف و منظور پیام برای او دقیقاً روشن باشد )

2- پیام را بدون هیچ ابهام و پیچیدگی در قالب علائم و نشانه های قابل تشخیص و درک ارسال نماید.

3- قابلیت پذیرش پیام از سوی مخاطبان را بررسی کند.

4- مجرا یا رسانه ای را که برای انتقال پیام مناسب است با توجه به شرایط زمانی و مکانی انتخاب کند.

5- به تأثیر دریافت و درک پیام در نزد افراد مخاطب توجه کند از نظر قرآن مدیر باید یک انسان کامل ، جامع و برتر از دیگران باشد . چرا که نقش تربیتی و محوری مدیر بسیار برجسته و پرارزش است بنابراین هماهنگ کننده و کنترل کننده امور یک جامعه باید دارای صفات عالی باشد.

فضائل و صفات اخلاقی مدیر در قرآن : 1- حسن خلق 2- دلسوزی 3- تقوا 4- تواضع و فروتنی زینت مدیریت 5- امانتداری 6- بی اعتنایی به مادیات 7- دارای بصیرت 8- صبر و شکیبایی 9- صداقت 10 شرح صدر.

1- حسن خلق : یکی از ارکان اساسی سعادت و بهروزی در زندگی مادی و معنوی بشر محاسن و مکارم اخلاقی است . قرآن کریم کتاب آسمانی مسلمین با بیان سرگذشت اقوامی همچون لوط ، هود ، صالح ، موسی ، سلیمان ، عیسی ، و ... در قالب داستان و قصه در واقع ، نمایشگر بخشی از زیبایی ها و زشتی ها ی اخلاقی و تأثیر آن در پیروزی و شکست امّت های پیشین می باشد رسول خدا می فرمایند : « شما را به مکارم اخلاق توصیه می کنم زیرا خدا مرا به همین منظور فرستاده است ( اِنما بُعِثتُ لِاُتمِمَ مَکارِم اخلاق )

( همانا من برای تکمیل والائی های اخلاق برانگیخته شده ام. ) مکارم اخلاقی برای مدیر به منزلۀ مشاوری آگاه و معاونی آشناست که در کلیه عرصه های مدیریت بویژه در هنگام مواجهه با مشکلات و نابسامانی ها یار و مددکار اوست .

آثار و برکات حسن خلق در مدیریت : آراستن قدرت مدیریت و رهبری به خوش خلقی و مکارم اخلاقی ، کاری مدبرانه است که دارای آثار و برکات فراوانی است که در اینجا با استناد به سخنان پیشوایان دین به بخشی از آنها می پردازیم :

1- حسن خلق همچون دژی پولادین از کیان مدیریت صیانت می کند.

حضرت علی (ع) می فرماید : نیکو سیرتی زینت قدرت و دژ حکومت است.

2- حسن خلق مایه تحکیم روبط اجتماعی بر پایه مهر و محبت می شود . پیامبر (ص) می فرماید : « اخلاق نیک ، دوستی و محبت را تحکیم می بخشد »

3- حسن اخلاق سبب عمران و آبادی شهرها و طولانی شدن عمر می شود.

4- حسن اخلاق مایۀ عزت و سربلندی است.

2- دلسوزی : دلسوزی : « خُدِ العَفوَ وَ أمُر بِالعُرفِ وَ أَعرِض عَنِ الجهِلینَ »«با آنها مدارا کن و عذرشان را بپذیر و به نیکها دعوت نما و از جاهلان روی بگردان » در این آیه سه قسمت از وظایف رهبران و مبلغان بصورت خطاب به پیامبر آمده  و در آغاز می گوید : « در طرز رفتار با مردم سختگیر مباش و با آنها مدارا کن ، عذرشان را بپذیر ، و بیش از آنچه قدرت دارند از آنها مخواه.» راه پیروزی بر این مشکل گلاویز شدن با جاهلان نیست ، بلکه بهترین راه تحمل و حوصله ، نادیده گرفتن و نشنیده گرفتن اینگونه کارهاست ، تجربه نشان می دهد برای بیدار ساختن جاهلان و خاموش کردن آتش خشم و حسد و تعصبشان این بهترین راه است.

« فَلَعَلَّکَ باخِع نَفسَکَ علی آثارِهِم اِن کم یومنُوا بهذَا الحدیث اَسَفاً » (سوره کهف - آیه 6 )

در آیه فوق به یکی از مهمترین شرایط رهبری که همان دلسوزی نسبت به امت اشاره کرده می گوید : « گوئی تو می خواهی جان خود را بر باد دهی و خویشتن را از شدت اندوه هلاک کنی که چرا به این کتاب آسمانی ایمان نمی آورید؟ »

3- تقوا « یا ایها الَّذینَ آمَنوا اِن تتقوا الله یجعَل لَکُم فرقاناً و یُکَفِّر عَنکُم سَیِّئاتِکُم و یَغفِر لَکُم والله ذوالفضل العظیم »

ای کسانی که ایمان آورده اید اگر از ( مخالف فرمان ) خدا بپرهیزید برای شما وسیله ای برای جدایی حق از باطل قرار می دهد ( و روشن بینی خاصی که در پرتو آن حق را از باطل خواهید شناخت ) و گناهان شما را می پوشاند و شما را می آمرزد و فضل و بخشش عظیم دارد.

در این آیه اشاره به اهمیت تقوا و آثار آن در سرنوشت انسان می کند در این آیه چهار ثمره برای تقوا و پرهیزکاری بیان شده است . اما مطلب مهمی که باید جداً به آن توجه داشت و مانند بسیاری دیگر از مفاهیم سازنده اسلامی در میان مسلمانان دستخوش تحریف شده بسیارند کسانیکه خیال می کنند آدم با تقوا کسی است که زیاد لباس و بدن خود را آب بکشد و همه کس و همه چیز را نجس یا مشکوک بداند و در مسائل اجتماعی انزوا درآید و دست به سیاه و سفید نزند و در برابر هر مسئله ای سکوت اختیار کند ، اینگونه تفسیرهای غلط برای تقوی و پرهیزکاری در واقع یکی از عوامل انحطاط جوامع اسلامی محسوب می گردد.

4- تواضع و فروتنی زینت مدیریت : تواضع آن شکسته نفسی است که مانع از بهتر دانستن خود از دیگری می شود . و نیز معنای آن است که انسان ، خود را از کسانی که در جاه و مقام از او پایین ترند ، برتر نداند و نیز به معنای شکسته نفسی و افتادگی آمده است که آدمی خود را از دیگران بالاتر نبیند.

انسانهای متواضع به مثابه درختان پرباری هستند که هر مقداری که میو زیادتری آورند افتادگی و تواضعشان بیشتر می شود . بعنوان مثال پیامبرالهی و ائمه معصومین (ع) از نظر علم و فضیلت ، سخاوت و شجاعت ، عصمت ، و عدالت و مجموعه خصلت های ارزشمند معنوی سر آمد همه انسانهای جهان می باشند ، در تواضع و فروتنی به همان مقدار از دیگران قرار دارند.

آثار تواضع : برخورد متواضعانه در کل جامعه بویژه در حوزه های مدیریتی دارای آثار و فواید گرانقدری است که می تواند مدیر را نیل به اهداف مورد نظر یاری نماید.

تواضع : ( سوره قصص آیه 77 ) در آیه فوق بنی اسرائیل به قارون چهار اندرز پرمایه می دهند : نصیحت اول : نخست می گویند « در آنچه خدا به تو داده است سرای آخرت را جستجو کن » « و ابتغ یما اتاک الله الدار الآخرة » در آیه فوق اشاره به اینکه مال و ثروت برخلاف پندار بعضی از کج اندیشان چیز بدی نیست مهم آن است که ببینیم در چه راهی به کار می افتد .

نصیحت دوم : « سهم و بهره ات از دنیا را فراموش مکن » « و لا تنس نصیبک من الدنیا » این یک واقعیت است که هر انسان سهم و نصیب محدودی از دنیا دارد یعنی اموالی که جذب بدن او یا صرف لباس او می شود مقدار معینى است و مازاد بر آن به هیچ وجه قابل جذب نیست و انسان باید این حقیقت را فراموش کند.

نصیحت سوم : « همانگونه که خدا به تو نیکی کرده است تو هم نیکی کن » ( و احسن کما احسن الله الیک ) این نیز یک واقعیت است که انسان همیشه ، چشم بر احسان خدا دوخته و از پیشگاه او هر گونه خیر و نیکی را تقاضا کند . نصیحت چهارم اینکه « نکند که این  امکانات مادی تو را بفریبد و آن را در راه « فساد » به کار گیری در این جمع بندی به اینجا می رسیم که این اندرزگویان در مرحله نخست سعی کردند غرور قارون را در هم بشکنند و در مرحله دوم اخطار نمودند که دنیا وسیله است نه هدف . و در مرحله سوم به او هشدار دادند که ار آنچه داری تنها بخش کمی می توانی مصرف کنی . و در مرحله چهارم این حقیقت را به او گوشزد کردند که فراموش نکن خداوند به تو نیکی کرده تو هم باید نیکی کنی وگرنه مواهبش را از تو خواهد گرفت .

5- امانتداری : « وَ قال المَلِکُ اتئُوِنی بِهِ ءَ أَستَخلِصهُ لِنَفسیِ فَلَّما کَلَّمَهُ و قالَ إنَّکَ الیَومَ لَدَینا مَکینٌ أمینٌ »

ملک ( پادشاه مصر ) گفت : او (یوسف) را نزد من آورید تا وی را مخصوص خود گردانم هنگامی که (یوسف) نزد وی آمد و با او صحبت کرد ملک به عقل و درایت او پی برد وگفت تو امروز نزد ما منزلت عالی داری و مورد اعتماد هستی ) در شرح زندگی حضزت یوسف این پیامبر بزرگ معلوم شد که این زندانی بی گناه کانونی است از علم و آگاهی « هوشیاری » و استعداد مدیریت در یک سطح بسیار عالی است ، چرا که در ضمن تعبیر خواب »ملک» ( سلطان مصر ) راه نجات از مشکلات پیچیده اقتصادی آینده را نیز به آنها نشان داد.

« یا ایها الذینَ آمَنوا لا تخُونو الله و الرسُولَ و تخونُو امنتکم و انتُم تعلمُونَ » « ای کسانی که ایمان آورده اید به خدا و پیامبر خیانت نکنید . و (نیز) در امانات خود خیانت روا مدارید در حالی که متوجهید و می دانید ». در نخستین آیه خداوند روی سخن خود را به مؤمنان کرده و می گوید :

ای کسانی که ایمان آورده اید به خدا و پیامبر خیانت نکنید . خیانت به خدا و پیامبر آن است که اسرار نظامی مسلمانان را در اختیار دیگران بگذارند و یا دشمنان را در مبارزه خود تقویت کنند و یا بطور کلی واجبات و محرمات و برنامه الهی را پشت سر بیفکنند . امانت گرچه معمولاً به امانتهای مالی گفته می شود ولی در منطق قرآن مفهوم وسیعی دارد که تمام شئون زندگی اجتماعی و سیاسی و اخلاقی را دربر میگیرد ، لذا در حدیث وارد شده که « المجالس بالامانه » ( گفتگوهایی که در جلسه خصوصی می شود امانت است )

6- بی اعتنایی به مادیات و پاداش : هود می گوید من هیچگونه پاداشی از شما نمی خواهم تا گمان نکنید فریاد فریاد و جوش و خروش من برای رسیدن به مال و مقام است ، تنها اجر و پاداش من بر آن کسی است که مرا آفریده است و به من روح و جسم بخشیده و در همه چیز مدیون او هستم همان خالق و رازق من.

رهبران راستین پاداشی از پیروان نمی طلبند ؛ یک پیشوای واقعی در صورتی می تواند دور از هر گونه اتهام  و در نهایت آزادی به راه خود ادامه دهد ، و هر گونه انحراف و کجروی را در پیروانش اصلاح کند که وابستگی و نیاز مادی به آنها نداشته باشد ، وگرنه همان نیاز زنجیری خواهد شد بر دست و پای او قفل و بندی بر زبان و فکر او این سرمشقی است برای رهبران مخصوصاً رهبران روحانی و مذهبی منتها چون بالاخره آنها که تمام وقت در خدمت اسلام و مسلمین هستند باید به طرز صحیحی نیازهایشان تأمین شود تهیه صندوق کمک و بیت المال اسلامی برای رفع نیازمندیهای این گروه است که یکی از فلسفه های تشکیل بیت المال در اسلام همین می باشد .

7- دارای بصیرت : «بصائر» جمع بصیرت به معنای بینائی است و در این جا منظور آیات و دلائلی است که موجب روشنایی قلب مؤمنان می شود . هدایت و رحمت نیز از لوازم این بصیرت است و به دنبال آن تذکر و بیداری دلها آماده.

8- صبر و شکیبایی : ( و جعلنا منهم اَئِمةً یَهدونَ بِارنا لمّا صَبَرُ و او کانوا بایاتنا یوقِنُونَ ) ( و از آنها امامان و پیشوایانی برگزیدیم که به فرمان ما (مردم را) هدایت کردند بخاطر اینکه شکیبایی نمودند و به آیات ما یقین داشتند ) در آیه فوق به افتخاراتی که نصیب بنی اسرائیل در سایه استقامت و ایمان شد اشاره می کند تا درسی برای دیگران باشد ،‌می فرماید : « و خدا را بر عهده گرفتند زیرا آنها شکیبایی کردند و به آیات ما یقین داشتند » در این جا رمز پیروزی و شرط پیشوایی و امامت را دو چیز شمرده : یکی ایمان و یقین به آیات الهی ، و دیگری به صبر و استقامت و شکیبایی .

« شکیبایی و استقامت رهبران الهی » : این صبر و شکیبایی شاخه های زیادی دارد : گاه در مقابل مصائبی است که به شخص انسان می رسد گاه در برابر آزادی است که به دوستان و هواخواهان می دهند . و گاه در مقابل بدگوئیها و پر زبانی هایی است که نسبت به مقدسات او دارند . گاهی از ناحیه کج اندیشان است . گاهی از سوی بداندیشان است ، گاه از سوی جاهلان نادان ،‌گاه از سوی آگاهان بدخواه ، خلاصه یک رهبر آگاه  در برابر همه این مشکلات و غیر اینها باید شکیبایی و استقامت کند ، هرگز از میدان حوادث در نرود ، بیتابی و جزع نکند ، زمام اختیار را از دست ندهد ، مأیوس نگردد ، مضطرب و پریشان نشود ، تا به هدف بزرگ خود نائل گردد.

9- صداقت : « قُل اِنَّما أَنا بَشَرُ مِثلُکُم یوحی إِلَی أََََنَّما الهُکُم الهٌ واحِدٌ فَمَن کانَ یَرجُوا لِقآءَ ربه فَلیَعمَل عَمَلً صالحاً  وَ لا یُشرِک بعبادَه رَبِّه اَحَداً » ( بگو من فقط بشری هستم همچون شما (امتیازم این است که) به من وحی می شود که معبود شما تنها یکی است ؛ پس هرکس به امید لقای پروردگارش را دارد باید عمل صالح انجام دهد ، و کسی را در عبادت پروردگارش شریک نکند ) این آیه مجموعه ی است از اصول اساسی اعتقادات دینی ، یعنی توحید و معاد و رسالت پیامبر (نبوت) و در واقع همان چیزی است که آغاز سوره کهف نیز با آن بوده است ، چرا که در آغاز نیز سخن از الله و وحی و پاداش عمل و قیامت بوده و از یک نظر عصاره و فشرده ای است از مجموعه این سوره که قسمت مهمی از آن بر محور این سه موضوع دور می زد و از آنجا که مسأله نبوت در طول تاریخش با انواع غلو و مبالغه بوده است .

اخلاص یا روح عمل صالح : در روایات اسلامی به مسأله نیّت اهمیّت فوق العاده ای داده شده است و اصلاً برنامة اسلام این است که هر عملی را با رنگ نیت و انگیزۀ آن می پذیرد حدیث معروف پیامبر « لا عمل الا بالنیه » را همه شنیده ایم بیانگر همین حقیقت است . عمل خالص تا آن حد در اسلام مورد اهمیت است که در حدیثی از پیامبر اکرم (ص) می خوانیم « و من اخلاص الله اربعین یوماً فجر الله اربعین یوماً فجر الله ینابیع الحکمه من قلبه علی لسانه » (کسی که چهل روز اعمال خود را خالصانه انجام دهد ،‌خداوند چشمه های حکمت و دانش را از قلبش بر زبانش می گشاید )

10- شرح صدر مهمترین ابزار مدیریت : قالَ رَبِّ اشرَح لی صَدری عرض کرد پروردگارا سینۀ مرا گشاده دار ( آیه 25 سوره طه ) حضرت موسی (ع) نه تنها از چنین مأموریت سنگینی ( ابلاغ فرمان الهی به فرعون ) وحشت نکرد ، حتی کمترین تخفیفی از خداوند نخواست ، بلکه با آغوش باز از آن استقبال نمود ، منتهی وسائل پیروزی در این مأموریت را از خدا خواست . و از آنجا که نخستین وسیلۀ پیروزی روح بزرگ ، فکر بلند و عقل توانا و به عبارت دیگر گشادگی سینه است « عرض کرد پروردگار من سینه مرا گشاده بدار » (قال رب اشرح لی صدری)

مفهوم شرح صدر : هرگاه بخواهیم شرح صدر را معنا کنیم باید بگوییم کسی که «ظرفیت» لازم را در برخورد با مسائل گوناگون داشته باشد دارای سعۀ صدر می باشد بعنوان مثال : 1- در مواجهه با قدرت و مقام خود را نبازد. 2- در هنگام هجوم مصائب و مشکلات در عرصۀ مدیریت ، توان و گنجایش پذیرش سختی ها ؛ ناملایمات و رنجها را داشته باشند . 3- قدرت عصیان علیه باطل و توان تسلیم در برابر حق را دارا باشد.

از دیدگاه قرآن «شرح صدر» مایۀ هدایت و «ضیق صدر» عامل گمراهی انسان است و خداوندآن کس را که بخواهد گمراه نماید ، سینه جانش را تنگ می گرداند تا قدرت و توانایی رسیدن به قلّه کمال را نداشته باشد . شرح صدر موهبتی است که به هنگام بعثت پیامبران از جان خداوند به آنان عطا می گردد . زیرا بدون «شرح صدر» بر مسند مدیریت امت اسلامی نمی توان تکیه کرد و مشکلات طاقت فرسای هدایت را بدون این موهبت الهی نتوان تحمل نمود.

جلوه های شرح صدر : شرح صدر دارای جلوه ها و مظاهر گوناگونی همچون صبر ، حلم ، شجاعت ، سکینۀ قلب ، امید و خستگی ناپذیری ، و همچنین ضیق صدر دارای جلوه هایی همچون ترس ، تزلزل ، یأس ، اضطراب و نگرانی می باشد بعضی از انسانها روح و دلشان بقدری کوچک است که با احساس کمترین قدرت و ریاستی ، تعادل روحی آنها بهم خورده و در فراز و نشیب های مسئولیتی خویش ، متانت ، وقار و بردباری را از دست داده و با اندک موفقیتی شاد و با کوچکترین شکستی غمگین و پژمرده و ناامید گردیده و خود را گم می کنند و در نتیجه از درک مسائل و مشکلات پیرامون خود غافل می شوند.

ویژگیهای مدیریتی مدیر نمونه در قرآن

یک مدیر در ارتباط با مدیریت باید کسی باشد که از متن جامعه برخاسته و در تمام امور به حقوق و شخصیت دیگران احترام بگذارد و خود عامل دستوراتی باشد که می خواهد به مردم بگوید . پس یک مدیر نمونه باید برای ادارۀ قلمرو مدیریتی خود دارای صفات عالیۀ ذیل باشد :

1- قاطعیت 2- خستگی ناپذیری 3- پرهیز از ریاست طلبی 4- اطاعت از مدیران موفق و رعایت سلسله مراتب اداری 5- داشتن علم و آگاهی 6- مصصم بودن 7- پیشگامی در امور مربوط به مکتب خویش 8- مشورت در کارها 9- درک ناراحتی های شخصی زیردستان 10- قدرت تشویق و تنبیه 11- انتخاب معاونان شایسته و قابل 12- دادن آزادی بحث و انتقاد به نیروهای زیردست 13- عدالت 14- آگاهی از عملکرد افراد 15- قدرتمندی.

1- قاطعیت : اِنَّ نَقُولُ اِلا اعترئک بعضُ الهتنا بِسُوءٍ قَالَ اِنّی اَشهَدُ اللهَ و اشهد و انی بری ممّا تُشرِکُونَ (سورۀ هود آیه 54) ( بت پرستان گفتند : « ما فقط (درباره تو ) می گوئیم بعضی از خدایان ما به تو زیان رسانده (و عقلت را ربوده اند)  نوح گفت : من خدا را به شهادت می طلبم شما نیز گواه باشید که من از آنچه که شریک (خدا) قرار می دهید بیزارم ) هود گفت : سنگ و چوبهای بی جان و بی شعور که نیاز به حمایت بندگان خود دارند ، چگونه می توانند عقل و شعور را از انسان عاقلی بگیرند.

2- خستگی ناپذیری:

سرانجام «هود» در آخرین سخن به آنها چنین می گوید : « اگر شما از راه حق روی برتابید

به من زیانی نمی رسد ، چرا که من رسالت خویش را به شما ابلاغ کردم» ( فان تولوا فقد ابلغتکم ما ارسلت به الیکم )‌‌  ‌اشاره به این که گمان نکنید اگر دعوت پذیرفته نشود برای من شکست است ، من انجام وظیفه کردم  انجام وظیفه ، پیروزی است هر چند دعوتم مورد قبول واقع نشود و این درسی است برای همه رهبران راستین و پیشوایان راه حق ، که هرگز از کار خود احساس خستگی و نگرانی نکنند ، هر چند مردم دعوت آنان را پذیرا نشوند.

3- پرهیز از ریاست طلبی :

آنچه سبب محرومیت انسان از مواهب سرای آخرت می شود در حقیقت همین دواست ، برتری جویی ( استکبار ) « فساد در زمین » که همه گناهان در آن جمع است چرا که هر چه خدا از آن نهی کرد.حتماً برخلاف نظام آفرینش انسان و تکامل وجود بوده است بنابراین ارتکاب آن نظام زندگی او را بر هم می زند لذا مایه فساد در زمین است در شرح حال و سرنوشت قارون دیدیم آنچه مایۀ بدبختی و هلاکت و نابودی او شد همان استکبار و برتری جوئی بود.

4- اطاعت از پیامبران بالاتر:

ای کسانی که ایمان آورده اید اطاعت خدا را و اطاعت کنید پیامبر خدا و الوالامر ( اوصیای پیامبر ) را و هرگاه در چیزی نزاع داشتید، آن را به خدا و پیامبر بازگردانید و ( از آنها داوری بطلبید ) اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید ، این (کار) شما بهتر است اگر بهتر ، و عاقبت و پایانش نیکوتر است).

این آیه و چند آیه بعد این سوره درباره یکی از مهمترین مسائل اسلامی ، یعنی مسأله رهبری بحث می کند و مراجع واقعی مسلمین را در مسایل مختلف دینی و اجتماعی مشخص می سازد.

نخست به مردم با ایمان دستور می دهد از خداوند اطاعت کنند بدیهی است برای یک فرد با ایمان همه اطاعتها باید به اطاعت پروردگار منتهی شود ، وگرنه رهبری باید از ذات او سرچشمه گیرد و طبق فرمان او باشد ، زیرا حاکم و مالک تکوینی جهان هستی او است ، هر گونه حاکمیت و مالکیت باید به فرمان او باشد.

5- علم و آگاهی :

و لقد آتینا داود و سلیمن علماً و قالَ الحَمدُ لِلّه الذی فضلنا علی کثیرٍ من عِبادِهِ المؤمنین

(سورۀ نمل آیه 15) ما به داود و سلیمان علم قابل ملاحظه ای بخشیدیم ، و آنها گفتند حمد از آن خداوندی است که ما را بر بسیاری از بندگان مؤمنش برتری بخشید . در آیات فوق روشن است که «علم» در اینجا معنی گسترده و وسیعی که علم و توحید و اعتقادات مذهبی و قوانین دینی و همچنین علم قضاوت و تمامی علومی را که برای تشکیل چنان حکومت وسیع و نیرومندی لازم بوده است در بر می گیرد زیرا تأسیس یک عدل و داد ، حکومتی آباد و آزاد بدون بهره گیری از یک علم سرشار امکان پذیر نیست ، و به این ترتیب قرآن مقام علم را در جامعۀ انسانی و در تشکیل حکومت بعنوان نخستین سنگ زیربنا مشخص ساخته است بلافاصله بعد از بیان موهبت بزرگ علم سخن از شکر به میان آمده تا روشن هر نعمتی را شکری لازم است.

6- مصصمم بودن :

در راه خدا پیکار کن ،‌تنها مسئول وظیفه خود هستی ، و مؤمنان را ( بر این کار ) تشویق نما ، امید است خداوند از قدرت کافران جلوگیری کند ( حتی اگر تنها خودت به میدان روی ) و خداوند قدرتش بیشتر و مجازاتش دردناکتر است . به دنبال آیات مربوط به جهاد ، دستور فوق العاده ای در این آیه به پیامبر داده شده است که او موظف است به تنهایی در برابر دشمن بایستد ، حتی اگر هیچکس همراه او گام به میدان نگذارد ! زیرا او تنها مسئول وظیفه خویش است و در برابر سایر مردم تکلیفی جز تشویق و دعوت به جهاد ندارد .

7- پیشگامی در امور مربوط به مکتب خویش :

« قُل انی اخافُ عصیتُ ربی عَذابَ یومٍ عَظیم » بگو من ( نیز ) اگر نافرمانی پروردگارم را کنم از عذاب آن روز بزرگ ( رستاخیز ) می ترسم . شأن نزول آیات فوق را چنین نقل کرده اند : جمعی از اهل مکه خدمت پیامبر آمدند و گفتند : ای محمد تو آئین قوم خود را ترک گفتی و می دانیم که این کار عاملی جز فقر ندارد ما حاضریم اموال خود را با تو تقسیم کنیم و تو را کاملاً ثروتمند نمائیم تا دست از خدایان ما برداری و به آیین اصلی ما بازگردی . آیات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت و این در حقیقت اشاره به یک مطلب مهم تربیتی نیز می باشد که هر رهبری باید در انجام دستورات مکتب خود از همۀ افراد پیش قدم تر باشد ، او باید اولین مؤمن به آئین خویش و نخستین عمل کننده ، کوشاترین فرد ، و فداکارترین شخص در برابر مکتب خود باشد.

8- مشورت در کارها :

( و شاورهم فِی الامر ) این دستور به خاطر آن است که پیامبر (ص) همانطور که اشاره کردیم قبل از آغاز جنگ « احد » چگونگی مواجهه با دشمن با یاران خود مشورت کرد و نظر اکثریت بر این شد که اردوگاه ، دامنۀ احد باشد و دیدیم که این نظر ، محصول رضایت بخشی نداشت . در اینجا این فکر به نظر بسیاری می رسید که در آینده پیامبر نباید با کسی مشورت کند . قرآن به این طرز فکر پاسخ می گوید و دستور می دهد باز هم با آنها مشورت کن هر چند نتیجه مشورت در پاره ای از موارد سودمند نباشد.

9- درک ناراحتی های زیر دستان :

و وَجَدَکَ ضالّاً فَهَدی : و تو را گمشده یافت و هدایت کرد.

وَ وَجَدَکَ عائِلاً فاَغنی : و تو را فقیری یافت و بی نیاز کرد.

هدف در این سوره تسلّی و دلداری پیامبر اسلام و بیان الطاف الهی نسبت به آن حضرت است ، در آیات فوق نخست به ذکر سه موهبت از مواهب خاص الهی به پیامبر اکرم پرداخته ، و سپس سه دستور مهم در همین رابطه به او می دهد.

منظور آیه این است که خداوند تو را در شرافت و فضل بی مانند یافت لذا تو را برگزید و مقام نبوت بخشید زیرا بعضی از مفسران این معنی را برای آیه گفته اند که با ظاهر آن سازگار نیست ، از جمله اینکه منظور از یتیم کسی است که در شرافت و فضیلت مثل و مانند ندارد ، همانگونه که گوهر بی نظیر را «در یتیم » گویند.

10- قدرت تشویق و تنبیه :

ذو القرنین گفت « اما کسانی که ستم کرده اند آن ها را مجازات خواهیم کرد » ( قال اما من ظلم ) ( سپس به سوی پروردگارش باز می گردد و خداوند او را عذاب شدیدی خواهد نمود ) این ظالمان و ستمگران هم مجازات این دنیا را می چشند و هم عذاب آخرت را . و اما کسی که ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد پاداش نیکو خواهد داشت .

11- انتخاب معاونان شایسته :

« ما اشهَدتُهُم خلقَ السمواتِ و الاَرضِ وَ لا خلقَ انفسهم و ما کُنتُ متخِذَ المُصلین عَضُداً » ( من آنها را به هنگام آفرینش آسمانها و زمین حاضر نساختم ، و نه هنگام آفرینش نوع خودشان ، من گمراه کنندگان را دستیار خود قرار نمی دهم .

در آیه فوق می گوید « ما ابلیس و فرزندانش را به هنگام آفرینش آسمانها و زمین و حتی به هنگام آفرینش نوع خودشان در صحنه حاضر نساختیم . بنابراین کسی که هیچگونه دخالتی در آفرینش جهان و حتی نوع خود نداشته و از اسرار به هیچ وجه آگاه نیست  چگونه قابل ولایت یا پرستش است ، و اصولاً او چه قدرتی دارد و چه نقشی می تواند داشته باشد .

12- دادن آزادی بحث و انتقاد به نیروها :

«هدهد» گویا آثار خشم را در چهره سلیمان مشاهده کرد و برای برطرف کردن ناراحتی او نخست بصورت کوتاه و سربسته خبر از مطلب مهمی داد که حتی سلیمان با تمام علم و دانشش از آن آگاهی ندارد و هنگامی که خشم سلیمان فرونشست ، به شرح آن پرداخت قابل توجه اینکه : لشکریان سلیمان حتی پرندگانی که مطیع فرمان او بودند آنقدر عدالت سلیمان به آنها آزادی و امنیت و جسارت داده بود که هدهد بدون ترس و بی پرده و با صراحت به او می گوید : من به چیزی آگاهی یافتم که تو از آن آگاه نیستی.

13- عدالت :

خداوند به شما فرمان می دهد که امانتها  را به صاحبانشان بدهید. و هنگامیکه میان مردم داوری می کنید ، به عدالت داوری کنید . خداوند اندرزهای خوبی به شما می دهد خداوند ، شنوا و بیناست.

14- آگاهی از عملکرد افراد :

ما باد را مسخر او (سلیمان) ساختیم تا مطابق فرمانش به نرمی حرکت کند و به هر جا که او می خواهد برود و شیاطین را مسخر او ساختیم ، هر بناء و غواصی از آنها حقایقی که داستان سلیمان به ما می آموزد.

الف) داشتن یک حکومت نیرومند با امکانات مادی فراوان اقتصاد گسترده و تمدن درخشان هرگز منافاتی با مقاومت معنوی و ارزشهای الهی و انسانی ندارد.

ب) برای ادارۀ یک کشور آباد هم وسیله ارتباطی سریع لازم است و هم به کار گرفتن نیروهای مختلف و هم جلوگیری از نیروهای مخرب ، هم توجه به مسائل عمرانی و هم تولید سرمایه از طریق استخراج منابع مختلف.

ج) از نیروها باید حداکثر استفاده را کرد و حتی شیاطین را بطور کامل نباید حذف کرد ، بلکه آنها را که قابل توجیه و ارشادند در مسیر صحیح به کار گرفت.

15- قدرتمندی :

بدیهی است منظور از قدرت تنها قدرت جسمانی نیست ، بلکه مراد قدرت و قوّت بر انجام مسئولیت است یک مدیر قوی کسی است که حوزۀ مأموریت خود را بخوبی بشناسد ، از« انگیزه ها » با خبر باشد ، در « برنامه ریزی » مسلط و از ابتکار سهم کافی و در « تنظیم کارها » مهارت لازم را داشته باشد . هدفها را روشن کند و نیروها را برای رسیدن به هدف بسیج نماید . در عین حال دلسوز و خیر خواه و درستکار باشد.

 

 

فهرست منابع

1- الوانی ، مهدی ، مدیریت عمومی ، ( تهران ، نشر نی ، چاپ هفتم ، 1373 ) .

2- الهامی نیا ، علی اصغر ، سیره اخلاقی و تربیتی امام خمینی «ره» ،  چاپ سوم ( تهران ، انتشارات تحسین ، 1381) .

3- بهرنگی ، محمدرضا ، مدیریت آموزشی و آموزشگاهی ، ( تهران ، انتشارات گلچین ، 1371 ) .

4- تقوی دامغانی ، سید رضا ،‌نگرشی بر مدیریت اسلامی ، چاپ سوم ، ( تهران ، نشر بین الملل ، 1380 )

5- حسین پور ، شهره ، مدیریت چیست ؟ مجله رشد آموزش ابتدایی ، شماره1 ، 1377.

6- علاقه بند ، علی ، مقدمات مدیریت آموزشی ، ( تهران ، نشر روان ، پاییز 1375 ).

7- فخر رازی ، تفسیر کبیر ، جلد نوزدهم.

8- گروه آموزشی مدیران ، راهبردهایی در مدیریت آموزشگاهی ، ( تهران ، انتشارات دفتر آموزش عمومی 1379 ).

9- مکارم شیرازی ، ناصر ، تفسیر نمونه جلد 1 تا 27 ، چاپ هیجدهم و بیستم و بیست و سوم و بیست و پنج ، انتشارات دار الکتب اسلامیه ، 1379.

10- میرسپاسی ، ناصر ، مدیریت منابع انسانی ، انتشارات شروین ، 1371 .

11- میر کمالی ، سید محمد ، رهبری و مدیریت آموزشی ، چاپ دوازدهم ( تهران : انتشارات یسطرون ، 1383 )

12- مجلسی ، علامه محمد باقر ، بحار الانوار ، جلد 77.

13- خواجه نظام الملک ، سیاست نامه.

14- خواجه نصیر الدین طوسی ، اخلاق ناصری.

15- واثقی ، قاسم ، درسهایی از اخلاق مدیریت ( تهران ، نشر بین الملل سازمان تبلیغات ، 1380 )

16- فخر رازی ، تفسیر کبیر ، جلد نوزدهم.

مطهره تهامی


[ چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 ] [ 11:06 ق.ظ ] [ حمید مظاهری راد ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

درباره وبلاگ

حمیدمظاهری راد فعالترین وبلاگ نویس تبریزی با یکصد وب سایت در زمینه های مدیریتی سیاسی ادبی فرهنگی هنری ورزشی علمی اجتماعی تاریخی عرفانی گردشگری و...
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
ایران رمان