تبلیغات
پیامهای قرآنی

پیامهای قرآنی

کسی که در دامانش پرورش یافته بودم براحتی هر چه تمام پرکشید و بسوی آسمانها پرواز نمود.مادر سردار خوبی ها سیدرضا مظاهری همو که سالها انتظار دیدار والده ی مکرمه اش را کشید و چشم انتظارش ماند.ما که قدرش را ندانستیم ولی سیدرضا گوهر وجودی مادر خوب می شناسد.سیدرضا بهتر می دانست که ما از عهده ی سپاس زحمات فراوان بانوی فرزانه ای چون صفیه بادی حق بر نمی آییم.هر دفعه با آدم مواجه می شد بلافاصله روبوسی می کرد پیشانی مبارکش را برای آخرین بار بوسیدم تا حلاوت و شیرینی خاص دورانی را که قدرش را ندانستیم بر دلم نماند.بانوی نجیب و بزرگی را خاک در آغوش کشید که نجابتش در کمتر شخصی دیده می شود.ایوای بر ما فرزندان کج فهم که برای همیشه ی روزگار قدر بزرگان خویش را بعد از وفات و هجرتشان می دانیم و این در وقتی است که افسوس و آه دیگر کارساز نیست.یادم نمی رود روزی را که خبر آوردند ساواک سید رضا را دستگیر کرده چه ناله هایی که این مادر قهرمان در فراق فرزند نکرد.گفته بودند سید را شکنجه خواهند کرد و تا مرحله ی کشیدن ناخن آزارش می دهند.دل نگران سید رضا بود و ... انقلاب که پیروز شد سید بیست و چهار ساعته خویشتن خویش را در راه آرمانی که سیدالشهدا ترسیم نموده بود تلاش میکرد.و در آن وقتی که ریزه خواران و جیره خوران در اندیشه ی رشد در عرصه های مال اندوزی بودند در راه معبود سر از پا نشناخت و همراه پدر در جبهه ها حضور یافت یک ماه مانده به شهادتش از نامه نگاری به مادر دست شست و در آخرین نامه ای لحظاتی قبل از شهادتش نگاشت عرضه داشته بود می دانستم که راهی که انتخاب نموده بودم بی بازگشت و بهمین سبب نامه ننوشتم تا مقداری مهرم از دل مادر بزرگوارم برداشته گردد.پدر که خود راآماده ی میکرد تا بهمراه فرزند برای مرخصی عازم تبریز  گردد با خواسته ای از ناحیه ی سید رضا مواجه می شود سید از او می خواهد که در آستانه عید قربان او را همچون اسماعیل قربانی مقصود نماید.فردای آن روز به ناگاه پدرجنازه ای بر دوش می کشید و نمی دانست که پیکر فرزند است چرا که پدر و پسر در راه مبارزه قوم و خویش نمی شناختند.جنازه ها را که از خاک دشمن بر آمبولانس می گذارد با حاج اکبر آسایش تماس گرفته و جویای حال سید رضا می شود و وی عارض می گردد که پشت آمبولانس را دیگر باره بنگرد  پیاده می شود و نگاه می کند و با پیکر بی جان فرزند مواجه می شود همو که بر دوشش گذاشته و لحظاتی قبل آورده بود.حاج میر اکبر که دو روز قبل در تلفن به من گفته بود با سید رضا خواهد آمد تنها آمد و وقتی از سید رضا پرسیدیم گفت چند روز دیگر او نیز خواهد آمد.بغض غریبی گلویم را می فشرد حاج مظاهری نمی دانست چگونه شهادت سید رضا را خبر دهد چرا که صمیمت عجیبی ما بین مادر و فرزند بود و شاید خواست خدا بود که مادر سی سال بعد از سیدرضا ماند. روح بلند مادر شهید مظاهری فرزانه بانوی بزرگوار« صفیه بادی حق »به رحمت خدا پیوست و در جوارش آرامش یافت.همو که شهید بزرگوار سردار لشگر توحید وصیت نموده بود در بهشت منتظرش خواهد ماند تا با هم به بهشت وارد گردند.

مادربزرگ
گم كرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند ِ سبز را
كه در كودكی بسته بودی به بازوی ِ من
در اولین حمله ناگهانی ِ تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای ِ راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم

 

                           حسین پناهی





[ جمعه 12 اسفند 1390 ] [ 12:10 ق.ظ ] [ حمید مظاهری راد ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

حمیدمظاهری راد فعالترین وبلاگ نویس تبریزی با یکصد وب سایت در زمینه های مدیریتی سیاسی ادبی فرهنگی هنری ورزشی علمی اجتماعی تاریخی عرفانی گردشگری و...
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
ایران رمان